فقط توی روضههای کربلا ازشون نام میبریم و یادمون میره ایشون چه زندگی سختی پس از کربلا داشتن و بخشی از زندگیشون اصلا ارتباطی به کربلا نداره.
یه پسوند مرکب داریم توی ادبیات که میاد بعد اسم میشینه و معمای منفی القا میکنه. به معنای اینکه فکر و ذکر طرف توی اون موضوعه.
جنسیتزده
سیاستزده
تحصیلزده
غربزده
دینزده
کاملا برعکسش میدونی چیه؟ پسوند ستیز
مثلا
جنسیت ستیز
سیاست ستیز
تحصیل ستیز
غرب ستیز
حالا جالبه بدونید از ویژگیهای ادبیات اینه که خیلی جاها ممکنه پسوند اول معنای پسوند دوم بده
مثلا
جنگ زده
دین زده
ادبیات فارسی خیلی جالبه. نیست؟
هرشب قبل از خواب، قطار برگشت را یادآوری میکنم
شب آخر را
و مرور میکنم چشمان بستهات را
و آن خفتن آرامت را
برادر دورافتادهی کرد من.
بین ما فاصلهای نبود تا زمانی که ارادهی تو به میان آمد و فواصل بیشتر و بیشتر شد.
حالا من ابتدای اکتاو اول
و تو انتهای اکتاو پنجمی
قهوه قجری
ذهنم به هم ریخته یادم رفته قبلا چطور مرتبش میکردم
مشکل اینه که نمیدونم چه علتی داره
یادش بخیر توی جلسات کانون یکی از اساتید میگفتن مشکلات یا ساختارمندن یا خارج از ساختار
برای حل مشکلات اول باید ببینیم جزو کدوم دستهن. اگر خارج از ساختار باشن باید اول ساختارمند بشن بعد شروع به تحلیل بشن.
صبح که منتظر سبحان بودم که باهاش برم مدرسه ماندگار برای امتحان دینی (عجب امتحان مسخرهای بود. اینطور که بنظر میاد کل کشور خوب دادن)؛ لب کوچهشون چندتا مورچه دیدم که از جدول بتنی پایین اومده بودند و غذا برداشته بودند اما توانایی بالا آمدن را نداشتند و به بتن نمیچسبیدند. خندهام گرفت. طبیعت تنها انجامش میدهد و به فکر بعدش نیست. همانطور که وقتی غزالی در انتهای پرتگاهی قرار میگیرد برای فرار از دست حیوان شکارچی خود را به پایین میاندازد. موضوع زنده ماندن نیست. موضوع فرار است. همانطور که موضوع آنجا هم زنده ماندن نبود و غریزهی بقای جمعی مورچهها بود
طبیعت آموزههای زیادی برای آموختن دارد اگر به چشم مردم ساده نیاید و از کنار آن به راحتی عبور نکنند.
قهوه قجری
صبح که منتظر سبحان بودم که باهاش برم مدرسه ماندگار برای امتحان دینی (عجب امتحان مسخرهای بود. اینطور
همینجوری داره میچرخه تو ذهنم
مورچه و انسان یک ویژگی مشترک دارن؛ غریزه اجتماعی. چون جفتشون در یک واحد خاصی از جامعه زندگی میکنن، با این تفاوت که یکی از دیگری پیچیدهتر است. سوالی که مطرحه اینه که چی میشه که انسان اکثر اوقات جان خودش از مصلحت جامعهاش برایش مهم تر است؟ در حالی که در مورچه کاملا برعکس این است. شاید اینطور استدلال کنیم که انسان جانب سنجی میکند و هیچگاه فداکردن جانش نمیتواند برای نجات دادن جامعهاش سودمند باشد و ارزشش را داشته باشد. (میدونی قصد ندارم که ارزش زندگی زیر سوال بره ولی اگر زندگی مهم باشه برای همهی موجودات مهمه و فرقی بین ارزش زندگی انسان با ارزش زندگی سایر موجودات نیست. دقت بشه که منظورم از ارزش زندگی، ارزش زنده بودن و جان داشتنه. نه ارزشهای خود زندگی) از طرفی هم مورچه که عقل و ارادهای ندارد و غریزهاش به او حکم میکند که خودش را برای منافع جامعهاش به خطر بی اندازد. (خب بازم ابهام ایجاد میشه. مگه خود مورچه غریزهی بقا نداره؟ چی میشه که غریزهی اجتماعش به غریزهی بقاش غلبه میکنه؟ مگه حیوان اولویت سنجی میکنه؟)
پ.ن. تازه اینم در نظر بگیر که حیوان فاقد شعوره و متوجه اهمیت زندگی خودش نیست و تلاش برای زنده موندنش صرفا به غریزه بقایی که داره مربوط میشه