eitaa logo
بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان
583 دنبال‌کننده
582 عکس
137 ویدیو
26 فایل
الَّذينَ آمَنوا وَهاجَروا وَجاهَدوا في سَبيلِ اللَّهِ بِأَموالِهِم وَأَنفُسِهِم أَعظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولٰئِكَ هُمُ الفائِزونَ . . . خراسان شمالی #پردیس_امام_جعفر_صادق(ع)
مشاهده در ایتا
دانلود
🖇بسم رب شهداء و الصدیقین °•| آن یک نفر آرام ، آرام در میان مسیر گلزار درحال حرکت بودیم نگاه به چهره ها که میکردیم یکی غرق در خودش بود و یکی چشمانش برق میزد ، یکی شوق دیدار مزار حاج قاسم را داشت و یکی خودش را برای عهد بستن با سردار آماده می‌کرد غرق در چهره کودکانی بودیم که سربازان آینده این مرز و بوم هستند که ناگهان ! صدایی آمد.... ترس تمام وجودمان را فرا گرفتُ ، گویی کوهی از امید در ما فرو ریخت و تک تک سلول هایمان از ترس لرزید نباید گریه میکردم ..‌. نباید ! در آنجا کودکانی بودند که نگاهشان به ما بزرگ تر ها بود کمی بر خودمان مسلط که شدیم و به سمت جنگل های اطراف رفتیم گویی وارد یک فیلم سینمایی شده بودیم حال و هوای عجیبی بود ، گویی در هوا ، گرد ترس و نگرانی پخش کرده بودند نمیدانم ...‌ خدارا شکر کنم که زنده ام و فرصتی دوباره برای زندگی دارم ، یا نمیدانم از خدا گله کنم که چرا من نه ... چرا من شهید نشده ام اما این را خوب میفهمم این یک فرصت دوباره بود ،فرصتی برای بهتر شدن .. فرصتی برای جبران .... وارد ورزشگاه که شدیم از تمام پردیس ها بودند‌ ،از همان اول از ما می‌پرسیدند فائزه رو دیدید ؟ از فائزه خبری دارید ؟ اما کسی خبری نداشت ... کسی نمی‌دانست ، آخرین نفری که به دنبال دانشجو ها بود تا کسی جا نماند ، خودش کجا مانده ! در این میان یک چیز بیشتر از همه ما را نگران میکرد کسی داخل گروه پیام داد کسی از دانشجویان نسیبه خبر داره ؟ گفتیم : همه هستند به جز یک نفر آن یک نفر ، کجاست ؟ چرا نمی آید ؟ چرا تلفنش را جواب نمی‌دهد! ساعتی گذشت و نگرانی خانواده‌ فائزه بیشتر شد ... ساعتی گذشت و دلهره و ترس را میشد در تک تک چهره های دوستان فائزه دید ساعتی گذشت ، که خوابگاه را ماتم فرا گرفت و خبر شهادت فائزه آمد ... صدای گریه و فغان خوابگاه را فرا گرفته بود فرقی بین کسی که فائزه را می‌شناخت با کسی که نمی‌شناخت وجود نداشت ، همه گریه می‌کردند گویی عزیز خود شهید شده یکی ، یک گوشه نشسته بود آرام آرام گریه میکرد عده ای گوشه ای نشسته بودند و برای دل مادر فائزه قرآن میخوانند مادری که کادو روز مادرش ، از این پس او را مادر شهیده فائزه رحیمی خوانده شدن ، بود و دوستانش... همسفرانی که اینبار به جای خاطره خوش باید با خود اشک و آه و جای خالی فائزه را به سوغات می برندند فائزه رفت .... فائزه پر کشید و رفت ..‌ فائزه ای که خودش پای کار ، شهدا بود شهید شد .‌.. فائزه ، ۱۰۳۰ امین شهید دانشجو معلم کل کشور شد ، انگار کنگره شهدای دانشجو معلم همین یک دانه گل را نیز داشت تا تکمیل تر گردد فائزه خود یک الگویی تازه شد فائزه رفت تا تلنگری برای نه تنها ما دانشجو معلمان بلکه تمامی انسان ها باشد .... تلنگری که از دنیا چه می‌خواهیم ؟ چه می‌خواهیم کنیم ؟ چگونه میتوانیم درس ایثار و فداکاری را به دانش آموزان مان یاد دهیم ؟ نمیدانم الان به دانشجو معلمان تبریک بگویم یا تسلیت ! فقط این را میدانم مسئولیتمان بیشتر شد ! این را میدانم باید بیشتر روی خود کار کنیم برای شهید شدن ، اول باید شهید بود. 📌 تهیه شده در کنگره ملی شهدای دانشجو معلم؛دبیر خانه استان 📍کنگره ملی شهدای دانشجو معلم 🆔 @halif_media
