10.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری_موشن
🌷فائزه ی ما فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً( به کامیابی بزرگی دست می یافتم)شد...
(۷۳نساء)
اما رفتنش دل عزیزانی را آتش زد
😭💔
#شهیده_دانشجومعلم فائزه رحیمی
📍کنگره ملی شهدای دانشجومعلم
🆔️@halif_media
دانشجو معلم باشی ..
افسر سپاه پیشرفت کشور!
با کلی دغدغه برای ساختن ایرانت ..
دخترم باشی🥺!
فعال فرهنگی .. #فرشتگان_سرزمین من
آخرین بازدیدت جیگرمون رو آتیش میزنه💔💔
همه بچه ها دارن به عاقبتت غبطه میخورن😭
کی گفته دخترا نمیتونن شهید شن :)))
کی گفته فقط پسرا دلشون میسوزه واسه شهید شدن همرزمشون :)
ماهم داریم آتیش میگیریم الان...
🆔 @Clad_girls | دختران چادری
#شهیدان_معلمند
شهیده راه شهید
فائزه جان
راستی، کجا رفتی دختر؟!؟ هنوز امتحانات ترم ۵ را ندادی که !!! خدای نکرده درس ها را نیفتی ...
این ترم هم مثل ترم ۳ سال گذشته، ارائه ها را گذاشتی اول ترم که آخر ترم با راهیان مقاومت تداخلی ایجاد نکند ؟؟ استاد های این ترم چطور بودن؟ این ترم حسی نزدیک به معلم بودن را با کارورزی در مدارس لمس میکردی ....
قبل سفر چقدر برای سیر محتوا فکر کردید؟؟ امسال چند اتوبوس از تهران راهی شد؟ برای ثبت نامشان چقدر دویدی؟ شنیدم مسئول گروه بودی، چقدر دلهره سالم بودن دیگران را داشتی ؟؟
فائزه جان، تقریبا دوسال دیگه به مدرسه میرفتی ، با رشته امور تربیتی آشناییتی ندارم اما حتم دارم که معاون پرورشی خوبی میشدی ، از آنهایی که دانش آموز ها برایشان جان میدادند و دوستشان داشتند.
فائزه، چیزی تا روز معلم نمانده، روزی که با شوق به خودمان تبریک میگوییم ، مایی که هم روز دانشجو ذوق داریم و هم روز معلم ....
اما امسال روزت را کسی تبریک نمیگوید خانم معلم ....
خانم معلم، تدریس شهادت، اینقدر عینی لازم نبود. الگوی تدریس ایفای نقش را انتخاب کردی اما طرح درس اینبارت مورد رضایت استاد ها و خانواده ات نیست دختر ....
فائره جان، درست است نمیشناسمت ، تا کنون یکبار هم ندیدمت ، اما باز هم دلم از غم نبودنت، میسوزد ....
نمیدانم چرا ، شاید تو شهیده ترین شهیدی هستی که میتوانم خودم را جای او بگذارم. منی که امسال لیاقت حضور نداشتم اما باز هم دلم قرار ندارد ....
شهادتت مبارک خانم معلم ماندگار ....
نگین دره زاده، دانشجو معلم دانشگاه فرهنگیان یزد
#دانشجومعلم_شهیده_فائزه_رحیمی
تا چند روز پیش شاگردم بود.
هر چه فکر میکنم، جز لبخند همیشگی و نگاه آرامش، تصویر دیگری از صورتش در ذهنم ثبت نشده.
از مدرسهی محل کارورزیاش تا حوزه هنری، راه زیادی بود. برای همین همیشه کمی دیر میرسید و اکثر اوقات روی یکی از صندلیهای آخر کلاس مینشست.
در نوشتن مصمم بود. اما انگار در هر چیزی مصمم بود. نوشتن هم راهی بود برای رسیدن به هدفی که در دل داشت.
اما مگر میتوان همه چیز را نوشت؟
خودش در یکی از متنهای کلاسیاش نوشته بود:
" شهادت هنری بود برای مردان خدا، و در فهم محدود من نمیگنجد که بخواهم آن را به تصویر بکشم.قلم را کنار گذاشتم...
نور مطلق شهادت را چگونه در صفحات تاریک این دنیا میتوانم ترسیم کنم؟"
فائزه، شهادت را نه با قلم، که با جانش
ترسیم کرد. او شهادت را زندگی کرد.
