eitaa logo
بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان
583 دنبال‌کننده
582 عکس
137 ویدیو
26 فایل
الَّذينَ آمَنوا وَهاجَروا وَجاهَدوا في سَبيلِ اللَّهِ بِأَموالِهِم وَأَنفُسِهِم أَعظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولٰئِكَ هُمُ الفائِزونَ . . . خراسان شمالی #پردیس_امام_جعفر_صادق(ع)
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 ▫️ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم ... ▫️در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم ...
18.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 ▪️حضور پدر دانشجو معلم شهید ، شهیده فائزه رحیمی ، امروز در دانشگاه فرهنگیان کرمان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
🏴‌ *مراسم شب زیارتی امام حسین « علیه‌السلام » و یادبود شهدای حادثه تروریستی کرمان و شهیده دانشجو معلم «فائزه رحیمی» 🗓 پنجشنبه ۱۴ دی 🕘 ساعت ۲۰ 🕌 نمازخانه سرای دانشجویی نرجس 🔰دانشجویان خوابگاه ریحانه که تمایل به شرکت در مراسم را دارند ، در آیدی زیر اعلام حضور فرمایند . @F_DNEI81 در صورت رسیدن به حد نصاب تعداد شرکت کنندگان ، سرویس برای رفت و آمد هماهنگ خواهد شد . ┄┅┅┅┅┄•❅✿❅•┄┅┅┅┅┄ [ دانشگاه فرهنگیان ، پردیس امام جعفر صادق « علیه السلام » ]
تا چند روز پیش شاگردم بود. هر چه فکر می‌کنم، جز لبخند همیشگی و نگاه آرامش، تصویر دیگری از صورتش در ذهنم ثبت نشده. از مدرسه‌ی محل کارورزی‌اش تا حوزه هنری، راه زیادی بود. برای همین همیشه کمی دیر می‌رسید و اکثر اوقات روی یکی از صندلیهای آخر کلاس می‌نشست. در نوشتن مصمم بود. اما انگار در هر چیزی مصمم بود. نوشتن هم راهی بود برای رسیدن به هدفی که در دل داشت. اما مگر می‌توان همه چیز را نوشت؟ خودش در یکی از متن‌های کلاسی‌اش نوشته بود: " شهادت هنری بود برای مردان خدا، و در فهم محدود من نمی‌گنجد که بخواهم آن را به تصویر بکشم.قلم را کنار گذاشتم... نور مطلق شهادت را چگونه در صفحات تاریک این دنیا می‌توانم ترسیم کنم؟" فائزه، شهادت را نه با قلم، که با جانش ترسیم کرد. او شهادت را زندگی کرد. من و همه‌ی دوستانش دلتنگش می‌شویم. و تکه‌ای از قلبمان برای قصه‌ای که قرار بود بنویسد، همیشه خالی می‌ماند‌. قصه‌ای که درباره‌ی حسرت شهادت بود... و قصه‌ی تنوری که به سرزمین ترسها راه داشت. و قصه‌ی دختری که هر شب قبل از خواب، با بال خیال به سرزمین‌های دیگر سفر می‌کرد... شاید ماجرای خودش بود. او که خودش را اهل این زمان نمی‌دانست : "من واقعا متعلق به این زمان نیستم. ربطی به این دوره و زمانه ندارم. وقتی در کلاف هزارتوی این شهر گم می‌شوم و بین آدمهای رنگارنگ بر می‌خورم، سرگردانی، تنها احساسی ست که دارم." حتما آن خلوتگاه گوشه‌ی اتاقش هم دلتنگش می‌شود. و آن دیوار دلخواهش که عکسهای عزیزانش را آنجا گذاشته بود و آن را بهترین جای دنیا معرفی کرده بود. می‌دانم که هر کدام از دخترهای کلاسم، دنیایی بزرگ و کشف نشده هستند. مثل همه‌ی آدمهایی که اطرافمان زندگی می‌کنند. می‌دانم که خداوند، دوستانش را بین همین آدمهای اطرافمان پنهان کرده. شبیه نگینهایی که تنها خود خدا، قدرشان را می‌داند. مثل این دختر، که تا همین چند روز پیش، شاگرد من بود و حالا اوست که استاد من شده است. سرکار خانم التج نویسنده و مدرس داستان نویسی مرکز آموزش حوزه هنری