5.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | *🔰به‌یاد شهیده‌ی هنرمند* ◾️ تماشای رنج و اندوه دوست در فراق دوست، جان‌فرساست و هنرجویان مرکز آموزش حوزه‌ هنری فراقِ جان‌فرسای شهیده فائزه رحیمی را در این ویدئو روایت می‌کنند. ◽️بعثنا؛ صدایی از و برای دانشجومعلّم @boesna_news
*این خاطره از گفته‌های مسئول دانشجویان خانم عبدالله پور است که توسط یکی از دانشجویان بازگو می‌شود* در تهران با دو اتوبوس حرکت می‌کنند که یکی از اتوبوس‌ها زودتر راه می افتد و دیگری عقب می‌ماند یک اتوبوس به محل اسکان می‌رسد و بچه‌ها شروع به استراحت می‌کنند. منتظر بودند اتوبوس بعدی برسد تا همگی ناهار بخورند و استراحت کوچکی داشته و سپس به سمت گلزار شهدا حرکت کنند اما زمانی که اسما قلی نژاد با زهرا عبدالله پور که مسئول اتوبوس دیگر بوده تماس میگیرد او می گوید شما بروید سمت گلزار و ما هم مستقیم به آن جا می‌آییم زمانی که به گلزار می‌رسند بچه‌ها گروه گروه از اتوبوس‌ها پیاده می‌شوند و به سمت گلزار شهدا حرکت می‌کنند در آنجا آنتن وجود نداشته و از طریق پیام رسان‌های داخلی با هم در تماس بودند اتوبوس اول که می‌رسد همگی پیاده می‌شوند و میروند اما اتوبوس دوم قبل از اینکه برسد حمله تروریستی انجام می‌شود و آنها در میانه راه برمی‌گردند و افراد حاضر در این اتوبوس دوم که به محل اسکان باز می‌گردند آنتن داشتند و از آنجا با بچه‌ها در ارتباط بودند تا بتوانند همگی را پیدا کنند و موقعیت بچه‌ها را پیگیری کنند. بعد از گذشت مدتی که دیگر تقریباً شب شده بود با شهید تماس می‌گیرند اما او تلفنش را پاسخ نمی‌دهد به همین صورت چندین بار تماس می‌گیرند و در نهایت آقایی تلفن را برمی‌دارد و می‌گوید گوشی این خانم در جایی افتاده بود و ایشان شهید شدند باور این موضوع برای بچه‌ها بسیار سخت بود و نمی توانستند باور کنند که این اتفاق برای فائزه افتاده با خود می‌گفتند شاید این گوشی در جایی افتاده بود یا اصلا چه کسی می‌توانست بفهمد این گوشی برای چه کسی است آنها نمی‌خواستند این موضوع را باور کنند و همچنان پیگیری می‌کردند و تماس می‌گرفتند پس از پیگیری‌های زیاد متوجه می‌شوند ایشان در بیمارستان هستند و پس از آن می‌روند و شهیده را شناسایی می‌کنند اما در ابتدا این موضوع را اطلاع رسانی نمی‌کنند چرا که اصلاً باورشان نمی‌شد که این موضوع حقیقت داشته باشد ┄┅┅┅┅┄•❅✿❅•┄┅┅┅┅┄ @farhangsazi