من و همهی دوستانش دلتنگش میشویم. و تکهای از قلبمان برای قصهای که قرار بود بنویسد، همیشه خالی میماند. قصهای که دربارهی حسرت شهادت بود...
و قصهی تنوری که به سرزمین ترسها راه داشت. و قصهی دختری که هر شب قبل از خواب، با بال خیال به سرزمینهای دیگر سفر میکرد...
شاید ماجرای خودش بود. او که خودش را اهل این زمان نمیدانست :
"من واقعا متعلق به این زمان نیستم. ربطی به این دوره و زمانه ندارم. وقتی در کلاف هزارتوی این شهر گم میشوم و بین آدمهای رنگارنگ بر میخورم، سرگردانی، تنها احساسی ست که دارم."
حتما آن خلوتگاه گوشهی اتاقش هم دلتنگش میشود. و آن دیوار دلخواهش که عکسهای عزیزانش را آنجا گذاشته بود و آن را بهترین جای دنیا معرفی کرده بود.
میدانم که هر کدام از دخترهای کلاسم، دنیایی بزرگ و کشف نشده هستند. مثل همهی آدمهایی که اطرافمان زندگی میکنند. میدانم که خداوند، دوستانش را بین همین آدمهای اطرافمان پنهان کرده. شبیه نگینهایی که تنها خود خدا، قدرشان را میداند.
مثل این دختر، که تا همین چند روز پیش، شاگرد من بود و حالا اوست که استاد من شده است.
#شهید
#شهیده_فائزه_رحیمی
سرکار خانم التج
نویسنده و مدرس داستان نویسی
مرکز آموزش حوزه هنری
6.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#هم_اکنون
🔻 *حضور پرشور دانشجویان جهت استقبال از شهیده دانشجومعلم فائزه رحیمی*
📍فرودگاه مهرآباد تهران
▫️شبنا؛ راوی رویدادهای فرهنگیان
@shabnaa_news
#پخش_زنده
هم اکنون پخش زنده فرودگاه مهرآباد تهران
#لحظه_ورود پیکر شهیده فائزه رحیمی
⭕در کانال #ایتا فرهنگراه⭕
https://eitaa.com/farhangrah_news
🖇بسم رب شهداء و الصدیقین
°•| آن یک نفر
آرام ، آرام در میان مسیر گلزار درحال حرکت بودیم
نگاه به چهره ها که میکردیم
یکی غرق در خودش بود و یکی چشمانش برق میزد ، یکی شوق دیدار مزار حاج قاسم را داشت و یکی خودش را برای عهد بستن با سردار آماده میکرد
غرق در چهره کودکانی بودیم که سربازان آینده این مرز و بوم هستند که ناگهان !
صدایی آمد....
ترس تمام وجودمان را فرا گرفتُ ، گویی کوهی از امید در ما فرو ریخت و تک تک سلول هایمان از ترس لرزید
نباید گریه میکردم ...
نباید !
در آنجا کودکانی بودند که نگاهشان به ما بزرگ تر ها بود
کمی بر خودمان مسلط که شدیم و به سمت جنگل های اطراف رفتیم
گویی وارد یک فیلم سینمایی شده بودیم
حال و هوای عجیبی بود ، گویی در هوا ، گرد ترس و نگرانی پخش کرده بودند
نمیدانم ...
خدارا شکر کنم که زنده ام و فرصتی دوباره برای زندگی دارم ، یا نمیدانم از خدا گله کنم که چرا من نه ...
چرا من شهید نشده ام
اما این را خوب میفهمم این یک فرصت دوباره بود ،فرصتی برای بهتر شدن ..
فرصتی برای جبران ....
وارد ورزشگاه که شدیم
از تمام پردیس ها بودند ،از همان اول
از ما میپرسیدند
فائزه رو دیدید ؟
از فائزه خبری دارید ؟
اما کسی خبری نداشت ...
کسی نمیدانست ، آخرین نفری که به دنبال دانشجو ها بود تا کسی جا نماند ، خودش کجا مانده !
در این میان یک چیز بیشتر از همه ما را نگران میکرد
کسی داخل گروه پیام داد
کسی از دانشجویان نسیبه خبر داره ؟
گفتیم :
همه هستند به جز یک نفر
آن یک نفر ، کجاست ؟ چرا نمی آید ؟
چرا تلفنش را جواب نمیدهد!
