eitaa logo
'حوض ِ ایلیـــاء-
70 دنبال‌کننده
97 عکس
44 ویدیو
0 فایل
غرق در حوض ِ ایلیـــــاء مثل ماهی قرمز . کپی هم آزاد
مشاهده در ایتا
دانلود
چه بگویم از مصیبتی که سرآغاز اوست چه بنویسیم از دردی که عمری هفتاد ساله دارد چه بخوانم از کودکانی که هفتاد سال است قد نکشیده‌اند ؟ چه می‌شود نوشت از نوزادانی که به جای اذان در گوششان تلقین خوانده شد و در کفن قنداق شدند و در آغوش گودالی کوچک آرام گرفتند ؟ چطور می‌توان از کسانی نوشت که عین مسلمانی‌اند ؟ صدای حب‌الوطن شان تمامْ لااله‌الا‌الله است و من الایمان‌شان‌ اقتدا به خون فرزندان و پدران شھیدشان. صدای بمبارانی لالایی کودکان است و آوار خانه هایی که با هزار زحمت آنھا را ساخته‌اند، شروع یک خواب شیرین و بدون ترس . چه میتوان گفت از بُھت و ابھت مادری که فرزندش روی دستش بند نمی‌شود و با هزار امید او را ب بیمارستان میرساند و ڪفن به دست برمیگردد. این مادر، مادر نیست ؛ ڪوه عطوفت بود که حالا به ایثار و اقتدار هم مزین شد . . چطور می‌شود از او نوشت وقتی که فرزندش را شھیدی به‌دنیا آورد برای فلسطین عزیز ! چه باید گفت از پرستاری که نبض های نداشته را می‌شمارد تا به یک برسد ؟ هموست که می‌داند زینب سلام‌الله‌علیها که بود. چه باید شنید از مظلومیتی که پایانی ندارد انگار ، هرچه ب آخرش نزدیک تر میشوی سخت‌تر است. چه باید دید از نوزادی که هیچکسِ هیچ کس نیست تا او را در آغوش بگیرد ‌! اما حالا مظلومیت پراقتدارشان در این شهر قوی‌تر شده و صدای انتقامشان گوش صهیون را پر کرده و او را در بهت چپانده است. . امروز؛ مردم غیور و صبور و مقاوم فلسطین، پرده های ظلم را کنار زدند و فریاد نحن منتقمون سر میدهند و چه لرزه‌ای بر نعش صهیون کودک کش غاصب انداخته اند. امروز، جوانانِ فلسطین از سنگ به سنگرهای موشکی و زیرزمینی رسیده‌اند که صهیونیست و تمام اربابانش را متحیر و پست کرده است. و اما تو رژیم غاصب و کودک‌کش و حیوان‌صفتِ اسرائیل که این روزها و شب‌ها جنایت‌ها و خو‌ن‌خواری‌هایت را به اوج خود رسانده‌ای، بدان ! حکایت تو حکایتِ سگِ هاری‌ست که خاک را به اطراف خود پراکنده می‌کند و در آخر خودش در گوری که با دستانش حفر کرده، دفن خواهد شد. بدان مردم فلسطین آن ملتی نیستند که تو برای غصب خانه‌ها و مزارعشان آمدی. فلسطین عزیز ما امروز رشته‌ی افکار و نقشه‌های شومتان را در هم تنید. فلسطین عزیز ما امروز با صلابت و قدرتی مثال‌زدنی به میدان آمده و شما و تمام اعوان و انصارتان و یک جهان را انگشت به دهان گذاشته است. آقای نتانیاهو، تو امروز دیوانه و مست شده‌ای و شَرارت‌هایت را به‌حداعلا رسانده‌ای و به فکر عاقبتش هم نیستی ‌. . ! بدان جنایات رژیم غاصبتان بی‌پاسخ نمی‌ماند و عواقب سختی از جنس نیستی در انتظار شماست. قدرتی که از کشتن زنان و کودکان بی‌پناه و بمب‌باران بیمارستان‌ها و مراکز غیرنظامی بدست می‌آید نه قدرت است نه هیبت ! بی‌آبرویی بزرگی‌ست که این جنایات برای شما به ارمغان می‌آورد. این را هم بدان که امروز مردِ این میدان؛ ما هستیم برای شما . . ! حریفتان ما هستیم ، کابوس شب‌های تارتان حماس و مقاوتی‌ست که جلوی چشمتان قد کشیده اند. خطاب به ملت فلسطین هم بگویم که ما هميشه در کنارتان هستیم. جوانانتان را، مقاومتتان را، فداشدنتان را می‌ستاییم و بر پیشانی و شانه‌هایتان بوسه می‌زنیم. الاان‌نصرالله‌قریب؟ :) فلسطین امروز ، دیروز را برای فردا می‌سازد .🇸🇩
