سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی♥️. #قسمت105_106 دستمو جلوی دهنم گرفتم و با همون لباسا راهی خونه پدرم شدم... توی
#سرگذشت_یک_زندگی♥️. #قسمت107
وقتی عمه کل داستان رو برام تعریف کرد تازه فهمیدم چرا مادرم از من متنفر بود...
چرا هیچوقت با خانواده پدری رفت و آمد نداشتیم.
چرا عمه همیشه تنها بود...
جواب همه سوالام رو گرفته بودم.
رو به عمه گفتم: کاش دوباره ازدواج میکردین یوسف لیاقت شمارو نداشت که با خاله رفت...
هرچند خاله طهورا هم...
عمه گوشاش تیز شد و پرسید: خالت چی؟
گفتم: انگار آقا یوسف بخاطر بچه دار نشدنش فقط اذیتش میکنه ولی طلاقشم نمیده...
عمه آهی کشید و گفت: کاش منم مثل طهورا دوست داشت و طلاقم نمیداد...
لبخندی زدم و گفتم: نه عمه جون اشتباه نکنید یوسف اصلا علاقه ای به خالم نداره فقط داره با زنایی که باهاشون خوش میگذرونه خاله رو حرص میده...
عمه با تعجب پرسید: تو اینارو از کجا میدونی؟
گفتم: یبار چند سال پیش خالم برای چند ماه اومد ایران پیش ما وقتی با مادرم صحبت میکردن شنیدم...
عمه با خجالت سر به زیر انداخت و گفت: چیزی در مورد من نشنیدی؟
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·