ساعتی گذشت و نگرانی خانواده فائزه بیشتر شد ...
ساعتی گذشت و دلهره و ترس را میشد در تک تک چهره های دوستان فائزه دید
ساعتی گذشت ، که خوابگاه را ماتم فرا گرفت و خبر شهادت فائزه آمد ...
صدای گریه و فغان خوابگاه را فرا گرفته بود
فرقی بین کسی که فائزه را میشناخت با کسی که نمیشناخت وجود نداشت ، همه گریه میکردند گویی عزیز خود شهید شده
یکی ، یک گوشه نشسته بود آرام آرام گریه میکرد
عده ای گوشه ای نشسته بودند و برای دل مادر فائزه قرآن میخوانند
مادری که کادو روز مادرش ، از این پس او را مادر شهیده فائزه رحیمی خوانده شدن ، بود
و دوستانش...
همسفرانی که اینبار به جای خاطره خوش
باید با خود اشک و آه و جای خالی فائزه را به سوغات می برندند
فائزه رفت ....
فائزه پر کشید و رفت ..
فائزه ای که خودش پای کار ، شهدا بود
شهید شد ...
فائزه ، ۱۰۳۰ امین شهید دانشجو معلم کل کشور شد ، انگار کنگره شهدای دانشجو معلم همین یک دانه گل را نیز داشت تا تکمیل تر گردد
فائزه خود یک الگویی تازه شد
فائزه رفت
تا تلنگری برای نه تنها ما دانشجو معلمان بلکه تمامی انسان ها باشد ....
تلنگری که از دنیا چه میخواهیم ؟
چه میخواهیم کنیم ؟
چگونه میتوانیم درس ایثار و فداکاری را به دانش آموزان مان یاد دهیم ؟
نمیدانم الان به دانشجو معلمان تبریک بگویم یا تسلیت !
فقط این را میدانم مسئولیتمان بیشتر شد !
این را میدانم باید بیشتر روی خود کار کنیم
برای شهید شدن ، اول باید شهید بود.
#زنگ_شهادت
📌 تهیه شده در کنگره ملی شهدای دانشجو معلم؛دبیر خانه استان #مرکزی
📍کنگره ملی شهدای دانشجو معلم
🆔 @halif_media
5.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #ببینید | #زنگ_شهادت
*🔰بهیاد شهیدهی هنرمند*
◾️ تماشای رنج و اندوه دوست در فراق دوست، جانفرساست و هنرجویان مرکز آموزش حوزه هنری فراقِ جانفرسای شهیده فائزه رحیمی را در این ویدئو روایت میکنند.
◽️بعثنا؛ صدایی از و برای دانشجومعلّم
@boesna_news
#روایت_اول
#شهیده_فائزه_رحیمی
*این خاطره از گفتههای مسئول دانشجویان خانم عبدالله پور است که توسط یکی از دانشجویان بازگو میشود*
در تهران با دو اتوبوس حرکت میکنند که یکی از اتوبوسها زودتر راه می افتد و دیگری عقب میماند یک اتوبوس به محل اسکان میرسد و بچهها شروع به استراحت میکنند. منتظر بودند اتوبوس بعدی برسد تا همگی ناهار بخورند و استراحت کوچکی داشته و سپس به سمت گلزار شهدا حرکت کنند اما زمانی که اسما قلی نژاد با زهرا عبدالله پور که مسئول اتوبوس دیگر بوده تماس میگیرد او می گوید شما بروید سمت گلزار و ما هم مستقیم به آن جا میآییم زمانی که به گلزار میرسند بچهها گروه گروه از اتوبوسها پیاده میشوند و به سمت گلزار شهدا حرکت میکنند در آنجا آنتن وجود نداشته و از طریق پیام رسانهای داخلی با هم در تماس بودند اتوبوس اول که میرسد همگی پیاده میشوند و میروند اما اتوبوس دوم قبل از اینکه برسد حمله تروریستی انجام میشود و آنها در میانه راه برمیگردند و افراد حاضر در این اتوبوس دوم که به محل اسکان باز میگردند آنتن داشتند و از آنجا با بچهها در ارتباط بودند تا بتوانند همگی را پیدا کنند و موقعیت بچهها