یکی از اعمال روز اول ماه مبارک، غسله.
پیشنهاد میکنم علاوه بر اینکه خودتون غسل انجام میدید و پاک وارد این ماه عزیز میشید_انشاالله_
بچههاتونم غسل بدید.
مثلا خود من؛
امروز محمد رو با ارعاب و تهدید فرستادم حموم و درحالی که جیغ میزد آب سرده، یه تشت آب ریختم روش و گفتم: حلول ماه مبارک رمضان بر تو مبارک فرزندم.
خدایا این اعمال رو از ما قبول کن😔
حسین هم گذاشتم تو نوبت🥸
#رفیقبیکلک_مادر
#یاپاکمیشید_یا_پاکتونمیکنیم
#بهشتزوری
#عاقبتبخیری_اتفاقینیست
#بهشتزیرپامه
#مادریبدونروتوش
برای یه استحالهیِ شیکِ فرهنگی، لازم نیست سری به مزونهای بالاشهر تهران بزنیم؛
کافیه کمی_فقط کمی_ در غرفههای عفاف و حجابِ نمایشگاه قرآن راه بریم!!!!!
#دوروزدیگهپیداکردنیهچادرِسادهآرزومونمیشه
#چادرجواهردوزیشده_مخصوصکورکردنچشمجاری
#عباپوشهایجذابولاناتی
#چادرهایزرشکیوطوسی_مخصوصزیباسازیشهر
_______________
ظهر روز دهم است . سال شصتو یک هجری.
لبهای حسین(ع) ترک برداشته
و خون رویش دلمه بسته است.
نگاه حسین(ع) خیره به سمت خیمه میماند.
شمر جلو میآید. جلو و جلوتر. آنقدر جلو میآید که راه نفس حسین(ع) بسته میشود.
زینب بالای تل مشغول تماشاست. کمی خمتر از قبل، کمی مو سفیدتر.
خولی و سنان میخندند و خودشان را به پیکر مطهر میرسانند. یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان.
حسین (ع) زمزمه میکند: رضاً بِرِضاک و تسلیماً لِامرک و روحش به اعلیاعلیین میرسد. حالا حسین(ع) کنار آن فرق شکافته و آن پهلو کبود آرام میگیرد.
فرشتگان اما نمیتوانند آرام باشند. خون میگریند. خداوند سایهی قائم را به آنها نشان میدهد و میگوید: به این انتقام میکشم خون او را.
جمعه است. عصر عاشورا.
زینب(س) کمر صاف میکند. دست در دست سجاد(ع).صدای بازار شام و بوی مجلس شراب میآید.
زینب(س) عَلمِ خاکی را برمیدارد، خون عباس(ع) هنوز روی علم، گرم است.
حالا نوبت اوست میانداری کند...
______________
بعد از دو روز، دم و دستکم را دوباره روی میز چیدم. گروه همخوانی کتاب الغارات را باز کردم. کوثر نوشته بود:(مقرریهارو بذارم یا بعد عادی شدن شرایط ادامه بدیم؟!)
بچه ها نوشتهبودند:(ادامه میدیم که امروز روزشه.)
ادامه دادن.
ما انتخاب کردیم با همین لباس مشکی و چشمهای پف کرده، جلو برویم.
و شاید همین ادامه دادن زندگی، بزرگترین موشکیست که ما میتوانیم به آنها بزنیم.
توی بله به ماجده پیام میدهم. میپرسم کی به تهران برمیگردد. میخواهم برایمان کلاس فوریتهای پزشکی بذارد. قولش را از جنگ ۱۲روزه بهم داده بود. میگوید در اولین فرصت دوست دارد برگردد و دلش اینجاست.
حالا تا روزی که ماجده برسد، باید زندهگیام را جمع و جور کنم که وقت زیادی نمانده.
تا چه پیش آید زین پس.
امروز ۱۱اسفند ۱۴۰۴؛
سه روز است که به ظهور نزدیکتر شدهایم و
من خیلیخیلی دلتنگ آن مردِ رفته، هستم.
