دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
__
┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄
﷽
پرده صورتی آشپزخانه را میکشم.
دکمهی شروع کتاب صوتی ریشهها را میزنم.
زیر مرغ را خاموش میکنم و مرغها را داخل ظرفی میگذارم. فلفل دلمهای و قارچ را از یخچال در میآورم و میشورمشان. نور تا وسط خانه قد میکشد و گلهای آشپزخانه از همیشه شاداب تر هستند، این را از حال خودم میفهمم.
«کونتا» پسر آفریقاییِ داستان، داشت عاشق میشد. حس عجیبی که تجربهاش نکرده بود؛ این را راویِ کتاب میگفت.
مرغهارا ریش ریش میکنم. هنوز داغ هستند و نوک دستهایم را میسوزانند. حسین توی گهواره به آرامی تاب میخورد. محمد هرازگاهی به آشپزخانه میآید و قایمکی چند تکه مرغ کش میرود.
قارچ و فلفل را خرد میکنم. همه مواد را قاطی میکنم و توی ماهیتابه روی گاز میگذارم.
هوا خنکتر از همیشه است و این نشان میدهد پاییز خیلی نزدیکتر از آن چیزیست که فکر میکنم.
به روزای پاییزی که فکر میکنم قند در دلم آب میشود. اولین پاییزِ خانواده چهارنفره مان.
مواد را از روی گاز برمیدارم. باد کولر به صورتم میخورد. تخم مرغ را در کاسه میشکنم و هم میزنم.
کونتا میخواهد تخمی در خاک بکارد برای آینده؛ میخواهد ازدواج کند و بچهدار شود.
به بچهها نگاه میکنم. بذرهایی که قرار است روزی درختی شوند که نام من رویشان حک شده است. مواد را توی نان یوفکا میپیچم. تخم مرغ را رومال میکنم و چند سیاهدانه میپاشم.
بورکهارا داخل فر هل میدهم.
کونتا میخواهد به بِل حرف دلش را بگوید. بوی غذا در خانه میپیچد.
خستهام؟ شاید.
خوشحالم؟حتما.
و زندگی مگر چیزی جز همین جنگ ابدی و ازلی خستگی و امید است.
«جـــانــظــری»
_
چهها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم!
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم!
طبیبـم گـفـت درمـانـی نـدارد درد مـهــجـوری🍂
غلط میگفت خود را کشتم و درمان خود کردم!
#وحشی_بافقی
___
🪴| من میخواهم خواهشی از مردم بکنم
و آن این است:
کسانی که وقتهای ضایع شوندهای دارند؛ مثلاً به اتوبوس یا تاکسی سوار میشوند، یا سوار وسیلهی نقلیهی خودشان هستند و دیگری ماشین را میراند، یا در جاهایی مثل مطب پزشک در حال انتظار به سر میبرند و به هرحال اوقاتی را در حال انتظار به بیکاری میگذرانند، در تمام این ساعات، کتاب بخوانند. کتاب در کیف یا جیب خود داشته باشند و در اتوبوس که نشستند، کتاب را باز کنند و بخوانند. وقتی هم به مقصد رسیدند، نشانی لای کتاب بگذارند و باز در فرصت یا فرصتهای بعدی آن را باز کنند و از همانجا بخوانند.
بنده خودم چند جلد قطور از یک عنوان کتاب را در اتوبوس خواندم!📚
#رهبر_انقلاب
__
اینکه به کسی کتاب بدم و بخونه و راضی باشه و بازم بخواد؛
یه جون به جونام اضافه میکنه!🥳
#همسایه🏘
⊰❀🌸❀⊱⊰❀🌸❀⊱⊰❀🌸❀⊱
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
#سعدی
⊰❀🌸❀⊱⊰❀🌸❀⊱⊰❀🌸❀⊱