°❀°🌼°❀°🌼°❀°🌼°❀°🌼°❀°
°🌼°❀°°🌼°❀°
°❀°°❀°
🌼
🪴|۲۲اُمین تا ۲۶اُمین کتاب ۰۴
🌼
°❀°°❀°
°🌼°❀°°🌼°❀°
°❀°🌼°❀°🌼°❀°🌼°❀°🌼°❀°
۲۲و۲۳. داستان راستان/ ج۱و۲ (مرتضی مطهری)🌼:
داستان راستان هیچوقت در ذهنم کتاب مهمی نبود! همیشه مطهری را صاحب کتابهای عدل الهی و حقون زن و ... میدانستم و فکر میکردم این داستان راستان که دیگر بچه بازیست این وسط!!!
خلاصه که به واسطه دورهای مجبور به خواندنش شدم....
خدا مرا ببخشد!!
چه لعبتی را از دست داده بودم تا الان، عجب داستانهای نابی
عجب درسهایی
عجب پایانبندیای...
حیف عمرِ من که در جهالت گذشت...
کتاب برایم پر بود از ایدهی نوشتن!
کاش خدا توانی دهد که با اقتباس از متنهایش، داستان معاصر بنویسم...
۲۴و۲۵. حکمتها و اندرزها/ ج۱و۲ (مرتضی مطهری)🌼:
این کتاب چیزی بین داستانراستان و کتاب ده گفتارِ شهید مطهریست.
چندین مقالهی کوتاه، با موضوعات متفاوت. به نوعی شاید کشکول مطهریست.
برای سیری در نوع نگاه شهید، کتاب قابل توجهیست.
۲۶.نیمه دیگرم/جلد۲(محسن عباسیولدی)🌼:
خدا به عمر با برکت حاجآقا عباسیولدی بیفزاید!
کتابهایش یکی از یکی باقلواتر!
کاش خانواده های که جوان دمبخت دارند این کتابهارا بخوانند!
کاش میتوانستم دو جلدی من دیگر ما را به خیلیها بدهم.....
┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄
﷽
سروشصحت و احسانعبدیپور در قسمت جدید «اکنون» به هند رفتند!
در بین صدها رنگ قرمز و نارنجیِ بازار قدم زدند و لای بوی تند ادویهی هندی، غرق شدند!
چای و شیر خوردند و به تماشای رود گنگ زمان را گذراندند.
صحت و عبدیپور، میخواستند هندوستان را از دریچه چشمِ خودشان سیر کنند.
کنار مردمی رفتند که مردههایشان را روی دوش حمل میکردند. بوی کافور،صندل و عود هندی را زیر دماغ حس کردند و هرم گرما را روی صورت.
همینجا بود که بالای تصویر آن دو حک شد +۱۸!
سکانس عجیبی شروع شد.سوزاندن مردگان بدون گریه و سوز و آهی. انگار همگی روزه سکوت گرفته بوند
عبدی پور به صحت سقلمهای زد و با همان تهلهجه بوشهری گفت: ببین! ببین پاهاشو که داره میسوزه.
صحت معلوم بود تحت تاثیر قرار گرفته. همه خاموش بودند؛ هندیها بر این باورند که اگر بالا سر مردهای گریه و زاری کنی روحش به صلح و آرامش نمیرسد!
مترجمِ همراه چیزی در گوش صحت زمزمه میکند . ابروهای پرپشت صحت در هم کشیده میشود.
میگوید: انگار همه رو نمیسوزونند!
اگه بچه باشه یا زن باردار نمیسوزننشون!
احسان سری تکان میدهد و دوباره همه به طرف شعلهیِ جان گرفتهیِ آتش و خاکستر زیرش نگاه میکنند.
تا اینجای سفرنامه، زنی لم داده در تهرانی بودم که دلش در کشور هفتاد و دو ملت بود.
اما از همین دو سه دیالوگ کوتاه، دلم جایی دورتر رفت. حدود ۴۵۰۰کیلومتر دورتر از آنهمه رنگ و طعم. جایی که همه بدون توجه به سن و جنسیت سوزانده میشوند و مردم تماشاگر برای اینکه آرامش خیالیشان بهم نخورد، چشم را حتی نمدار هم نمیکنند.
جایی حوالی درختان سبز زیتون. سرزمینی عزیزکرده و مقدس.