•به نام حق• این روز ها ڪه تصاویر متعددی از فلسطین میبینیم و آه می‌کشیم و بعد به کارهای روزمره مان رسیدگی میکنیم و دلخوشیم و خوشحال به کورسوی عذاب وجدانی که در قلب هامان روشن است و حق را ادا شده می‌دانیم ... در کنج خرابه های فلسطین ، کمی آنطرف تر از خرابه های شام ، دخترڪی از ترس به خود میلرزد و نمیتواند حتی اشڪ بریزد . خیلی منتظر پدرش بود ولی او نیامد ، هیچ کس دنبالش نیامد .. زیر آوار خانه‌ای ڪه قرار بود خانواده‌ای عمری در آن زندگی ڪنند ، مادری دل‌نگران بچه هایش جان میدهد و جان میدهد. ڪنار دیوار های غزه ، خواهر برادری نشسته اند که پدر و مادرشان جلوی چشم‌شان فروریختند و نیست شدند ! برادری که خواهرکوچکش را در آغوش گرفته و اشڪ هایش را پاڪ میڪند . حوالی همان دیوار، پدری، عروسک به‌دست به دنبال صاحب عروسڪ میگردد . آن پدر رفته بود تا زودبرگردد، چون دخترکوچولویش بھانه میگرفت. پدر رفت و برگشت ولی نه از خانه خبری بود ، نه دختری ... حالا اومانده و نوازش موهای عروسڪ.. کنار تخت بیماری ، مادر ضجه میزند و پسرڪ‌ش را التماس میڪند تا نفس بِڪشد ، یڪبار دیگر اورا مادر صدا بزند ، برخیزد، بازی ڪند ، خانه نداشته را روی سرش بگذارد.. اما افسوس ڪه نه خانه‌ای مانده، نه پسری ؛ اوتنها مانده بین نداشته هایش که حالا تمام دارایی اش هستند! در همان بیمارستان، پزشڪی بالای سر مریضی ست‌ که نه سنی دارد نه ڪس و ڪاری . نوزادی سہ ماهه . . او باید با بیمارش چه ڪار ڪند ، نمی‌دانم . ڪجا برود و اورا به خانوادش برگرداند ، نمی‌دانم. فقط همین قدر بنویسم ڪه آن پزشڪ زخم های صورت نوزاد را با اشڪ هایش پاڪ می‌ڪند ... . تمام آنچه میگذرد بر اهل غزه ، خون دلی‌ست بر دل یڪ جھان و صاحب جھان ! روضه مجسم است آنچه میبینیم . غزه بھانه ای‌ست تا ما خود را بیابیم. ڪجای‌صحنه ایستاده‌ایم، همچنان تماشاچی این جوی‌‌خون هستیم و فاتحہ نثار میڪنیم ؟
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر من به آنجا ڪه میخواستم نرسیدم ( ) ، اگر از این اتفاق ، وجودم پژمرده شد ! در گوشه ای از این جهان که این روزها یتناهی تر از همیشه است ؛ سهم دخترکی از آغوش مادرش چیزی برابر با هیچ شد و او به ابد رسید. نوزادی که قرار بود عمر و امید خانواده ای باشد ، امروز در بیمارستان جان داد . چشمان پسربچه‌ای ڪه راوی زیبایی و مقاومت بود،برای همیشه بسته شد . مادری ڪه ڪودڪ شیری داشت ، همین چند دقیقه پیش، زیر آوار های خانه ای ڪوچک ، به آسمان پر کشید. دخترمدادرسانی ڪه حدودا یڪ ماه از برادرش بی خبر بود ، دیشب او را میان شھدا پیدا ڪرد ؛ اما حواسش نبود ڪمی آن‌طرف تر مادرش ڪه صبح او را بدرقه ڪرده بود خوابیده . . پ‌ن:تصورڪنید اگر‌شما‌در‌یڪ‌نفسی‌ڪه‌ڪودڪان‌فلسطینی‌نڪشیدند‌سهیم‌باشید... این‌اتفاق‌می‌افتداگر‌ما‌ این‌معرڪه‌باقی‌بمانیم..!
