eitaa logo
قهوه قجری
66 دنبال‌کننده
272 عکس
23 ویدیو
1 فایل
یک فنجان قهوه تلخ نمیدونم، صرفا احیانا اگر کاری باهام داشتید: @MNimaM86
مشاهده در ایتا
دانلود
آهن و فولاد از یک کوره می‌آید برون آن یکی شمشیر گردد دیگری نعل خر است -منتسب به صائب
از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار» تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند -فاضل نظری
ببین در دست طوفان بادبادک‌ها نمی‌خندند درختان هم به سرسبزی پیچک‌ها نمی‌خندند بترس از خط لبخندی که این دزدان به رخ دارند در این بازار بی‌منظور، قلک‌ها نمی‌خندند زمین بی‌ثمر دیگر نگهبانی نمی‌خواهد به این بی‌حاصلی آیا مترسک‌ها نمی‌خندند؟ اگر هم‌درد من باشی به احوالم نمیخندی که دلقک‌ها به روی سرخ دلقک‌ها نمی‌خندند به بخت خویش می‌خندم که باید شادمان باشم وگرنه از سر رغبت عروسک‌ها نمی‌خندند از این زندان به آن زندان به این ترتیب معلوم است چرا در لحظه‌ی میلاد کودک‌ها نمی‌خندند -از تو چه پنهان مجید ترکابادی
این چند روز دوباره زمزمه‌های جنگ شنیده میشه تنها چیزی که میتونم بگم اینه که بیخیال. کارو بسپرید به خدا و انقدر ذهن خویشتن و اطرافیان خودتونو درگیر نکنید. هر چیزی که صلاح باشه اتفاق میوفته.به قول خواجه حافظ شیرازی تو با خدای خود انداز کار و دل خوش‌دار که رحم گر نکند مدعی خدا بکند
قهوه قجری
این چند روز دوباره زمزمه‌های جنگ شنیده میشه تنها چیزی که میتونم بگم اینه که بیخیال. کارو بسپرید به خ
موسیقی گوش کنید شعر بخونید کتاب بخونید فیلم ببینید مطالعه کنید نمیدونم شاید فقط دنیای من که این شکلیه ولی حتی وقتی بمب‌ها در نزدیکی یک کیلومتریمون برخورد کردن هم نظرم همین بود. حتی وقتی صبح‌ها با صدای انفجار از خواب بلند شدم، حتی وقتی صدای موشک و جت جنگنده میومد حتی وقتی خبر شهادت دوستم اومد... من انتخاب نکردم که تو این شرایط باشم، اما ناگزیر به تحملم. از طرفی هم قرار نیست تسلیم وضعیت وخیم اطرافم بشم. پس زندگی می‌کنم همونطور که این همه آدم در طول تاریخ با جنگ روبه‌رو شدن و باهاش زندگی کردن و ازش گذشتن. چه در بطن کار، چه در خونه‌هاشون. یه جانبازی تعریف می‌کرد که توی جنگ ۸ ساله هر اتفاقی برای رزمنده‌ها می‌افتاد میرفتن پیش سرتیپ گروهان و بهش گزارش میدادن. مثلا میگفتن مثلا فلانی شهید شده، اون یکی مثلا دستش قطع شده، چشمش کور شده و... سرتیپه هم قزوینی بوده و هربار که این گزارش‌هارو می‌شنیده می‌گفته جنگه دیگه بالام جان😂 جنگه... و واقعا هم راست می‌گفت جنگ جنگه واقعیتی که هرچه زودتر پذیرفته بشه راحت میشه باهاش به همزیستی رسید.
«آن قصر که بر چرخ همی‌زد پهلو بر درگهِ او شهان نهادندی رو دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای بنشسته و می‌گفت که: کوکو، کوکو؟» -رباعیات خیام باتشکر از دوست و برادر عزیز جناب آقای دکتر احمدی بابت ارسال این اثر از گنجینه‌های ادبی