همانجایی که قبل از آنکه نام جعلیای برایش بگذارند، فلسطین میخوانندش.
«جـــانـــظــــری»
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
___ به بهانه ایام شهادت مادر(س) و سالگرد وفات خانم مرضیه حدیدچی(دباغ)
┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄
﷽
به بهانه ایام شهادت مادر(س)
و سالگرد وفات خانم مرضیه حدیدچی(دباغ)
یادم هست پارسال، همین روزها بود که کتاب خانم حدیدچی را تمام کردم. صوت کتاب را میگذاشتم و پشت سینک کف ظرفهارا میشستم و اشک میریختم.
خیلی به حال ایشان غبطه میخوردم. همنشینی با شخصیتی بزرگ مثل امام خمینی(ره) یک طرف، عزم پولادین و روحیه استوار خود ایشان یک طرف دیگر!
چیزهایی که در من نبود و نیست!
اما از آن روز یک سوال در سرم میچرخد؛
سوالی که هنوز جواب دقیقی برایش ندارم.
آیا واقعا خانم دباغ میتواند برای زن ایرانی الگو باشد؟!
کتاب وقتی به زندگی ایشان میپردازد، از روی خاطرات زنانه که مطابقت بیشتری با عموم زنان دارد به راحتی میگذرد تا به روایتهای چریکی برسد!
یعنی برای نویسنده، فرمانده بودن ایشان اهمیت بیشتری نسبت به مادر ۸ فرزند بودنشان، دارد.
وقتی روایتِ این قسمت به راحتی حذف میشود، چند درصد از زنان ایرانی با ایشان ارتباط میگیرند و میتوانند الگو گیری کنند؟ آیا دباغ فقط یک مبارز سیاسی بود یا جنبههای دیگری هم داشت؟
من این ادعا را ندارم که خانم دباغ یک انسان استثنایی و بینظیر است.
اما این را میتوانم ادعا کنم که آن بخش پررنگ زندگی ایشان که همیشه گفته میشود، انطباق چندانی با زن امروزی ندارد. حداقل در اکثر زنان.
چیزی که از خانم دباغ، همه _فارغ از جنسیت_ باید یاد بگیرند؛ قدرتِ شناخت تکلیف و انجام آن به نحو احسن است.
دباغ قیام لله کرد. تا آخرین لحظات زندگیاش در جای درست خودش بود.
او یک قدم همیشه جلوتر از وظیفهاش راه میرفت؛ چه آنزمان که در طلب علم بود، چه آن زمانی که فرمانده صدایش میکردند.
انتخاب ایشان بعنوان پیامبرِ امام(ره) در رساندن نامه به گورباچف، نشان از تفکر امام درباره زن و حضورش در عرصه اجتماعی دارد.
اما تفاسیر عجیب بعضی از دوستان مذهبی از این واقعه به گونهای است که این ارزش را، بیشتر در سر دیگر زنان جامعه میکوبند.
آیا بهراستی همهی زنان باید حتما به اینجا برسند؟ آیا زنی که به اینجا نرسید، موفق نشده است؟و هزار سوال دیگر که دوستان بزرگوار باید پاسخ بدهند.
انتخاب خانم دباغ بعنوان الگوی زنان(با تاکید ویژه بر زندگی چریکی و خاصش) مثل معرفی زنان چندفرزندیست که چند مدرک حوزوی و دانشگاهی به زیر بغل دارند و در هر موقعیتی در حال یاد دادنِ رمز و راز موفقیت هستند!
و بیچاره زن!
که این وسط چیزی جز حسرت و حس عقبماندگی به دست نمیآورد!
توی این سالها که زنانگی و مادری دغدغهام شده است، میبینم که ما چقدر کم کار کردهایم برای زن. از تبیین هویت زنانه تا حتی آمادگی زیرساختهای شهری برای حضور بانوان.
ما حتی گاهی دین را هم مردانه تعریف کردهایم.
و بیشک در این دینِ مردانه؛ زنها هرچقدر پادرازی کنند هم دستشان به مردها نمیرسد.
عمیقا معتقدم جامعه ایرانی نیاز به رشد و بازنگری جدی و فوری در امور زنان دارد
و این اتفاق فقط و فقط به همت خود زنان رخ میدهد!
«جـــانــــظــری»