نصف شبه و پسرکخوابیده!
چراغهارو کم میکنم.
خونه ساکته و صدای جیرجیرک تنها چیزیه که این سکوت رو میشکنه..
کولر رو روی دور تند میذارم و روبه روی دریچه کولر، روی زمین چمباتمه میزنم، تبلت رو باز میکنم و از طاقچه "گریههای امپراتور" رو دانلود میکنم.
شروع به خوندن میکنم، دلممیخواد تکتک بیتاشو انقدر بخونم تا از بَر بشم.
کاش فاضلنظری همه شعراشو با صدای خودش صوتی کرده بود!
باید فردا برم کتابشو بخرم! اینطوری فایده نداره!
بعدالتحریر: نصف شبی دارم فکر میکنم نوشتن رو بذارم کنار و سر از کار شعر و شاعری در بیارم! عجب دنیای لطیفیه!
#اقاینظری_تو_با_قلب_دیوانه_ما_چهکردی
#کتاب_جویدنی
#خداحافظ_داستان
#سلام_بر_شعر
#میگن_شبا_زیاد_بیدار_نمونید
#چون_جوگیری_توی_شب_زیاده
#کلاسشعر_خوب_چنده؟
#فاضل_میفرماد
#اشک_گریه_فغان_ضمیمه_شود
هدایت شده از بی نام
.
میشه خواهش کنم برای عمهی مهربونم حمد شِفا بخونید؟
.
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
﷽
امروز سقط بدی داشتم!
داستانِ سوگوارهم تقریبا داشت کامل میشد، که دیدم دیگه نمیتونم ادامه بدمش.
چندین هفته فقط به موضوعش فکر کردم، تا بالاخره موضوعی پیدا کردم که راضی بودم ازش...
به گره بدی خورد.
صحنههای دراماتیکش، احساسات ثامر(شخصیتاصلی) و موقعیت و ... در نمیومد.
در کنار همه اینها، مغز و روحمم کشش نداشت انگار. یک خط رو بزور مینوشتم.
بارها پایین و بالاش کردم.
نشد که نشد...
غم عالم در دلم ریخت.
در حین تولد،سقط شد!
دوست داشتم گریه کنم.
به همسرم پیام دادم "شاید اشتباه وارد جهان نویسندگی شدم، شاید اینجا جای من نیست"
منتظر دلداریش بود.
منتظر بودم بگه که این حرفا چیه، اصلا این راسّ کاره خودته که دیدم فقط نوشت "شاید".
بغضی اندازه زردآلو راه گلوم رو بست.
دیدم داره دوباره مینویسه.
"شاید هم در کنار کلاس رفتن به چیزهای دیگهای نیازه..."
و برام چندتا عکس از کتاب فرستاد...
پ.ن: خواستم حال الانم رو با دوستانم که در این مسیر در حال تلاشند تقسیم کنم. شاید یک روزی در نقطهای به حال من گرفتار بشن و این عکسها بتونه کمکی بهشون کنه🪴
پ.ن۲: عزمهای شکسته...#قربون_مولا
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