eitaa logo
شاعرِ آیینه‌ها
317 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
26 ویدیو
1 فایل
در بهبه‌ی جریان بی‌روح اطراف؛ من زندگی می‌کنم در اعماق جنگل ذهنم! در اینجا همه پیمان می‌بندیم برای باهم بودن، ما‌ گوش می‌سپاریم به‌موسیقی طبیعت، قدم‌ می‌زنیم در میان پیچک‌های سبز‌رنگ ‌و سرمی‌کشیم فنجان‌تلخ زندگی را؛
مشاهده در ایتا
دانلود
ماییم و شبِ تار و دل تنگ و دگر هیچ، در بندِ غمیم و صنما، میل سخن نیست.
یهو به این نتیجه رسیدم که ادما هیچ وقت از این جنگِ علیه تن دست برنمیدارند؛ این الگوی ظاهر رو کی تعیین میکنه؟ کی تعیین میکنه که باید به بدن آسیب رسوند و از بین رفتن خودشو در نظر نگیره؟ کی نوع درست و مشخص زندگی رو تعیین میکنه؟
شاعرِ آیینه‌ها
سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد من و تو پنجره‌های قطار در سف
خواب دیدیم که رویاست ولی رویا نیست عمر جز "حسرت دیروز " و "غم فردا" نیست هنر عشق فراموشی عمر است ولی خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست ای پریشانی آرام! کجایی ای مرگ؟ در پری خانه ما حوصله غوغا نیست ما پلنگیم! مگو لکه به پیراهن ماست مشکل از آینه ی توست! خطا از ما نیست خلق در چشم تو دل سنگ ولی ما دلتنگ "لا الهی" هم اگر آمده بی "الا" نیست موج شوریده دل آشفته ی ماه است ولی ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست بر گل فرش به جان کندن خود فهمیدم مرگ هم چاره دلتنگی ماهی ها نیست |فاضل نظری
همیشه خودم رو شخصی میدیدم که در مقابل اجبار ایستادگی میکنه، و حالا کاری رو به اجبار انجام میدم که هیچوقت فکرش رو هم نمی‌کردم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شبست و قایقم بشکسته و دریاست طوفانی.
چون معلم ورزش عزیز بهم نوزده داده معدلم شده نوزده و نود و سه.
گریه کجا بود دارم پیاز خورد میکنم.
هدایت شده از 'پریزاد غزل'
شاعرِ آیینه‌ها
Deep in the forest
خیلی زیباست. متشکرم پریزاد :))
خیره به ازدهام مردم بودم. تکاپوی وجود مردم در کنار یک دیگر عمق میافت، زیرا که این جو برای من قابل درک نبود. باز هم خیره به مردم بودم. صورت ها را میدیدم ولی نمیشناختم. همه از یک آب و گل بودیم ولی همه غریبه ای دور بودند. زندگی وجودمان را قالب گرفته بود، و هریک در بند اسارتی بودیم که خویشتن را محدود میکرد و حتی از وجودش بی خبر بودیم . صورت ها باز تغییر میکرد‌ند. وجود مردم چون لحافی چهل تکه بود که هر تکه رنگی دیگر به خود داشت. زمان میگذشت. من در پوشش این لحاف رشد میکردم. تکاپویِ ازدهام مردم ادامه داشت؛ و من دچار جوِ ورود یا خروج از این تکاپو بودم؛ که این خود تکاپویی دگر بود. مردم میرفتند، میامدند، تغییر میافتند...و من هنوز نظاره گر هستم.