*روایتی از خانم زهرا شریف دینی یکی از دوستان صمیمی شهیده بزرگوار فائزه رحیمی که ۱۵ سال با شهیده رفاقت و آشناییت داشتند* شهیده کسی نبودند که وقتی مثلا کاری انجام میدادند در بوق و کرنا کنند و اعلام کنند. ایشون در دلشون شهادت رو میخواستند ولی هیچ وقت اعلام نمیکرد که مثلا بچه ها دعا کنید من شهید بشم یا از این صحبت ها‌. ایشون هم سرکار میرفتند، هم درگیر کارهای فرهنگی بود، هم توی مثلا مترو مثلا این کارهای فرهنگی که برای حجاب انجام میدن، اون کار هارو انجام میداد و هم اینکه داخل یکی از این هیات های معروف خادمبود، انتظامات بود. مثلا زباله هارو جمع می کرد. یعنی در این حد خادم، واقعا خادم بودن و در عین حال که مثلا سر کار میرفتن اینکار فرهنگیشون رو هم دنبال میکردن. خانم شریف دینی در صحبت با پدر شهیده فرمودند که: پدرشون اصلا راضی نبودند که شهیده به این سفر بیان ولی ایشون اصرار داشتند که بابا من این سفر رو باید برم، باید برم و ایشون(پدر شهیده) نگران هم بودند که وقتی شهیده به این سفر میاد. اتوبوس ها گفتم که با تاخیر حرکت کرده بود، رای میفتن میان سمت گلزار شهدا. وقتی میرسن گلزار شهدا بچه ها خیلی گشنشون بوده و اینها میرن سمت یک موکب، یک شربتی رو میخورند و به قول خودشون شربت شهادت رو میخورن و به دست شهیده برگه سلام را برسان رو میدن(یعنی یه برگه ای بوده که توش نوشته شده سلام مارم برسون یه برگه گویا شعاری چیزی بوده) این برگه که به دست حالا ایشون داده میشه(راوی)، میدن دست شهیده فائزه رحیمی. ایشون(راوی) به شهیده میگن: فائزه چرا اینقدر آروم راه میری؟ تند راه بیا که بریم. شهیده میگفتن که نه من پشتیبانم، نه من خادمم، من باید عقب وایستم که بچه ها برن جلو و حواسم بهشون باشه. زمانی که من از شهیده جدا شدم، میرفتم سمت جلو که بچه ها داشتن حرکت میکردن و جلو جمعیت و عکس میگرفتم و بعد از اینکه صدای انفجار شنیدم همه فرار کردیم. چون به پای یکی از بچه هاهم ترکش خورده بود، مجبور صدیم کسی رو که ترکش خورده ببریم بیمارستان و درگیر این موضوع شدیم و فراموش کردیم که فائزه اصلا کجاست و ما فکر میکردیم حالش خوبه در حالی که اینطوری نبوده. ما فکر میکنیم که ایشون زمان شهادت تنها بودن و کسی از ما شاهد این اتفاق نبوده ┄┅┅┅┅┄•❅✿❅•┄┅┅┅┅┄ @farhangsazi
به نام خداوند لوح و قلم بی تردید قلم در وصف این درد قصور است از کجا شروع کنم از که چند روز قبل از شما تجربه کردیم یا از از یا از کاش میدانستیم چه حالی داشتی زمانی که از کنار موکبها میگذشتی و مشتاقانه برای رسیدن به صف انتظار یکی پس از دیگری پله های گلزار را طی میکردی💔 چه بسا شربت شهادتت را در همان موکبها نوشیدی چه در دل نجوا کردی که اینگونه خریدارت شدند🥀 در فکر سوغات کرمان برای مادر بودی چه خوشتر جان شیرینت را برایش تحفه آوردی گچ و تخته کلاست را بی صدا به مکتب عشاق بردی و را به صدا درآوردی به راستی ما باید چه کنیم رفیق شهیده ام؟ باید بروز شود مگر نه؟؟ آرشیو باید با قاب عکست دگر باره گلگون شود مگر نه؟؟ باید به شهدای دانشجو معلم بپیوندی مگر نه؟؟ را کی تنظیم کنیم؟ را کی تکمیل کنیم؟؟ بنویسید... مکتوب کنید... نام : فائزه نام خانوادگی : رحیمی تاریخ تولد : ۱۳۸۲/۰۵/۱۸ تاریخ شهادت : ۱۴۰۲/۱۰/۱۳ محل شهادت : کرمان عملیات شهادت : حمله تروریستی کرمان رشته تحصیلی : امور تربیتی ورودی۱۴۰۰ محل تحصیل : نسیبه تهران خاطره ای از بازماندگان : در حال انتظار وصیت نامه : ندارد😔 ✍دلنوشته:دانشجومعلم فرزانه سادات اتش‌سودا دبیر کمیته فرهنگی استان کهگیلویه و بویراحمد