چه بگویم از مصیبتی که سرآغاز اوست
چه بنویسیم از دردی که عمری هفتاد ساله دارد
چه بخوانم از کودکانی که هفتاد سال است قد نکشیدهاند ؟
چه میشود نوشت از نوزادانی که به جای اذان در گوششان تلقین خوانده شد و در کفن قنداق شدند و در آغوش گودالی کوچک آرام گرفتند ؟
چطور میتوان از کسانی نوشت که عین مسلمانیاند ؟
صدای حبالوطن شان تمامْ لاالهالاالله است و من الایمانشان اقتدا به خون فرزندان و پدران شھیدشان.
صدای بمبارانی لالایی کودکان است و آوار خانه هایی که با هزار زحمت آنھا را ساختهاند، شروع یک خواب شیرین و بدون ترس .
چه میتوان گفت از بُھت و ابھت مادری که فرزندش روی دستش بند نمیشود و با هزار امید او را ب بیمارستان میرساند و ڪفن به دست برمیگردد.
این مادر، مادر نیست ؛ ڪوه عطوفت بود که حالا به ایثار و اقتدار هم مزین شد . .
چطور میشود از او نوشت وقتی که فرزندش را شھیدی بهدنیا آورد برای فلسطین عزیز !
چه باید گفت از پرستاری که نبض های نداشته را میشمارد تا به یک برسد ؟
هموست که میداند زینب سلاماللهعلیها که بود.
چه باید شنید از مظلومیتی که پایانی ندارد انگار ، هرچه ب آخرش نزدیک تر میشوی سختتر است.
چه باید دید از نوزادی که هیچکسِ هیچ کس نیست تا او را در آغوش بگیرد !
اما حالا مظلومیت پراقتدارشان در این شهر قویتر شده و صدای انتقامشان گوش صهیون را پر کرده و او را در بهت چپانده است. .
امروز؛ مردم غیور و صبور و مقاوم فلسطین، پرده های ظلم را کنار زدند و فریاد نحن منتقمون سر میدهند و چه لرزهای بر نعش صهیون کودک کش غاصب انداخته اند.
امروز، جوانانِ فلسطین از سنگ به سنگرهای موشکی و زیرزمینی رسیدهاند که صهیونیست و تمام اربابانش را متحیر و پست کرده است.
و اما تو رژیم غاصب و کودککش و حیوانصفتِ اسرائیل
که این روزها و شبها جنایتها و خونخواریهایت را به اوج خود رساندهای، بدان !
حکایت تو حکایتِ سگِ هاریست که خاک را به اطراف خود پراکنده میکند و در آخر خودش در گوری که با دستانش حفر کرده، دفن خواهد شد.
بدان مردم فلسطین آن ملتی نیستند که تو برای غصب خانهها و مزارعشان آمدی.
فلسطین عزیز ما امروز رشتهی افکار و نقشههای شومتان را در هم تنید.
فلسطین عزیز ما امروز با صلابت و قدرتی مثالزدنی به میدان آمده و شما و تمام اعوان و انصارتان و یک جهان را
انگشت به دهان گذاشته است.
آقای نتانیاهو، تو امروز دیوانه و مست شدهای و شَرارتهایت را بهحداعلا رساندهای و به فکر عاقبتش هم نیستی . . !
بدان جنایات رژیم غاصبتان بیپاسخ نمیماند و عواقب سختی از جنس نیستی در انتظار شماست.
قدرتی که از کشتن زنان و کودکان بیپناه و بمبباران بیمارستانها و مراکز غیرنظامی بدست میآید نه قدرت است نه هیبت !
بیآبرویی بزرگیست که این جنایات برای شما به ارمغان میآورد.
این را هم بدان که امروز مردِ این میدان؛
ما هستیم برای شما . . !
حریفتان ما هستیم ،
کابوس شبهای تارتان حماس و مقاوتیست که جلوی چشمتان قد کشیده اند.
خطاب به ملت فلسطین هم بگویم که ما هميشه در کنارتان هستیم.
جوانانتان را، مقاومتتان را، فداشدنتان را میستاییم و بر پیشانی و شانههایتان بوسه میزنیم. الااننصراللهقریب؟ :)
فلسطین امروز ، #فلسطین دیروز را برای فردا میسازد .🇸🇩
#غزه
•به نام حق•
این روز ها ڪه تصاویر متعددی
از فلسطین میبینیم
و آه میکشیم
و بعد به کارهای روزمره مان
رسیدگی میکنیم و
دلخوشیم و خوشحال
به کورسوی عذاب وجدانی
که در قلب هامان روشن است
و حق را ادا شده میدانیم ...