را پیگیری کنند. بعد از گذشت مدتی که دیگر تقریباً شب شده بود با شهید تماس میگیرند اما او تلفنش را پاسخ نمیدهد به همین صورت چندین بار تماس میگیرند و در نهایت آقایی تلفن را برمیدارد و میگوید گوشی این خانم در جایی افتاده بود و ایشان شهید شدند باور این موضوع برای بچهها بسیار سخت بود و نمی توانستند باور کنند که این اتفاق برای فائزه افتاده با خود میگفتند شاید این گوشی در جایی افتاده بود یا اصلا چه کسی میتوانست بفهمد این گوشی برای چه کسی است آنها نمیخواستند این موضوع را باور کنند و همچنان پیگیری میکردند و تماس میگرفتند پس از پیگیریهای زیاد متوجه میشوند ایشان در بیمارستان هستند و پس از آن میروند و شهیده را شناسایی میکنند اما در ابتدا این موضوع را اطلاع رسانی نمیکنند چرا که اصلاً باورشان نمیشد که این موضوع حقیقت داشته باشد
#زنگ_شهادت
#شهید_دانشجو_معلم
┄┅┅┅┅┄•❅✿❅•┄┅┅┅┅┄
@farhangsazi
#روایت_دوم
#شهیده_فائزه_رحیمی
*روایتی از خانم زهرا شریف دینی یکی از دوستان صمیمی شهیده بزرگوار فائزه رحیمی که ۱۵ سال با شهیده رفاقت و آشناییت داشتند*
شهیده کسی نبودند که وقتی مثلا کاری انجام میدادند در بوق و کرنا کنند و اعلام کنند. ایشون در دلشون شهادت رو میخواستند ولی هیچ وقت اعلام نمیکرد که مثلا بچه ها دعا کنید من شهید بشم یا از این صحبت ها.
ایشون هم سرکار میرفتند، هم درگیر کارهای فرهنگی بود، هم توی مثلا مترو مثلا این کارهای فرهنگی که برای حجاب انجام میدن، اون کار هارو انجام میداد و هم اینکه داخل یکی از این هیات های معروف خادمبود، انتظامات بود. مثلا زباله هارو جمع می کرد. یعنی در این حد خادم، واقعا خادم بودن و در عین حال که مثلا سر کار میرفتن اینکار فرهنگیشون رو هم دنبال میکردن.
خانم شریف دینی در صحبت با پدر شهیده فرمودند که:
پدرشون اصلا راضی نبودند که شهیده به این سفر بیان ولی ایشون اصرار داشتند که بابا من این سفر رو باید برم، باید برم و ایشون(پدر شهیده) نگران هم بودند که وقتی شهیده به این سفر میاد.
اتوبوس ها گفتم که با تاخیر حرکت کرده بود، رای میفتن میان سمت گلزار شهدا. وقتی میرسن گلزار شهدا بچه ها خیلی گشنشون بوده و اینها میرن سمت یک موکب، یک شربتی رو میخورند و به قول خودشون شربت شهادت رو میخورن و به دست شهیده برگه سلام را برسان رو میدن(یعنی یه برگه ای بوده که توش نوشته شده سلام مارم برسون یه برگه گویا شعاری چیزی بوده) این برگه که به دست حالا ایشون داده میشه(راوی)، میدن دست شهیده فائزه رحیمی. ایشون(راوی) به شهیده میگن: فائزه چرا اینقدر آروم راه میری؟ تند راه بیا که بریم. شهیده میگفتن که نه من پشتیبانم، نه من خادمم، من باید عقب وایستم که بچه ها برن جلو و حواسم بهشون باشه.
زمانی که من از شهیده جدا شدم، میرفتم سمت جلو که بچه ها داشتن حرکت میکردن و جلو جمعیت و عکس میگرفتم و بعد از اینکه صدای انفجار شنیدم همه فرار کردیم. چون به پای یکی از بچه هاهم ترکش خورده بود، مجبور صدیم کسی رو که ترکش خورده ببریم بیمارستان و درگیر این موضوع شدیم و فراموش کردیم که فائزه اصلا کجاست و ما فکر میکردیم حالش خوبه در حالی که اینطوری نبوده.
