eitaa logo
قهوه قجری
64 دنبال‌کننده
273 عکس
24 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86 https://abzarek.ir/service-p/msg/4031878
مشاهده در ایتا
دانلود
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند، که ره تاریک و لغزان است وگر دست ِ محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛ که سرما سخت سوزان است نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای! منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم، دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد تگرگی نیست، مرگی نیست صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود، پنهان است حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان، نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین، درختان اسکلت‌های بلور آجین زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است تهران، دی ماه ۱۳۳۴ زمستان مهدی اخوان ثالث
می تراود مهتاب می درخشد شب تاب نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند. نگران با من استاده سحر. صبح میخواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر. در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می شکند. نازک آرای تن ساق گلی که به جان اش کشتم و به جان دادم اش آب. ای دریغا! به برم می شکند. دست ها می سایم تا دری بگشایم. بر عبث می پایم که به در کس آید. در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند. می تراود مهتاب می درخشد شب تاب مانده پای آبله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها کوله بارش بر دوش دست او بر در، می گوید با خود: غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند. نیما یوشیج
چه فرقی میان غم شادی بود که آن را از روز ازل معیاری برای جنون و افسردگی دیگران قرار دادند؟ هرآنکس که شادان بر آید خوش است؟ و آنکس که غم را...؟ افسرده؟ مضطرب؟ مخشوش؟ متشوش؟ نمیدانم اگر غم را نپذیرید غم شما را می‌پذیرد
من سازم : بندی آواز . برگیرم ، بنوازم. برتارم زخمه لا می زن ، راه فنا می زن من دودم: می پیچم، می لغزم ، نابودم. می سوزم ، می سوزم : فانوس تمنایم . گل کن تو مرا ، و درآ. آیینه شدم ، از روشن و از سایه بری بودم . دیو و پری آمد ، دیو و پری بودم . در بی خبری بودم. قرآن بالای سرم ، بالش من انجیل ، بستر من تورات ، وزبر پوشم اوستا، می بینم خواب: بودایی در نیلوفر آب. هر جا گل های نیایش رست ، من چیدم . دسته گلی دارم ، محراب تو دور از دست: او بالا، من در پست. خوشبو سخنم ، نی ؟ باد بیا می بردم ، بی توشه شدم در کوه کجا ، گل چیدم ، گل خوردم. در رگ ها همهمه ای دارم ، از چشمه خود آبم زن ، آبم زن. و به من یک قطه گوارا کن ، شورم را زیبا کن . باد انگیز ، درهای سخن بشکن ، جا پای صدای می روب. هم دود چرا می بر، هم موج من و ما و شما می بر. ز شبم تا لاله بیرنگی پل بنشان ، زین رویا در چشمم گل بنشان ، گل بنشان. شرق اندوه سهراب سپهری
وقتی این عکس می‌بینم تمام تنهایی‌های عالم روی سرم آوار میشه...
از همان روزی كه دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی كه فرزندان آدم صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبیها تهی است صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است من كه از پژمردن یك شاخه گل از نگاه ساكت یك كودك بیمار از فغان یك قناری در قفس از غم یك مرد در زنجیر حتی قاتلی بردار، اشك در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست مرگ او را از كجا باور كنم؟ صحبت از پژمردن یك برگ نیست وای، جنگل را بیابان میكنند دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند صحبت از پژمردن یك برگ نیست فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست در كویری سوت و كور در میان مردمی با این مصیبتها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است... فریدون مشیری
ناپاک تر از آنچه که می‌پندارید شر مطلق شده‌ام مثل سیبی که خراب‌ست و دگر سیبی نه که کنون پسماندست
آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود فریدون مشیری
گاهی راحت‌تر آن است با وجودِ اندوهی که در درونتان موج می‌زند لبخند بزنید تا اینکه بخواهید به همه عالم علت غمگینی خود را توضیح دهید ژوزه ساراماگو