در کنج خرابه های فلسطین ،
کمی آنطرف تر از خرابه های شام ،
دخترڪی از ترس به خود میلرزد
و نمیتواند حتی اشڪ بریزد .
خیلی منتظر پدرش بود
ولی او نیامد ،
هیچ کس دنبالش نیامد ..
زیر آوار خانهای ڪه قرار بود
خانوادهای عمری در آن
زندگی ڪنند ،
مادری دلنگران بچه هایش
جان میدهد و جان میدهد.
ڪنار دیوار های غزه ،
خواهر برادری نشسته اند
که پدر و مادرشان جلوی
چشمشان فروریختند
و نیست شدند !
برادری که خواهرکوچکش را
در آغوش گرفته و
اشڪ هایش را پاڪ میڪند .
حوالی همان دیوار، پدری،
عروسک بهدست
به دنبال صاحب عروسڪ میگردد .
آن پدر رفته بود تا زودبرگردد،
چون دخترکوچولویش بھانه میگرفت.
پدر رفت و برگشت ولی
نه از خانه خبری بود ،
نه دختری ...
حالا اومانده و نوازش موهای عروسڪ..
کنار تخت بیماری ،
مادر ضجه میزند و
پسرڪش را التماس میڪند
تا نفس بِڪشد ،
یڪبار دیگر اورا مادر صدا بزند ،
برخیزد، بازی ڪند ، خانه نداشته
را روی سرش بگذارد..
اما افسوس ڪه نه خانهای مانده،
نه پسری ؛ اوتنها مانده بین
نداشته هایش که حالا
تمام دارایی اش هستند!
در همان بیمارستان،
پزشڪی بالای سر مریضی ست
که نه سنی دارد نه ڪس و ڪاری .
نوزادی سہ ماهه . .
او باید با بیمارش چه ڪار ڪند ،
نمیدانم .
ڪجا برود و اورا به خانوادش برگرداند ،
نمیدانم.
فقط همین قدر بنویسم
ڪه آن پزشڪ زخم های صورت نوزاد
را با اشڪ هایش پاڪ میڪند ...
.
تمام آنچه میگذرد بر اهل غزه ،
خون دلیست
بر دل یڪ جھان و صاحب جھان !
روضه مجسم است
آنچه میبینیم .
غزه بھانه ایست
تا ما خود را بیابیم.
ڪجایصحنه ایستادهایم،
همچنان تماشاچی این جویخون هستیم و فاتحہ نثار میڪنیم ؟
#فلسطین
#غزه
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شرم
اگر من به آنجا ڪه میخواستم نرسیدم ( #وصال ) ، اگر از این اتفاق ، وجودم پژمرده شد !
در گوشه ای از این جهان که این روزها یتناهی تر از همیشه است ؛
سهم دخترکی از آغوش مادرش چیزی برابر با هیچ شد و #وصال او به ابد رسید.
نوزادی که قرار بود عمر و امید خانواده ای باشد ، امروز در بیمارستان جان داد .
چشمان پسربچهای ڪه راوی زیبایی و مقاومت بود،برای همیشه بسته شد .
مادری ڪه ڪودڪ شیری داشت ، همین چند دقیقه پیش، زیر آوار های خانه ای ڪوچک ، به آسمان پر کشید.
دخترمدادرسانی ڪه حدودا یڪ ماه از برادرش بی خبر بود ، دیشب او را میان شھدا پیدا ڪرد ؛ اما حواسش نبود ڪمی آنطرف تر مادرش ڪه صبح او را بدرقه ڪرده بود خوابیده . .
پن:تصورڪنید
اگرشمادریڪنفسیڪهڪودڪانفلسطینینڪشیدندسهیمباشید...
ایناتفاقمیافتداگرما #تماشاچی اینمعرڪهباقیبمانیم..!
#فلسطین
#غزه
موهای صاف و لَختِش میتونست تو هوا پخش بشه و گره بخوره بِھَم . . ( ؛
#غزه
روزت مبارڪ ڪوچولوی من !
عمر مادر
امروز ڪه این نامه را برایت خون نوشت میڪنم ، قرار بود جشن مختصری در مھد ڪودڪ برگزار ڪنیم و برای همه بچه ها اسباب بازی بخریم .
برای دختر ها عروسڪ موطلایی با دامن قرمز
برای پسر ها هم ماشین و تفنگ .
ڪیڪش را هم قرار بود خاله سلما تدارک ببیند و روی آن بزرگ بنویسد ، روز ڪودڪ مبارڪ !
هر ڪدام از شما هم یڪ دستوری میدادید ؛
میشود ڪیڪمان شڪلاتی باشد ؟
روی آن توت فرنگی هم میگذارید؟
عڪس روی ڪیڪ چیست؟ میشود یڪ دختر روی آن بڪشید؟
از دوماه قبل هر روز را لحظه شماری میڪردید و قند در دلهای ڪوچڪتان آب میشد .
