🔹 به نام آنکه از رگ گردن نزدیک تر است
🇮🇷امروز پنجشنبه
24/ آبان / 1403
12/ جمادی الاولی/ 1446
14 / نوامبر / 2024
💖ایمان؛
🍃همه چیز رو ممکن میکنه🌷
💖امید؛
🍃همه چیز رو ردیف میکنه🌷
💖عشق؛
🍃همه چیز رو زیبا میکنه
💖امیدوارم
🍃 هرسه رو درهمه ی احوال زندگیتون داشته باشید
🌹سلام
🍃صبحتون بخیر
💕روزتون پر برکت
💠 ذکر امروز « لا اله الا الله الملک الحق المبین »
اعوُذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
❤️إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَىٰ ۖ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ ۚ ذَٰلِكُمُ اللَّهُ ۖ فَأَنَّىٰ تُؤْفَكُونَ
❤️بی تردید خدا شکافنده دانه و هسته است؛ زنده را از مرده بیرون می آورد، و بیرون آورنده مرده از زنده است؛ این است خدا، پس چگونه [از حق] منصرفتان می کنند؟
👈🏼 "سوره انعام آیه ۹۵ "
💐دسته گلي بفرستيم براي تموم آنهايي كه در بين ما نيستند ولي دعاهاشون هنوز كارگشاست
✨دسته گلی به زیبایی حمد وسوره نثارشان میکنیم..
تاخوشحال بشن و در حق ما دعا کنند.
💖 روحشان شاد 💖
🌟بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ🌟
اَلسَّلامُ عَلی اَهْلِ لا إِلهَ إلاَّ اللهُ مِنْ أَهْلِ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ یا أَهْلِ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ بِحَقِّ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ مِنْ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ یا لا إِلهَ إِلاّ اللهُ بِحَقِّ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ اِغْفِرْ لِمَنْ قالَ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ وَحْشُرْنا فی زُمْرَهِ مَنْ قالَ لا إِلهَ إِلاّ اللهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ علیٌّ وَلِیٌّ الله
🍃 التماس دعا🍃
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
هر صبح یک سلام🌷
روزت را زیبا کن
عادت سلام کردن به امام حسین
علیه السلام را نشر میدهیم
فقط به عشق امام حسین علیه السلام♡
《اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يا اَبا عَبْدِاللهِ
وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِکَ
عَلَيْکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً
ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ
وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِيارَتِكُمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ
وَ عَلى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَيْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن》
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
💓خطرناکترین حرفی که یه آدم به خودش میتونه بزنه این جمله ست که:
❄️من همینم که هستم؛
هر کی دوست داره با همین شکلی که هستم با من رابطه داشته باشه، هر کسی هم نخواست نداشته باشه!
🌺این یعنی قطع شدن مسیر رشد و پیشرفت شخصیت.
🌸اینکه ما تبدیل بشیم به یه آفتاب پرست که هر روز با نظر آدما رنگ عوض کنیم درست نیست؛ اما اگر چشممون رو روی همه انتقاد هایی که بهمون میشه ببندیم و مثل کبک سرمون و بکنیم زیر برف
تنها کسی که ضرر میکنه خود ما هستیم!
🔘وقتی یکی یه انتقادی بهتون میکنه
🔴اول گوش بدید
🔘بعدش بهش فکر کنید، تحلیلش کنید
🟣اگر موافق بودید بپذیرید و اگر دیدید به جا نیست ردش کنید.
💕اونوقته که می افتید توی سرازیری رشد ...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
گاهی شما حس می کنید که مصیبت ها و پیشامدهای ناگوار به جای کم شدن بیشتر می شوند.
نگران و مضطرب نشوید چشمانتان را ببندید و با ایمان کامل چنین دعا کنید :
"اراده تو بر زندگی ام جاری می گردد"
و آنگاه که چنین گفتید خداوند حتی اگر لازم باشد معجزه نیز می کند ولی تنها زمانی چنین خواهد کرد که خود را کاملا به او سپرده باشید.
خداوند همیشه به شما فکر می کند.
ولی تنها زمانی به کمکتان میشتابد که شما نیز کاملا فقط به او تکیه کرده باشید.
