خیره به ازدهام مردم بودم.
تکاپوی وجود مردم در کنار یک دیگر عمق میافت، زیرا که این جو برای من قابل درک نبود.
باز هم خیره به مردم بودم.
صورت ها را میدیدم ولی نمیشناختم.
همه از یک آب و گل بودیم ولی همه غریبه ای دور بودند.
زندگی وجودمان را قالب گرفته بود،
و هریک در بند اسارتی بودیم که خویشتن را محدود میکرد و حتی از وجودش بی خبر بودیم .
صورت ها باز تغییر میکردند.
وجود مردم چون لحافی چهل تکه بود که هر تکه رنگی دیگر به خود داشت.
زمان میگذشت.
من در پوشش این لحاف رشد میکردم.
تکاپویِ ازدهام مردم ادامه داشت؛
و من دچار جوِ ورود یا خروج از این تکاپو بودم؛ که این خود تکاپویی دگر بود.
مردم میرفتند، میامدند، تغییر میافتند...و من هنوز نظاره گر هستم.
#ماه_نوشت
شاعرِ آیینهها
چون معلم ورزش عزیز بهم نوزده داده معدلم شده نوزده و نود و سه.
رو مغزش کار کردم تغییرش داد.
معدلم شد بیست.
شاعرِ آیینهها
از عرش به فرش از تایید به تکذیب
از ورود به خروج
از عقل به جهل