ڪوچولوی دوست داشتنی من !
امروز روز ڪودڪ بود و ڪل دنیا حواسش به دختر ها و پسر های مھد ڪودڪ خودش بود . جشن بزرگی برپا ڪردند و برای بچه ها اسباب بازی خریدند و ڪیڪ شڪلاتی ڪه چند تا توت فرنگی هم رویش بود..
ڪل جھان ، خصوصا یونیسف هم حواسشان به ڪودڪان بود تا جشن حسابی به آنها خوشبگذرد. !
(خون در جگرم میجوشد و مینویسم گل یاسِ من!)
اما انگار ڪسی حواسش به نوار کوتاه و باریک گوشه جهان نبود ڪه در خون ڪودڪان خود میغلتید !
یادشان رفته بود ڪه بچه های این سرزمین ، بچگی باید بڪنند ، هنوز زود است برای آنها ڪه بخواهند شاهد مرگ و تلقین و تدفین همه ڪسشان باشند.
فراموش ڪرده اند ڪه امروز قرار بود دورهم بازی ڪنن و نترسند و نلرزند .
دلبندڪم !
همین الان ڪه تو در ڪنار نیستی و نمیدانم از ڪجا نگاهم میڪنی ، روبروی در مھد ڪودڪ هستم .
تقریبا فقط یڪ آجر از بازی خانه شما باقی مانده ...
نه تو هستی
نه خاله سلما
نه ڪیڪ شڪلاتی
نه اسباب بازی ها
نه بچه ها !
من ِ از همه جا مانده با همان تڪه آجر ، جشنمان را دونفری برگزار ڪردیم.
جای تڪ تڪ شماها خالی بود .
عروسڪ ناز من !
تو از ڪجا مادر را تماشا میڪنی ڪه هر لحظه منتظرم از پشت سر من را در آغوش بگیری و دستان ڪوچڪ و عروسڪی ات را روی چشمانم بگذاری ، و من حدس بزنم ڪه دستان ڪدام فرشته ڪوچڪ ڪف آسمان را به من نشان میدهد ؟
جان مادر !
این را یادم رفت بگویم ، چند روز پیش روی ساختمان های خرابه محله مان قدم میزدم ڪه به خانه خودمان رسیدم . چشمم به تڪه روسری گل گلی ات افتاد ڪه خاله زینب برایت خریده بود .
از زیر آوار بیرونش کشیدم و فقط بوییدمش..
غرولند نڪنی ، این روز ها ڪه تو نیستی، من اورا به جای تو نوازش میکنم و میبوسم .
خیلی بوی تو را میدهد .
درواقع اینجا همه چیز بوی تو و دوستانت را میدهد .
پر حرفی ڪردم نازنینم ولی هنوز دلم پر است از حرف و بغض .
روزت مبارڪ عمر مادر .
گل پرپر من .
ڪودڪ من .
#غزه
#فلسطین
'حوض ِ ایلیـــاء-
از ڪنج قلب هایی ڪه سلول به سلولش بوی ایمان میدهد چه میدانید ؟
وماادراکَمالغزهَ؟
قلب های به خون شسته شده ای که تاوان حب الوطن را میدهد .
و پایان چشم هایی ڪه سرآغاز فصل جدیدی از تاریخ بشریت خواهد بود .
جواب بده !
وماادراکَمالغزهَ؟
#فلسطین
#غزه
@darooniiat
حقیقتشو بگم ؛
بعد از دیدن این تصویر،فلسطین نوشتن خیلی برام سخت شد .
چطوری باید بنویسم ، چی بنویسم ....
از مظلومیت بگم؟
از اقتدار بنویسم؟
از اشڪ و ترسی ڪه نیست ؟
از چی ؟
اصلا ، مگه میشه این پدر رو نوشت؟
نه نه .
ڪلمه ها لایق نیستند این تصویر رو تو دنیای خودشون نقاشی ڪنند ..
پن:احساس میڪنم ڪه یڪ غزه پر از علی ست.
راستی این روزها ، زمانه چقدر از علی ها پر شده... !
#غزه
#فلسطین
#طوفان_الاقصی
'حوض ِ ایلیـــاء-
حقیقتشو بگم ؛ بعد از دیدن این تصویر،فلسطین نوشتن خیلی برام سخت شد . چطوری باید بنویسم ، چی بنویسم .
احوال پدریست در ڪنج ِ گوشهٔ دنیا
قول میدهم در آن عڪس دخترڪوچڪش را در لباس عروس هم دیده .
