eitaa logo
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
164 دنبال‌کننده
319 عکس
17 ویدیو
1 فایل
پسرِ علی(ع)؛ ما روی مرمت کردنت حساب وا کردیم! می‌گن چیزی که شما مرمتش کنی دیگه خراب نمیشه.. @apgh_50
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄ ﷽ خورشید داشت آخرین زورهایش را می‌زد. نور کم رمقش با ریسه‌یِ آفتابیِ لایِ گل‌هایِ خانه قاطی شده بود. ماکارونی را از روی گاز برداشتم و توی آبکش ریختم. محمد طلوعی داشت «زیر سقف دنیا»ش را می‌خواند و من بدون عجله و اضافه کردن سرعت، به خاطراتش گوش می‌دادم. او توی رشت مشغول ماهی‌گیری بود و من در تهران مشغول آشپزی. گوشی را بر‌می‌دارم و گروه کوچک‌مان را باز می‌کنم. بچه‌ها درباره اتفاقات این روزها حرف می‌زنند. یکی می‌گوید آسمان آن کشور جعلی کلیر شده و آن‌یکی آمار کشته‌های این روزها را میفرستد و کلیپ‌هایی را ضمیمه حرف‌هایشان می‌کنند. هیچ‌کدام‌شان را باز نمی‌کنم. می‌دانم کم‌تحمل‌تر از آنم که بتوانم کلیپ‌های این روزها را تا ته ببینم. ماکارونی را هم میزنم و بین ادویه ها دنبال آویشن می‌گردم. دلم برای روزهای بی اینترنتی تنگ شده. با اینکه همه‌اش به مریضی گذشت و نه صفحه‌ای خواندم و نه خطی نوشتم، اما سکوت و بی‌خبری روزها و شب‌هایش را دوست داشتم‌. حتی داشتم از مریضی هم لذت می‌بردم. بدون استرس عقب ماندن در ماراتن زندگی و رقابت با دیگران. حسین کف آشپزخانه دراز کشیده و توی شیشه شیر، شربت‌ش را می‌خورد و محمد آستین‌هایش را بالا زده و اضافه ماکارونی‌ها را یکی یکی در دهنش می‌گذارد. طلوعی از زیر سقف شهرها و کشور‌های مختلف می‌گوید و من کالباس را قاطی ماکارونی‌ها میکنم. قول داده بودم برایشان سالاد ماکارونی درست کنم.‌ به جز صدای طلوعی؛خانه ساکت است و تاریک‌تر از قبل شده‌است. سس و هویج را به ماکارونی اضافه میکنم و باز یخچال را به امید پیدا کردن فلفل دلمه‌ای می‌جورم. بچه‌ها توی گروه می‌نویسند: چیکار باید کرد؟ و هر کدام جوابی برایش پیدا می‌کند. ناامید از پیدا کردن فلفل دلمه،سالاد ماکارونی را توی یخچال می‌گذارم تا خنک شود. در یخچال را که می‌بندم از خودم میپرسم: واقعا من باید چه می‌کردم؟ محمد، حسین را بغل گرفته و باهم روی زمین قلت می‌زنند. منتظرم حسین گریه کند اما نمیکند. صدای خنده محمد بلند می‌شود و لثه‌ی لخت حسین بیرون می‌زند. چراغ وسط خانه را روشن می‌کنم و زیر سقف دنیایی که من مرکزش هستم، به این فکر میکنم چطور شب دخل سالاد ماکارونی را با مرد و پسرهایم دربیاوریم. شاید زندگی کردن؛ درست‌ترین کاریست که میتوانم این روزها برای خانه‌‌ی کوچک‌مان انجام دهم.