#از_این_روزها
_____
پر رنگتر شد آن گلِسرخی که خشک شد
ما در فـــراق بیــشتر از وصــل عاشقــیم.....
#سعید_صاحب_علم
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عصر که از کلاس فوریتهای پزشکی برگشتم، جان هیچ کاری نداشتم. حسین را در گهواره گذاشتم و خودم هم کنارش دراز کشیدم. با صدای اذان از خواب پریدم. اتاق تاریک بود. امیر، آبجوش و خرما را سر میز گذاشته بود و ماهیتابه نیمرو را کنارشان سراند. باید میرفت برای نگهبانی از مجتمع. این روزها مردها شیفتی باید مراقب خانهها باشند که وسط اینشلوغیها کسی فکر خرابکاری به کلهاش نزند. قبل رفتنش گفتم: بنظرت کیف اضطراری جمع کنم؟ گفت خوبه، بذارش جلو در.
ساعت ده بعد از تمام شدن شیفتش، دنبالمان آمد تا برویم در شهر گشتی بزنیم. محمد اصرار داشت تیشرت سیاهِ هیئتش را بپوشد. گفتم سرد است و نمیشود و در دلم برای خودش و انتخابش چند کیلویی قند آب شد.
تهران این روزها عجیب است. با آن تهرانی که سالها میشناختم فرق دارد. چراغهای حرم امام(ره) و آزادی را خاموش کردهبودند . جگرکیهای میدان بهمن اکثرا باز بودند و دود دنبهکبابیهایشان با دودهای آسمان قاطی میشد . شلوغتر از جگرکیها، قهوهخانهها بود. آدمها کیپ تا کیپ تویش نشسته و گوشی به دست، مشغول قلقل بودند. چراغ خانهها چندتا در میان روشن بود. نمیدانم خواب بودند یا برای مدتی با خانههایشان خداحافظی کرده بودند.
میپیچیم در پمپ بنزین. یک پرچم بزرگ ایران روی یکی از دیوارها نقش بسته بود. خانم ماشین بغلی مشغول ادا در آوردن برای حسین میشود و با بالا و پایین کردن سرش، قربانصدقهاش میرود. حسین میخندد و از خندهاش، من هم میخندم. نگاهی به آن زن میکنم. شبیه من نیست اما او هم سیاهپوش بود.برایش سری تکان میدهم. جوابم را مثل آیینه تکرار میکند و لبهایش کش میآید.
ساعت گوشی را نگاه میکنم. دقیق یازده. به ایست بازرسی میرسیم. مردی از بیرون با باز و بسته کردن دستهایش میفهماند چراغ ماشین را خاموش کنیم. کنارمان یک ماشین سیاه میایستد. امیر میگوید: (این ماشینه از مدل خاکای روش معلومه توی انفجار بوده.)پشت ماشین با رنگ قرمز نوشته بود :رهبر شهید.
سرعت حرکت ماشینهای پشت بازرسی کند بود. آنطرفتر، مردی چند ظرفِ غذای سفید را از ماشین در میآورد و روی جدول میگذارد. مرد کناریاش، ماسک را پایین میدهد و سرپا مشغول خوردن میشود. قاشق را تند تند در دهان میگذارد. شک دارم که اصلا بفهمد چی میخورد. ظرف غذا را روی زمین میاندازد و دهنش را با آستین پاک میکند. چراغ دستش را روشن میکند و به صف بقیه سربازها محلق میشود.
پوستر خندان آقا روی ماشین سربازها چسبانده شده بود و با خط نستعلیق زیرش حک شده بود: خدای او زنده است؛
و من این زنده بود را زیر پوست شهر حس میکنم.
چقدر اینتهرانِ خستگیناپذیر، زیبا و دوستداشتنیتر است.
امروز، ۱۳ اسفند۱۴۰۴؛
۵ روز است که به ظهور نزدیکتر شدهایم و من، این روزها، دلتنگ آن سیدِ رفته هستم....
#از_اینروزها
714.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آشکــارا نهان کنــم تا چند؟
دوست میدارمت به بانگ بلند
#پسراتو_ببین