موهای صاف و لَختِش میتونست تو هوا پخش بشه و گره بخوره بِھَم . . ( ؛
روزت مبارڪ ڪوچولوی من ‌! عمر مادر امروز ڪه این نامه را برایت خون نوشت میڪنم ، قرار بود جشن مختصری در مھد ڪودڪ برگزار ڪنیم و برای همه بچه ها اسباب بازی بخریم . برای دختر ها عروسڪ موطلایی با دامن قرمز برای پسر ها هم ماشین و تفنگ . ڪیڪش را هم قرار بود خاله سلما تدارک ببیند و روی آن بزرگ بنویسد ، روز ڪودڪ مبارڪ ! هر ڪدام از شما هم یڪ دستوری میدادید ؛ میشود ڪیڪمان شڪلاتی باشد ؟ روی آن توت فرنگی هم میگذارید؟ عڪس روی ڪیڪ چیست؟ می‌شود یڪ دختر روی آن بڪشید؟ از دوماه قبل هر روز را لحظه شماری میڪردید و قند در دلهای ڪوچڪتان آب می‌شد . ڪوچولوی دوست داشتنی من ! امروز روز ڪودڪ بود و ڪل دنیا حواسش به دختر ها و پسر های مھد ڪودڪ خودش بود . جشن بزرگی برپا ڪردند و برای بچه ها اسباب بازی خریدند و ڪیڪ شڪلاتی ڪه چند تا توت فرنگی هم رویش بود.. ڪل جھان ، خصوصا یونیسف هم حواسشان به ڪودڪان بود تا جشن حسابی به آنها خوش‌بگذرد. ! (خون در جگرم میجوشد و مینویسم گل یاسِ من!) اما انگار ڪسی حواسش به نوار کوتاه و باریک گوشه جهان نبود ڪه در خون ڪودڪان خود میغلتید ! یادشان رفته بود ڪه بچه های این سرزمین ، بچگی باید بڪنند ، هنوز زود است برای آنها ڪه بخواهند شاهد مرگ و تلقین و تدفین همه ڪس‌شان باشند. فراموش ڪرده اند ڪه امروز قرار بود دورهم بازی ڪنن و نترسند و نلرزند . دلبندڪم ! همین الان ڪه تو در ڪنار نیستی و نمیدانم از ڪجا نگاهم میڪنی ، روبروی در مھد ڪودڪ هستم . تقریبا فقط یڪ آجر از بازی خانه شما باقی مانده ... نه تو هستی نه خاله سلما نه ڪیڪ شڪلاتی نه اسباب بازی ها نه بچه ها ! من ِ از همه جا مانده با همان تڪه آجر ، جشنمان را دونفری برگزار ڪردیم. جای تڪ تڪ شماها خالی بود . عروسڪ ناز من ! تو از ڪجا مادر را تماشا میڪنی ڪه هر لحظه منتظرم از پشت سر من را در آغوش بگیری و دستان ڪوچڪ و عروسڪی ات را روی چشمانم بگذاری ، و من حدس بزنم ڪه دستان ڪدام فرشته ڪوچڪ ڪف آسمان را به من نشان میدهد ؟ جان مادر ! این را یادم رفت بگویم ، چند روز پیش روی ساختمان های خرابه محله مان قدم میزدم ڪه به خانه خودمان رسیدم . چشمم به تڪه روسری گل گلی ات افتاد ڪه خاله زینب برایت خریده بود . از زیر آوار بیرونش کشیدم و فقط بوییدمش.. غرولند نڪنی ، این روز ها ڪه تو نیستی، من اورا به جای تو نوازش میکنم و میبوسم . خیلی بوی تو را میدهد . درواقع اینجا همه چیز بوی تو و دوستانت را میدهد . پر حرفی ڪردم نازنینم ولی هنوز دلم پر است از حرف و بغض . روزت مبارڪ عمر مادر . گل پرپر من . ڪودڪ من .
'حوض ِ ایلیـــاء-
از ڪنج قلب هایی ڪه سلول به سلولش بوی ایمان میدهد چه میدانید ؟ وماادراکَ‌مالغزهَ؟ قلب های به خون شسته شده ای که تاوان حب الوطن را میدهد . و پایان چشم هایی ڪه سرآغاز فصل جدیدی از تاریخ بشریت خواهد بود . جواب بده ! وماادراکَ‌مالغزهَ؟ @darooniiat
حقیقتشو بگم ؛ بعد از دیدن این تصویر،فلسطین نوشتن خیلی برام سخت شد . چطوری باید بنویسم ، چی بنویسم .... از مظلومیت بگم؟ از اقتدار بنویسم؟ از اشڪ و ترسی ڪه نیست ؟ از چی ؟ اصلا ، مگه میشه این پدر رو نوشت؟ نه نه . ڪلمه ها لایق نیستند این تصویر رو تو دنیای خودشون نقاشی ڪنند .. پ‌ن:احساس میڪنم ڪه یڪ غزه پر از علی ست. راستی این روزها ، زمانه چقدر از علی ها پر شده... !
'حوض ِ ایلیـــاء-
حقیقتشو بگم ؛ بعد از دیدن این تصویر،فلسطین نوشتن خیلی برام سخت شد . چطوری باید بنویسم ، چی بنویسم .