*این خاطره از گفته‌های مسئول دانشجویان خانم عبدالله پور است که توسط یکی از دانشجویان بازگو می‌شود* در تهران با دو اتوبوس حرکت می‌کنند که یکی از اتوبوس‌ها زودتر راه می افتد و دیگری عقب می‌ماند یک اتوبوس به محل اسکان می‌رسد و بچه‌ها شروع به استراحت می‌کنند. منتظر بودند اتوبوس بعدی برسد تا همگی ناهار بخورند و استراحت کوچکی داشته و سپس به سمت گلزار شهدا حرکت کنند اما زمانی که اسما قلی نژاد با زهرا عبدالله پور که مسئول اتوبوس دیگر بوده تماس میگیرد او می گوید شما بروید سمت گلزار و ما هم مستقیم به آن جا می‌آییم زمانی که به گلزار می‌رسند بچه‌ها گروه گروه از اتوبوس‌ها پیاده می‌شوند و به سمت گلزار شهدا حرکت می‌کنند در آنجا آنتن وجود نداشته و از طریق پیام رسان‌های داخلی با هم در تماس بودند اتوبوس اول که می‌رسد همگی پیاده می‌شوند و میروند اما اتوبوس دوم قبل از اینکه برسد حمله تروریستی انجام می‌شود و آنها در میانه راه برمی‌گردند و افراد حاضر در این اتوبوس دوم که به محل اسکان باز می‌گردند آنتن داشتند و از آنجا با بچه‌ها در ارتباط بودند تا بتوانند همگی را پیدا کنند و موقعیت بچه‌ها را پیگیری کنند. بعد از گذشت مدتی که دیگر تقریباً شب شده بود با شهید تماس می‌گیرند اما او تلفنش را پاسخ نمی‌دهد به همین صورت چندین بار تماس می‌گیرند و در نهایت آقایی تلفن را برمی‌دارد و می‌گوید گوشی این خانم در جایی افتاده بود و ایشان شهید شدند باور این موضوع برای بچه‌ها بسیار سخت بود و نمی توانستند باور کنند که این اتفاق برای فائزه افتاده با خود می‌گفتند شاید این گوشی در جایی افتاده بود یا اصلا چه کسی می‌توانست بفهمد این گوشی برای چه کسی است آنها نمی‌خواستند این موضوع را باور کنند و همچنان پیگیری می‌کردند و تماس می‌گرفتند پس از پیگیری‌های زیاد متوجه می‌شوند ایشان در بیمارستان هستند و پس از آن می‌روند و شهیده را شناسایی می‌کنند اما در ابتدا این موضوع را اطلاع رسانی نمی‌کنند چرا که اصلاً باورشان نمی‌شد که این موضوع حقیقت داشته باشد ┄┅┅┅┅┄•❅✿❅•┄┅┅┅┅┄ @farhangsazi
*روایتی از خانم زهرا شریف دینی یکی از دوستان صمیمی شهیده بزرگوار فائزه رحیمی که ۱۵ سال با شهیده رفاقت و آشناییت داشتند* شهیده کسی نبودند که وقتی مثلا کاری انجام میدادند در بوق و کرنا کنند و اعلام کنند. ایشون در دلشون شهادت رو میخواستند ولی هیچ وقت اعلام نمیکرد که مثلا بچه ها دعا کنید من شهید بشم یا از این صحبت ها‌. ایشون هم سرکار میرفتند، هم درگیر کارهای فرهنگی بود، هم توی مثلا مترو مثلا این کارهای فرهنگی که برای حجاب انجام میدن، اون کار هارو انجام میداد و هم اینکه داخل یکی از این هیات های معروف خادمبود، انتظامات بود. مثلا زباله هارو جمع می کرد. یعنی در این حد خادم، واقعا خادم بودن و در عین حال که مثلا سر کار میرفتن اینکار فرهنگیشون رو هم دنبال میکردن. خانم شریف دینی در صحبت با پدر شهیده فرمودند که: پدرشون اصلا راضی نبودند که