eitaa logo
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
165 دنبال‌کننده
318 عکس
17 ویدیو
1 فایل
پسرِ علی(ع)؛ ما روی مرمت کردنت حساب وا کردیم! می‌گن چیزی که شما مرمتش کنی دیگه خراب نمیشه.. @apgh_50
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅ پرواز می‌کنیم کمی قبل مرگ خویش چـون ماهـی فتـاده به منــقار لـک‌لکی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄ 💬| ......خیلی از کارا هستن که می‌خوایم انجامشون بدیم و می‌دونیم باید انجامشون بدیم، ولی انگیزه‌ای برای انجامشون نداریم. یکی از دلیلای اصلی این بی‌انگیزگی اینه که امیدی به انجام شدنشون نداریم. چرا؟ چون از خودمون ناامیدیم. علاوه بر اون از اینکه خدا کمکمون کنه، ناامیدیم. این ناامیدی از خدا هم شعبه‌ای از کفر و بی‌اعتقادی به خداست و توی آیه به صراحت اومده بود! حالا چرا یأس از رحمت خدا شعبه از کفره؟ چون آدم مأیوس تو قدرت خدا شک می‌کنه. چون تردید می‌کنه که خدا توانایی انجام این کارو داره یا نه!! 📖| طعم شیرین خدا(جلد۱) 📝| محسن عباسی‌ولدی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
°❀°🌼°❀°‌🌼°❀°🌼°❀°‌🌼°❀° °🌼°❀°°🌼°❀° °❀°°❀° 🌼 🪴|۲۲اُمین تا ۲۶اُمین کتاب ۰۴ 🌼 °❀°°❀° °🌼°❀°°🌼°❀° °❀°🌼°❀°‌🌼°❀°🌼°❀°‌🌼°❀°
۲۲و۲۳. داستان راستان/ ج۱و۲ (مرتضی مطهری)🌼: داستان راستان هیچوقت در ذهنم کتاب مهمی نبود! همیشه مطهری را صاحب کتاب‌های عدل الهی و حقون زن و ... می‌دانستم و فکر می‌کردم این داستان راستان که دیگر بچه بازی‌ست این وسط!!! خلاصه که به واسطه دوره‌ای مجبور به خواندنش شدم.... خدا مرا ببخشد!! چه لعبتی را از دست داده بودم تا الان، عجب داستان‌های نابی عجب درس‌هایی عجب پایان‌بندی‌ای... حیف عمرِ من که در جهالت گذشت... کتاب برایم پر بود از ایده‌ی نوشتن! کاش خدا توانی دهد که با اقتباس از متن‌هایش، داستان معاصر بنویسم... ۲۴و۲۵. حکمت‌ها و اندرزها/ ج۱و۲ (مرتضی مطهری)🌼: این کتاب چیزی بین داستان‌راستان و کتاب ده گفتارِ شهید مطهریست. چندین مقاله‌ی کوتاه، با موضوعات متفاوت. به نوعی شاید کشکول مطهری‌ست. برای سیری در نوع نگاه شهید، کتاب قابل توجهی‌ست. ۲۶.نیمه دیگرم/جلد۲(محسن عباسی‌ولدی)🌼: خدا به عمر با برکت حاج‌آقا عباسی‌ولدی بیفزاید! کتاب‌هایش یکی از یکی باقلواتر! کاش خانواده های که جوان دم‌بخت دارند این کتاب‌هارا بخوانند! کاش می‌توانستم دو جلدی من دیگر ما را به خیلی‌ها بدهم.....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅ سروش‌صحت و احسان‌عبدی‌پور در قسمت جدید «اکنون» به هند رفتند!
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄ ﷽ سروش‌صحت و احسان‌عبدی‌پور در قسمت جدید «اکنون» به هند رفتند! در بین صدها رنگ قرمز و نارنجیِ بازار قدم زدند و لای بوی تند ادویه‌‌ی هندی، غرق شدند! چای و شیر خوردند و به تماشای رود گنگ زمان را گذراندند. صحت و عبدی‌پور، می‌خواستند هندوستان را از دریچه چشم‌ِ خودشان سیر کنند. کنار مردمی رفتند که مرده‌هایشان را روی دوش حمل می‌کردند. بوی کافور،صندل و عود هندی را زیر دماغ حس کردند و هرم گرما را روی صورت. همینجا بود که بالای تصویر آ‌ن دو حک شد +۱۸! سکانس عجیبی شروع شد.سوزاندن ‌مردگان بدون گریه و سوز و آهی. انگار همگی روزه سکوت گرفته بوند عبدی پور به صحت سقلمه‌ای زد و با همان ته‌لهجه بوشهری گفت: ببین! ببین پاهاشو که داره می‌سوزه. صحت معلوم بود تحت تاثیر قرار گرفته. همه خاموش‌ بودند؛ هندی‌ها بر این باورند که اگر بالا سر مرده‌ای گریه و زاری کنی روح‌ش به صلح و آرامش نمی‌رسد! مترجمِ همراه چیزی در گوش صحت زمزمه می‌کند . ابروهای پرپشت صحت در هم کشیده می‌شود. می‌گوید: انگار همه رو نمی‌سوزونند! اگه بچه باشه یا زن باردار نمی‌سوزننشون! احسان سری تکان می‌دهد و دوباره همه به طرف شعله‌یِ جان گرفته‌‌یِ آتش و خاکستر زیرش نگاه می‌کنند. تا اینجای سفرنامه، زنی لم داده در تهرانی بودم که دلش در کشور هفتاد و دو ملت بود. اما از همین دو سه دیالوگ‌ کوتاه، دلم جایی دورتر رفت. حدود ۴۵۰۰کیلومتر دورتر از آن‌همه رنگ و طعم. جایی که همه بدون توجه به سن و جنسیت‌ سوزانده می‌شوند و مردم تماشاگر برای اینکه آرامش‌ خیالی‌شان بهم نخورد، چشم را حتی نم‌دار هم نمی‌کنند. جایی حوالی درختان سبز زیتون. سرزمینی عزیزکرده و مقدس. همان‌جایی که قبل از آنکه نام جعلی‌ای برایش بگذارند، فلسطین می‌خوانندش. «جـــانـــظــــری»