احوال پدری‌ست در ڪنج ِ گوشهٔ دنیا قول میدهم در آن عڪس دخترڪوچڪش را در لباس عروس هم دیده . لبخند میزد و چشمانش پر از گذشتن است برای ، ولی خب ، پدر است ؛ مگر می‌شود پاره وجودش را ، خون آغشته به تنش را در آغوش بگیرد ، رنگ به رو نداشته جانش را ببیند ، گردن بی ثبات شیرین زبانش روی شانه‌اش بند نشود و جگرش چاڪ نخورد ؟ ( چه روضه مجسمی . . . ) شاید باخودش زمزمه میڪند : جان پدر تو ڪه اینقدر ساڪت نبودی ! موهایت ڪه همیشه شانه ڪرده بود چرا این همه پژمرده شده ؟ روی ناخن هایت لاڪ قرمز ڪشیده بودی ، چرا نمیتوانم از رنگ پوستت تشخیص دهم ؟ چرا چشمانت بازیگوشی نمیڪنند ؟ گوشواره هایت ڪجا هستند ؟ ڪفش های صورتی بنددارت ، همان هایی ڪه از پشت ویترین مغازه نشانم دادی ، آنهارا ڪجا درآوردی ؟ حرف بزن شیرین من . گل پژمرده عمرم! برایت درد دل ڪنم .؟ امروز اولین روزی بود ڪه تعداد شھدا ڪم بود . خیلی عجیب تر از ۵۰ روز گذشته بود . اهالی شھر انگار ڪه تازه متوجه نبودن عزیزانشان شده بودند ، به فڪر عزاداری افتاده بودند . از همدیگر سراغ قبور شهید شان را میگرفتند . چند خواهر برادر ڪوچڪ ، ڪنار بیمارستان زیر سایه درخت ، تنگ هم نشسته بودند و دست هم را محڪم گرفته بودند . پسری ڪه انگار برادر بزرگترشان بود ، موهای خواهر ڪوچڪشان ڪه تقریبا همسن تو بود را میبوسید و سعی میڪرد سرگرمش ڪند . خواهر دیگرشان از ڪمی آنطرف تر یڪ قرص نان گرفته بود و می‌آورد تا باهم بخورند . داغ بود ، نان را این دست و آن دست میڪرد تا نسوزد ، لبخندش آنقدر حقیقی بود ڪه انگار دنیا را تحفه‌ای به‌دست گرفته بود و می‌آورد . همانطور ڪه می‌دوید و می‌آمد به زنی خورد ڪه حدودا سی ساله بود ، لبخند زد و بازهم دوید. آن زن حالش گرفته بود . انگار ڪه چیزی راه گلویش را گرفته باشد و خفه‌اش ڪند . ڪمی جلوتر رفت و نشست ڪنار همسرش ، اورا می‌شناختم. اوایل بمباران ها می‌گفت بچه هایش در خان یونس هستند و او و همسرش قبل از جنگ برای دیدن خانوادش به غزه آمدند . آن روز میگفت دو هفته است ڪه از آنها خبری نیست ، از حال و روز خودش و همسرش پیدا بود هنوزهم بی خبراند . در گوشی بگویم؟ در این شهر خیلی ها از آتش بس ، سینه شان آتش گرفته .. وقتی نبودن تڪه های وجودشان را حس میڪنند و زمان را ڪش دار تر از همیشه درڪ میڪنند ، قلبشان آتش میگیرد . شاید شمایلی به پاهای ڪوچڪ تو داشته باشد جانشان ! عروسڪ من ! گفتنی ها ڪم نیستند اما میدانم حوصله‌ات نمیڪشد تا تمامش را برایت بگویم . (گوش های تو طاقت این حرف ها را نداشت ، من در گوش تو تنھا لالایی خوانده بودم ، حالا چطور به خودم بقبولانم ... گوش هایت به صدای سوت بمب فسفری عادت نداشتند . ) این یڪی را بگویم دیگر تمام می‌شود ، امروز ڪه ڪنارت بودم ، به این فڪر میڪردم ڪه قرار بود در مسجد الأقصی چادر گلدار قرمزت را سر ڪنی و من از تو عڪس بگیرم ! ڪه نشد . . اما . . تمامش فدای فدای . پ‌ن: ما گر ز سر بریده میترسیدیم در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم !
اگه این غم زیاده اگه حالمون بد میشه چند لحظه با دیدن این عکسا و فیلما اگه می‌بینیم یه بچه ۵-٦ ساله از گشنگی و تشنگی می‌پیچه به خودش حتی به بازی فکرم نمی‌کنه اگه می‌شنویم مردم پناه می‌برن به تا شاید اونجا بتونن زنده بمونن اگه خبرش درمیاد که سربازای اسرائیلی یه زن باردارو جلو چشای شوهرش کتک زدن اگه اگه اگه این یعنی من و تو مسلمون هنوز مسلمون نشدیم .
انسانش آرزوست . . .