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🗣قسمت48
👤تقدیر
❌فقط 35سالم بود که شوهرم مردوبعد زن دوم برادرشوهر22ساله ام شدم
محسن به سمتم اومد درحالی که توی چشمام زل زده بود اومد کنارم نشست و دستام رو گرفت و بالا آورد و دستام رو بوسید بد_نم گُر گرفت و نمیدونم چرا بلافاصله دستام رو کشیدم که محسن چشم غره ای برام رفت و باز دستام رو گرفت ! بهم گفت مهسا ...تو خانوم منی !... چرا فرا..ر میکنی وقتی میدونی اینقدر دوست دارم ؟ منم که انگار از این همه ابراز علاقه های محسن به عبارتی پرو شده بودم و خودم رو گرفته بودم باز دستام رو کشیدم و با لحنِ غرورآمیز گفتم دوستم داری که اینقدر اذ...یتم میکنی؟ها؟..اینقدر بهم صدمه زدی؟....حتی نزاشتی توی بیمارستان بستری باشم تا خوب شم؟ که محسن اومد جلو و دستام رو گرفت و گفت قربونت برم ... نمیتونستم بزارم توی بیمارستان بمونی!...ترسیدم ترکم کنی. ..طاقت دوریتو نداشتم! من هنوزم حرفای محسن رو از ته دلم باور نکرده بودم که باز پرسیدم من ۱۳ سال ازت بزرگ ترم ...۵ سال دیگه میشه چهل سالم و تو ۲۷ سال ! الان جوونم منو میخوای ....بعد که شد ۵۰ ۶۰ سالم و تو جوون تر بودی چی؟..ها؟ اون لحظه که داشتم اینارو به محسن میگفتم یه پوزخند توی دلم زدم و گفتم مهسا یه جوری طلبکارانه با محسن صحبت میکنی انگار که چاره ی دیگه ای به جز موندن با محسن داری! محسن بلند شد و اومد سمتم و دستم رو گرفت و گفت ببین خانومم ...بیا یه بچه بیاریم ...اونموقع دیگه بیتا هم ازت حساب میبره ! اون لحظه ای که محسن اینو بهم گفت حرفای مادرشوهرم رو به یاد آوردم و با خودم گفتم نکنه تنها درد محسن بچه اس!...نکنه بیتا بچه دار نمیشه اصلا!...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌺جملات کوتاه و بسیار زیبا :
هیچ بوسهای جای زخمزبان را خوب نمیکند!
پس مراقب گفتارتان باشيد.
آنقدر خوب باشيد که ببخشيد، امّا آنقدر ساده نباشيد که دوباره اعتماد کنید!
اگر احساس افسردگی دارید، درگير گذشته هستید.
اگر اضطراب دارید، درگير آینده!
و اگر آرامش دارید، در زمان حال به سر میبرید.
یک نكته را هرگز فراموش نكنيد:
لطف مکرّر، حقّ مسلّم میگردد!
پس به اندازه لطف کنيد.
از کسی که به شما دروغ گفته نپرسيد: چرا؟
چون سعی میکند با دروغهای پیدرپی، شما را قانع كند!
جادّهی زندگی نبايد صاف و هموار باشد وگرنه خوابمان میبرد!
دست اندازها نعمت بزرگی هستند...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
واسه هرکسی همونقدر زمان بذار
که واست زمان میذاره
و همونقدر دلتنگش شو که
دلش واست تنگ میشه
به همون میزان که واسش عزیزی
دوسش داشته باش
و به همون اندازه که وجودت واسش
مهمه بهش وابسته شو.
اسمش معامله و حساب کتاب نیست
باید یاد بگیری جوری زندگی کنی که
ازت سواری نگیرن
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🗣قسمت49
👤تقدیر
❌فقط 35سالم بود که شوهرم مردوبعد زن دوم برادرشوهر22ساله ام شدم
محسن دستام رو گرفت و بوسه ای روشون نشوند از خجالت داشتم میمردم یهو در اتاق باز شد از تر...س محسن سریع بلند شد وایساد و منم همینجور شوک زده به بیتا که در رو باز کرده بود نگاه میکردم بیتا پوزخندی زد و شروع به دست زدن کرد و میگفت آفرین ....آفرین به شما ....بالاخره این مهسایی که کلفت این خونه بود داره عشق آقا محسن میشه؟ بیتا درحالی اینارو میگفت که اشک توی چشماش حلقه زده بود اینارو گفت و سریع از اتاق رفت بیرون محسنم پشت سرش بلند بلند صداش میزد بیتا....بیتا عشقم صبر کن توروخدا! وقتی شنیدم محسن به بیتا میگه عشقم دلم شکست چون حس کردم داره گولم میزنه ! پشت سرشون رفتم ببینم چی میگن ! بیتا درحالی که گریه میکرد و داد میزد روی زمین توی حیاط نشسته بود و محسنم پیشش نشسته بود و دستاش رو گرفته بود و قربون صدقه اش میرفت! بیتا داد میزد محسن ...محسن مگه تو نگفتی مهسا فقط کلفت این خونه اس؟...پس چی شد؟...چرا اینکارو کردی؟...ها؟....مگه نمیگفتی فقط تورو دوست دارم ! تا محسن گفت ...آخه یادگار علیه! بیتا محسن رو پس زد و بلند تر داد زد یعنی چی یادگار علیه ...یادگار علیه ...علی دیگه رفت ...بزار مهسام بره مگه اینا چندسال باهم زندگی کردن اخه ... خلاصه بیتا همینجوری داد و بیداد میکرد و محسنم قصد اروم کردن بیتارو داشت دیگه واینسادم ببینم چی میگن و رفتم توی اتاقم در رو بستم و به در تکیه دادم و شروع به اشک ریختن کردم با خودم گفتم چرا منواینجوری تحقیر میکنه با خودم میگفتم کاش علی زنده بود تا من اینقدر حقارت رو تحمل نمیکردم یااینکه کاش می تونستم بعد علی یه زندگی با انتخاب خودم شروع می کردم
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
تنها کسی که با من درست رفتار میکندخیاطم است
که هر بار که مرا میبیند ،
اندازههای جدیدم رامیگیرد.