ما فکر میکنیم که ایشون زمان شهادت تنها بودن و کسی از ما شاهد این اتفاق نبوده
#زنگ_شهادت
#شهید_دانشجو_معلم
┄┅┅┅┅┄•❅✿❅•┄┅┅┅┅┄
@farhangsazi
لیست کانال های مرجع خبری بسیج دانشجویی فرهنگیان، جهت دریافت و ارسال محتواهای شهادت دانشجو معلم شهید فائزه رحیمی :
✓امروز رسالت ما در رسانه بودن ماست .
#روایت_کنیم
*«کانال بعثنا»*
رسانه بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان سراسر کشور
صدایی از و برای دانشجومعلّم
آیدی ارتباطی
@boesna_admin
بعثنا در پیامرسانها
https://zil.ink/boesna_news
https://ble.ir/boesna_news
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
*«حلیف مدیا»*
🕊کانال سراسری کنگره ملی شهدای دانشجومعلم
👤ارتباط با ادمین و ارسال محتوا:
@Halif_admin1
https://ble.ir/halif_media
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
*«پایگاه خبری تحلیلی رستا»*
رسانه تعلیموتربیت ایران
نگاهی معلمانه و تحلیلی به نظام آموزشوپرورش کشور
ارتباط با ادمین: @raasta_admin
وبسایت: https://rastakhabar.ir/
اینستاگرام: Instagram.com/rastaa_news
تلگرام: T.me/rastaa_news
بله : https://ble.ir/rastaa_news
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
*«تربیت معلم راوی»*
خطِ مقدمِ نبردِ روایتها
آوینیهای مکتب رجایی راویان فتح نهایی هستند.
https://ble.ir/moalem_ravi
➖➖➖➖➖➖➖➖
*«فرهنگ سازان تمدن نوین»*
کانال سراسری معاونین فرهنگ سازی خواهران
https://ble.ir/farhangsazi
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
*«شبنا»*
🔸بسيج دانشجويی دانشگاه فرهنگیان حوزه خواهران تهران
آیدی ارتباطی:
@lllmolll2
کانال تلگرام:
https://t.me/shabna_news
کانال بله :
https://ble.ir/shabnaa_news
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
*«فرهنگراه»*
اطلاعیه تمامی پردیس های برادران شهر تهران
بسیج دانشجوئی فرهنگیان شهر تهران
https://ble.ir/farhangrah_news
➖➖➖➖➖➖➖➖
«خط معلم»
بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان مرکز شهید باهنر تهران
ایتا:https://eitaa.com/khate_moallem_eitta
تلگرام : https://t.me/khate_moallem
بله : https://ble.ir/khate_moallem
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
10.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔 «بینهایت» در غم شهادت یک بینهایتی..😔
▫️همین نوروز و تابستان ۱۴۰۲ بود که دورههای فکرینو و طپش را هم مثل بینهایت مقدماتی، گذرانده بودی..
▫️همین چندوقت پیش بود که درخواست دیدار بینهایتیها با رهبر انقلاب را امضا زدهبودی و نوشتهبودی:
«از زمانی که شما را شناختم وعلاقه قلبی به شما در قلب و اندیشهام ریشه دواند، سربازتان شدم، دانشجو شدم، معلم شدم و اکنون بخشی از جمعیت بزرگِ بینهایتم و در تکتک این عناوین، آرزوی دیدار شما را در دل داشتهام..»
▫️حالا تو تا خودِ خدا قد کشیدهای و پیکرِ خونینت به شهرت تهران برگشته
اشک اگر امان بدهد، باید برایت بنویسیم خوش به حالت! حالا به آن عناوین، یکی اضافه شده؛ یکی قشنگتر از همه..
▫️باید به #خانوادهی_بینهایت خبر بدهیم که "حالا تو شهید شدهای"
راستی! خیالت از همهی ما راحت خانم معلم.
دَرسَت را دُرُست دادی و رفتی... به خاطر تو، به خاطر حاجقاسم ، به خاطر پرچم #لاإلهالاللّٰه، ما استوارترین زخمخوردگان تاریخ میمانیم...
به دیدهی ترِ ما، رنگ یأس و رخوت نیست!
سپاه عشق، کماکان، میان میدان است...
🌱 فائزه رحیمی؛ شهیده بینهایتی دهه هشتادی حادثه تروریستی کرمان
♾️ @binahayat_ir