هدایت شده از حامد کاشانی
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ دِل قَوی دار... 🔸 برگرفته از جلسات "ضرورت توجه به ربوبیت و ولایت در شرایط بحرانی" تلگرام | ایتا | بله | روبیکا | آپارات | سایت | صفحه یوتیوب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
࿐჻❥⸙🪴⸙❥჻࿐ ایها القلب الحزین المبتلا فی طریق العشق انواع البلا لیکن القلب العشوق الممتحن لا یبالی بالبلایا و المحن سهل باشد در ره فقر و فنا گر رسد تن را تعب، جان را عنا رنج راحت دان، چو شد مطلب بزرگ گرد گله، توتیای چشم گرگ کی بود در راه عشق آسودگی؟ سر به سر درد است و خون آلودگی تا نسازی بر خود آسایش حرام کی توانی زد به راه عشق، گام؟ غیر ناکامی، دراین ره، کام نیست راه عشق است این، ره حمام نیست نیست جز تقوی، در این ره توشه‌ای نان و حلوا را بهل در گوشه‌ای نان و حلوا چیست؟ جاه و مال تو باغ و راغ و حشمت و اقبال تو نان و حلوا چیست؟ این طول امل وین غرور نفس و علم بی‌عمل نان و حلوا چیست؟ گویم با تو فاش این همه سعی تو از بهر معاش نان و حلوا چیست؟ فرزند و زنت اوفتاده همچو غل در گردنت چند باشی بهر این حلوا و نان زیر منّت، از فلان و از فلان؟ برد این حلوا و نان، آرام تو شُست از لوحِ تو کُلّ نامِ تو هیچ بر گوشَت نخورده است، ای لئیم! حرف «الرّزق علی الله الکریم» 🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✿༅⊰❀⊱✵✿༅⊰❀⊱✵✿༅⊰❀⊱✵✿༅ به بهانه روزهای برگشت روح‌ِ خدا🪴
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
✿༅⊰❀⊱✵✿༅⊰❀⊱✵✿༅⊰❀⊱✵✿༅ به بهانه روزهای برگشت روح‌ِ خدا🪴
شاید اگر زمستان پارسال، ازم می‌پرسیدند: یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌هایت چیست؟ می‌گفتم: اینکه حدود سی چهل سال دیرتر از زمانی که دوست می‌داشتم، به دنیا آمدم. حیف شد. روزهای عزیزی آمدند و رفتند که من نبودم. آن‌وقتی که مردمِ ۵۷، اعلامیه آقا روح‌الله را، قایمکی و باذوق می‌خوانند، نبودم و برق چشمان‌شان را ندیدم. آن‌زمانی که خمینی کبیر گفت حکومت نظامی را بشکنید نبودم، یا آن‌وقتی که امام دست در دست آن مردِ خوشبخت، از پله‌های هواپیما پایین آمد. من حتی به بیمارستان قلب تهران و تشییع میلیونی هم نرسیدم. جایی که دهه هفتاد داشت نفس‌های آخرش را می‌کشید، تازه آمدم. تا سال‌ها دلم با دنیا صاف نبود_هنوز هم صاف نیست_ . من‌را آن موقع که باید می‌بودم، نیاورد. دنیا یک انقلابِ بزرگ بهم بدهکار بود. اما زمستان امسال همه چیزش فرق دارد؛ وقتی چیزهایی درباره جنگ و فتنه و آن جزیره نحس و قیمت طلا و فلسطین و .... به گوشم می‌خورد، می‌بینم آنقدر‌هاهم دیر نیامدم! شاید به خمینی و شهیدان‌ش نرسیدم، اما من زمانی فرصت زندگی یافتم که فرعون، همه توانش را برای مقابله با نور جمع کرده‌است. همه توانش را. تاریخ می‌گوید: زمانی که موسی و یارانش به نزدیکیِ دریا رسیدند، پشتشان سیاهیِ عظیم لشکر فرعون و جلویشان تا چشم کار می‌کرد، دریا بود. ایمان در دل موسی و دلهره در نگاهِ بعضی یارانِ موسی، زیاد شد. من دقیقا اینجای تاریخِ زمان خودم؛ به دنیا آمدم. جایی میان خوف و رجایِ موسویان. جایی که یک قدم جلو بروم پاهایم خیس می‌شود و یک قدم برگردم، نفس‌ گرمِ اسبِ فرعون به صورتم می‌خورد. همان‌جایی که تا چشم کار می‌کند دلیل است برای ناامیدی. خدا نخواست من زمان روح‌ِ الله باشم. من جشن انقلاب را ندیدم و روزنامه‌ی شاه رفت، دست نگرفتم؛ او، من‌ را جایی از گردشِ دنیا گذاشت، که هر لحظه ممکن است، سوت پایان را بزند؛ و ای‌کاش دست ما را بعنوان آن قومی که پای‌ش را روی گلوی کفر گذاشت و آن را خفه کرد، بالا ببرد. خدارا چه دیدی، ممکن است، بین این همه سیاهیِ دنیا، قسمت‌مان این باشد که صدای‌ «انا‌المهدی» بشنویم و در کوچه های شهر، آذینِ «مهدی آمد» ببندیم. شاید در همین روزهای سردِ سال؛ باید منتظر بهار باشیم. آخر تاریخ می‌گوید: لشکر فرعون یک قدمیِ رسیدن بود که دریا شکافت!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
____ می‌دانم که با مسیری که شهسواری برای نویسنده شدن در کتابِ «حرکت‌در‌مه» تعریف می‌کند، شاید هرگز نویسنده‌ نشوم..............