بقیه به همان اندازه قبلی چسبیدهاندوتوقع دارند
من خودم را با آنها جور کنم.
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
در دنیایی که درستکاری رنگ پریده است و درستکاران در رنج اند،
باورهایت را به هم نریز!
خودت باش ...
خلاف جهت آب شنا کردن اگر با اندیشه درست باشد، چشمه ها را از گودترین نقطه زمین بیدار می کند ...
می گویند "همرنگ جماعت باش"
تو اما خودت باش!
لبخندت را از این زندگی نیم مرده،
دریغ نکن ...
بی حضور خنده های تو، نور خورشید بین زمین و آسمان می شکند و
عطر بهار نارنج از نفس می افتد ...
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🗣قسمت50
👤تقدیر
❌فقط 35سالم بود که شوهرم مردوبعد زن دوم برادرشوهر22ساله ام شدم
اون شب ،لحظات سختی رو پشت سرگذاشته بودم حتی حرفا و ابراز علاقه های محسنم از دلم دراومد و تازه یه بار اضافه روی دوشم گذاشته شده بود با خودم چاره ی خلاصی از همه ی این دردها و لحظات بد رو خواب دیدم و برای اینکه برای چند ساعت این چیزارو فراموش کنم رفتم توی تخت و خوابیدم صبح روز بعد ساعت ۶ از خواب بیدار شدم همش سه چهار ساعت خوابیده بودم میدونستم که مامان بیتا و حمید میان خونمون و من باید کارارو میکردم بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون رو میکرد بیتا و محسن رو دیدم که خوابن رفتم تو اشپزخونه ولی دست و دلم به کار نمیرفت همینجوری دور خودم میچرخیدم که یهو صدای بیتارو شنیدم با حرص گفت زود ظرفارو بشور ناهار درست کن امروز خانواده ام میان منم که با خودم عهد بسته بودم دیگه بدبخت نباشم ولی به خاطر اینکه حوصله ی جر و بحث با بیتا رو نداشتم گفتم باشه بهترین غذارو درست کردم و کل خونه رو مرتب کردم که ساعت حدودا ۱۱ظهر شد که زنگ در رو زدن سریع خودم رو مرتب کردم و رفتم در رو باز کردم که دیدم مامان بیتا با حمید روبروم ایستادن سرم رو انداختم پایین و گفتم بفرمایید داخل مامان بیتا چشم غره ای برام رفت و زیرلب گفت من توروراحت نمیزارم ... هنوزم توی زندگی دخترمی! که حمید با صدای پرابهتش گفت مامان مگه باهات صحبت نکردم که ساکت باشی! مامان بیتا هم پوزخندی زد و رفت داخل منم فوری از فرصت استفاده کردم و گفتم دیشب پول رو براتون واریز کردم داخل که یهو صدام زد مهسا وایسا کارت دارم ! وایسادم و با اخم گفتم بله حمید گفت من خیلی فکر کردم و یه راه حل برات پیدا کردم که از اینجا خلاص شی پرسیدم چ راه حلی ؟ حمید گفت خب تو که خانواده ات ترکت کردن ..اینجام بمونی هرروز جنگه.
#داستانهای_آموزنده
•✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
هدایت شده از پدرومادر
❤️🔥سرگذشتمحیا
به خواست پدرامون بین من و پسرعمهم صیغهی محرمیت خونده شد اما اون منو نمیخواست. وقتی دیدم عاشق یکی دیگه شده خودمو به آب و آتیش زدم تا فقط برا یبارم شده مال من باشه. بعدش مثل دستمال کهنه دورم انداخت و رفت پی عشقش😭😭
https://eitaa.com/joinchat/349241626C26d8f20839
🍂با دستای خودم زندگیمو به گند کشیدم و بی آبرو شدم😢