لبخند میزد و چشمانش پر از گذشتن است برای #وصال ، ولی خب ، پدر است ؛ مگر میشود پاره وجودش را ، خون آغشته به تنش را در آغوش بگیرد ، رنگ به رو نداشته جانش را ببیند ، گردن بی ثبات شیرین زبانش روی شانهاش بند نشود و جگرش چاڪ نخورد ؟
( چه روضه مجسمی . . . )
شاید باخودش زمزمه میڪند :
جان پدر تو ڪه اینقدر ساڪت نبودی !
موهایت ڪه همیشه شانه ڪرده بود چرا این همه پژمرده شده ؟
روی ناخن هایت لاڪ قرمز ڪشیده بودی ، چرا نمیتوانم از رنگ پوستت تشخیص دهم ؟
چرا چشمانت بازیگوشی نمیڪنند ؟
گوشواره هایت ڪجا هستند ؟
ڪفش های صورتی بنددارت ، همان هایی ڪه از پشت ویترین مغازه نشانم دادی ، آنهارا ڪجا درآوردی ؟
حرف بزن شیرین من .
گل پژمرده عمرم!
برایت درد دل ڪنم .؟
امروز اولین روزی بود ڪه تعداد شھدا ڪم بود .
خیلی عجیب تر از ۵۰ روز گذشته بود .
اهالی شھر انگار ڪه تازه متوجه نبودن عزیزانشان شده بودند ، به فڪر عزاداری افتاده بودند . از همدیگر سراغ قبور شهید شان را میگرفتند .
چند خواهر برادر ڪوچڪ ، ڪنار بیمارستان زیر سایه درخت ، تنگ هم نشسته بودند و دست هم را محڪم گرفته بودند .
پسری ڪه انگار برادر بزرگترشان بود ، موهای خواهر ڪوچڪشان ڪه تقریبا همسن تو بود را میبوسید و سعی میڪرد سرگرمش ڪند .
خواهر دیگرشان از ڪمی آنطرف تر یڪ قرص نان گرفته بود و میآورد تا باهم بخورند .
داغ بود ، نان را این دست و آن دست میڪرد تا نسوزد ، لبخندش آنقدر حقیقی بود ڪه انگار دنیا را تحفهای بهدست گرفته بود و میآورد .
همانطور ڪه میدوید و میآمد به زنی خورد ڪه حدودا سی ساله بود ، لبخند زد و بازهم دوید.
آن زن حالش گرفته بود . انگار ڪه چیزی راه گلویش را گرفته باشد و خفهاش ڪند .
ڪمی جلوتر رفت و نشست ڪنار همسرش ، اورا میشناختم.
اوایل بمباران ها میگفت بچه هایش در خان یونس هستند و او و همسرش قبل از جنگ برای دیدن خانوادش به غزه آمدند .
آن روز میگفت دو هفته است ڪه از آنها خبری نیست ، از حال و روز خودش و همسرش پیدا بود هنوزهم بی خبراند .
در گوشی بگویم؟ در این شهر خیلی ها از آتش بس ، سینه شان آتش گرفته ..
وقتی نبودن تڪه های وجودشان را حس میڪنند و زمان را ڪش دار تر از همیشه درڪ میڪنند ، قلبشان آتش میگیرد . شاید شمایلی به پاهای ڪوچڪ تو داشته باشد جانشان !
عروسڪ من !
گفتنی ها ڪم نیستند اما میدانم حوصلهات نمیڪشد تا تمامش را برایت بگویم .
(گوش های تو طاقت این حرف ها را نداشت ، من در گوش تو تنھا لالایی خوانده بودم ، حالا چطور به خودم بقبولانم ... گوش هایت به صدای سوت بمب فسفری عادت نداشتند . )
این یڪی را بگویم دیگر تمام میشود ، امروز ڪه ڪنارت بودم ، به این فڪر میڪردم ڪه قرار بود در مسجد الأقصی چادر گلدار قرمزت را سر ڪنی و من از تو عڪس بگیرم ! ڪه نشد . .
اما . .
تمامش فدای #فلسطین
فدای #غزه .
پن:
ما گر ز سر بریده میترسیدیم
در محفل عاشقان نمیرقصیدیم !
#طوفان_الاقصی
اگه این غم زیاده
اگه حالمون بد میشه چند لحظه با دیدن این عکسا و فیلما
اگه میبینیم یه بچه ۵-٦ ساله از گشنگی و تشنگی میپیچه به خودش حتی به بازی فکرم نمیکنه
اگه میشنویم مردم پناه میبرن به #بیمارستان
تا شاید اونجا بتونن زنده بمونن
اگه خبرش درمیاد که سربازای اسرائیلی یه زن باردارو جلو چشای شوهرش کتک زدن
اگه
اگه
اگه
این یعنی من و تو مسلمون هنوز مسلمون نشدیم .
#غزه