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
____ می‌دانم که با مسیری که شهسواری برای نویسنده شدن در کتابِ «حرکت‌در‌مه» تعریف می‌کند، شاید هرگز
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄ ﷽ این‌روزها، توی همهمه‌ی آدم‌هایی که عجله دارند کاری برای شغل‌شان، درس‌شان یا کشورشان انجام دهند، من انگار کاری برای خودم نمی‌کنم! کمتر از قبل کتاب می‌خوانم و مورچه‌ای جلو می‌روم. پیدا کردن زمانی برای نوشتن برای‌م سخت شده و ایده های داستانی‌م یکی یکی در مغزم غرق می‌شوند اگر زود صیدشان نکنم. می‌گویند آب باریکه را حفظ کنید و من تمام تلاش این روزهایم فقط همین است که آب باریکه ادبیات را در قلبم حفظ کنم. این روزها مهم‌ترین کاری که می‌کنم برای پسرهاست. در طول روز حواسم باید به بازی محمد باشد تا زیاد مشغول تلویزیون و گوشی نشود. غذای کمکی حسین را شروع کردم و قطره‌هایش را باید سر ساعت بدهم و همزمان باید حواسم باشد بلایی سر هم نیاورند. به موقع آرایشگاه بروند تا موهای لختشان چشم‌شان را اذیت نکند. حمام‌شان دیر نشود و بعد حمام حتما کلاه سرشان باشد تا آب بینی‌شان راه نیفتد و هزار کار دیگر با هزارو یک جزئیات. گاهی از این همه مسئولیت خسته می‌شوم. از اینکه هرروز لباس بچه‌ها را باید عوض کنم یا حرص بخورم چرا همیشه صبحانه پنیر می‌خواهند و نکند خنگ شوند. دلم سکوت و تمیزی خانه را می‌خواهد، سکوتی که توی‌ش صدای گریه یا جیغ مردانه‌شان نباشد. مثل خانه تازه عروس‌ها. گاهی هم دلم برای قدیم‌‌ترها تنگ می‌شود، برای بیرون رفتن با رفقا یا کلاس دم غروبِ استاد غلامی که بعدِ دانشگاه باید بدو بدو خودمان را بهش می‌رساندیم. یا حتی برای هیئت‌های نوجوانی که تمام دغدغه‌مان این بود چطور می‌شد هیئتی تراز شود. توی این سالها؛ بارهاو بارها نشستم و سر قبر هرکدام، گلی پرپر کردم و هق‌هق زدم. از اینکه چقدر فرصت سوزی کردم و کارهای معمولیِ گذشته، مثل آرزویی دور شده‌اند. اما این‌بار به خودم قول دادم که وقتی از گورِ گذشته و کارهای تمام نشده‌ش بیرون زدم، برای مدتی پرونده همه‌شان را ببندم و مهروموم کنم. گوشه‌ی طاقچه ذهنم نگه‌شان دارم تا روزی که وقتش برسد. شاید ۵سال یا ۱۰ سال دیگر، شاید فردا یا حتی هیچوقت. باید دست از مقایسه خودم با آدم‌هایی که بچه ندارند یا بچه‌هایشان را بزرگ کرده‌اند بردارم. خودم را با آدم‌های چهل ساله مقایسه نکنم و بگذارم زندگی‌ام در ۲۵سالگی جریان خودش را داشته باشد. می‌دانم شاید از نظر یکسری‌ها، در خانه وقتم آزاد است و می‌توانم با تمام برنامه‌هایشان خودم را تطبیق دهم ولی خودم که می‌دانم این روزها چقدر کار بزرگی میکنم. چه بسا اثرگذارترین کاری که در تمام عمرم می‌توانم بکنم، همین باشد. من امروز در کنار روزهایی از عمرِ خودم و پسرها هستم که دیگر هیچوقت تکرار نمی‌شود. روزهایی که شالوده اخلاق و رفتار و جسم‌شان را می‌سازد و چندین سال دیگر تخمِ همه‌شان را باید دِرو کنم. کاری که در تهِ تهش زنی را می‌بینم که دارد بزرگ می‌شود و با دیروزش فرق دارد_بحمدلله_ . خدارا چه دیدی؛ شاید قایم باشک یا تانک بازی امروزمان، به طراحی نبردِ آخر، در کنار امام‌شان برسد. چون یاد گرفته‌اند چطوری قایم شوند و دشمن را غافلگیر کنند و قواعد راندنِ تانک را هم از بَرَند.😉 پذیرش شرایط و محدودیت‌های این ‌سال‌ها، بزرگ‌ترین لطفی‌ست که می‌توانم در حق خودم بکنم. می‌دانم که با مسیری که شهسواری برای نویسنده شدن در کتابِ «حرکت‌در‌مه» تعریف می‌کند، شاید هرگز نویسنده‌ نشوم ولی من مطمئنم آن کسی که آن بالا دارد مرا نگاه می‌کند، روزی تمام این لحظاتِ کنار گهواره را برای‌م جبران می‌کند؛ حالا شاید در این دنیا شاید در آن دنیا و شاید با لبخندِ آنی که منتظرش هستم.