شهیده به این سفر بیان ولی ایشون اصرار داشتند که بابا من این سفر رو باید برم، باید برم و ایشون(پدر شهیده) نگران هم بودند که وقتی شهیده به این سفر میاد. اتوبوس ها گفتم که با تاخیر حرکت کرده بود، رای میفتن میان سمت گلزار شهدا. وقتی میرسن گلزار شهدا بچه ها خیلی گشنشون بوده و اینها میرن سمت یک موکب، یک شربتی رو میخورند و به قول خودشون شربت شهادت رو میخورن و به دست شهیده برگه سلام را برسان رو میدن(یعنی یه برگه ای بوده که توش نوشته شده سلام مارم برسون یه برگه گویا شعاری چیزی بوده) این برگه که به دست حالا ایشون داده میشه(راوی)، میدن دست شهیده فائزه رحیمی. ایشون(راوی) به شهیده میگن: فائزه چرا اینقدر آروم راه میری؟ تند راه بیا که بریم. شهیده میگفتن که نه من پشتیبانم، نه من خادمم، من باید عقب وایستم که بچه ها برن جلو و حواسم بهشون باشه. زمانی که من از شهیده جدا شدم، میرفتم سمت جلو که بچه ها داشتن حرکت میکردن و جلو جمعیت و عکس میگرفتم و بعد از اینکه صدای انفجار شنیدم همه فرار کردیم. چون به پای یکی از بچه هاهم ترکش خورده بود، مجبور صدیم کسی رو که ترکش خورده ببریم بیمارستان و درگیر این موضوع شدیم و فراموش کردیم که فائزه اصلا کجاست و ما فکر میکردیم حالش خوبه در حالی که اینطوری نبوده. ما فکر میکنیم که ایشون زمان شهادت تنها بودن و کسی از ما شاهد این اتفاق نبوده ┄┅┅┅┅┄•❅✿❅•┄┅┅┅┅┄ @farhangsazi
🔰به وقت دلتنگی ... 🌐بازگویی سفر از زبان یکی از زائران : 💠سرانجام وقت دیدار رسید... یکسال بود که التماس عقربه می کردیم تا سریعتر بگذرد وآب گوارای دیدار بر آتش حسرت سال گذشته مان بریزد. شوری میانمان جریان داشت ،هرکه عازم بود از چشمانش شوق میچکید وهرکه جامانده بود التماس دعا گویان تمنای نائب الزیاره بودن را داشت. این را خوب میدانستیم که کرمان فقط یک زیارت نیست .ما به دیدار کسی می رفتیم که ۴سال بود نمیدانستیم برای دست بریده اش روضه ی عباس (ع)بخوانیم یا برای تن ارباً اربایش روضه ی علی اکبر ، سوغات کرمان برکت روحمان بود. سه روز سفر به سرعت برهم گذاشتن مژگانمان گذشت.حال وهوای گلزار و موکب ها منِ کربلا نرفته را دوچندان به خود جذب می کرد تا حتی اگر میزان کمی هم باشد عطر هوای نجف تا کربلا را با پیاده روی هرچند کوتاه استشمام کنم. هنوز خاک سفر را از لباس هایمان نتکانده بودیم که خبر شهادت چند تن از هموطنانمان داغ بر دلمان گذاشت. حاجی جان ، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ... درمیان دشمنانمان شرف تمام شده وآنها که زیر پرچم حقوق بشر استخوان ترکانده بودند وقتی که توان مقابله با مردان مکتبت را نداشتند ، زنان وکودکان را هدف گرفتند . حاج قاسم ... شما به دیدار معشوق خود شتافتید و امسال مخلصان خود را هم‌برگذیدید و ما مانده ایم و نمیدانیم که بار سنگین کلمه 《جامانده》را به دوش بکشیم یا داغ هلهله حرمله هایی که از ریختن خون شما ویارانتان کف وسوت میزنند . چه برازنده است لباس شهادت بر تن فائزه ها که منازل بندگی را گذراندند. قلبمان بیصدا ترک برمیدارد وگذر زمان نبودتان را هرچه بیشتر بر سرمان فریاد میکشد . 🥀و سوگند به خدایی که درمیان قلب های شکسته است🥀