دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
📢 توصیه حضرت آیتالله خامنهای به قرائت قرآن و دعا برای پیروزی جبهه مقاومت ❤️رهبر انقلاب اسلامی در
┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄
﷽
اگر در زندگی بخواهم به کسانی غبطه بخورم؛ حتما به آن گروهِ #دنبالهدار هاست.
آنهایی که همیشه راه تعادل را بین داغی و سردی پیش گرفتهاند.
همانهایی که ردِ قدمهایشان آهسته و پیوسته است.
از هزاران کاری که جلوی پایشان میگذارند، فقط یکی یا دوتا را برمیدارند و بقیه را به اهلش واگذار میکنند.
همانهایی که اسمشان شاید همهجا نباشد، اما وقتی پشت کاری را بگیرند،خیال همه راحت است.
آنکسانی که نیاز به پیگیری ندارند، به هر طریقی که شده خودشان را میرسانند به آنجایی که باید!.
قابِ خطاطی شدهی اتاقشان «قَلِيلٌ تَدُومُ عَلَيْهِ أَرْجَى مِنْ كَثِيرٍ مَمْلُولٍ» است و کارهای کوچکشان را تا روزی که اثر دهد ادامه میدهند.
آنهایی که هنوز هم، بی وقفه درگوش شب زمزمه میکنند: إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا؛ حتی اگر تنها آدم بیدار شهر خودشان باشند.
°❀°🌼°❀°🌼°❀°🌼°❀°🌼°❀°
°🌼°❀°°🌼°❀°
°❀°°❀°
🌼
🪴|۱۵اُمین تا ۱۸اُمین کتاب ۰۴
🌼
°❀°°❀°
°🌼°❀°°🌼°❀°
°❀°🌼°❀°🌼°❀°🌼°❀°🌼°❀°
۱۵.زنآقا(زهرا کاردانی)🌼:
اگر از نزدیک با زندگی طلبگی سروکار داشته باشید، این کتاب میتواند خیلی برایتان جذاب باشد و به احتمال زیاد با آن همذاتپنداری زیادی خواهید داشت.
یک کتاب کم حجم با متنی ساده و روان.
دوستش داشتم.
۱۶.من زندهام(معصومه آباد)🌼:
در رنج و سختی هاست که استعداد های فراوان آدمی رشد پیدا میکند.
نمونه؟
معصومه آباد.
نکته جذاب کتاب توانایی انسانِ امیدوار برای منطبق شدن با محیط سخت بود.
۱۷.خط مقدم(فائضه غفار حدادی)🌼:
بعد خواندن این کتاب،بیشتر قدر تکتک موشکهای ایرانی را میدانید.
داستان تولدِ یک قدرت!
و چقدر من با لحظهی پرواز اولین موشک ایرانی اشک ریختم.
روحت شاد آقای طهرانی مقدم
و
دلمان برایتان خیلی تنگ شده آقای حاجی زاده.😔
۱۸.رهیده(جمعی از نویسندگان)🌼:
۱۸ روایت از روضههایی که زندگی میکنیم.
غیر از ۲ ،۳تا روایت عالی، متنها غالباً معمولی بودند.
و اکثرا موضوعات ناب روایتها، اسیرِ نگارش بد شده بودند.
حیف و صد حیف!
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
__
┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄
﷽
پرده صورتی آشپزخانه را میکشم.
دکمهی شروع کتاب صوتی ریشهها را میزنم.
زیر مرغ را خاموش میکنم و مرغها را داخل ظرفی میگذارم. فلفل دلمهای و قارچ را از یخچال در میآورم و میشورمشان. نور تا وسط خانه قد میکشد و گلهای آشپزخانه از همیشه شاداب تر هستند، این را از حال خودم میفهمم.
«کونتا» پسر آفریقاییِ داستان، داشت عاشق میشد. حس عجیبی که تجربهاش نکرده بود؛ این را راویِ کتاب میگفت.
مرغهارا ریش ریش میکنم. هنوز داغ هستند و نوک دستهایم را میسوزانند. حسین توی گهواره به آرامی تاب میخورد. محمد هرازگاهی به آشپزخانه میآید و قایمکی چند تکه مرغ کش میرود.
قارچ و فلفل را خرد میکنم. همه مواد را قاطی میکنم و توی ماهیتابه روی گاز میگذارم.
هوا خنکتر از همیشه است و این نشان میدهد پاییز خیلی نزدیکتر از آن چیزیست که فکر میکنم.
به روزای پاییزی که فکر میکنم قند در دلم آب میشود. اولین پاییزِ خانواده چهارنفره مان.
مواد را از روی گاز برمیدارم. باد کولر به صورتم میخورد. تخم مرغ را در کاسه میشکنم و هم میزنم.
کونتا میخواهد تخمی در خاک بکارد برای آینده؛ میخواهد ازدواج کند و بچهدار شود.
به بچهها نگاه میکنم. بذرهایی که قرار است روزی درختی شوند که نام من رویشان حک شده است. مواد را توی نان یوفکا میپیچم. تخم مرغ را رومال میکنم و چند سیاهدانه میپاشم.
بورکهارا داخل فر هل میدهم.
کونتا میخواهد به بِل حرف دلش را بگوید. بوی غذا در خانه میپیچد.
خستهام؟ شاید.
خوشحالم؟حتما.
و زندگی مگر چیزی جز همین جنگ ابدی و ازلی خستگی و امید است.
«جـــانــظــری»