eitaa logo
شاعرِ آیینه‌ها
317 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
26 ویدیو
1 فایل
در بهبه‌ی جریان بی‌روح اطراف؛ من زندگی می‌کنم در اعماق جنگل ذهنم! در اینجا همه پیمان می‌بندیم برای باهم بودن، ما‌ گوش می‌سپاریم به‌موسیقی طبیعت، قدم‌ می‌زنیم در میان پیچک‌های سبز‌رنگ ‌و سرمی‌کشیم فنجان‌تلخ زندگی را؛
مشاهده در ایتا
دانلود
احتمالا از شدت فشار روحی روانی صبح بلند نشم دیگه.
تکاپو؛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نیمشب همدم من دیده ی گریان منست. ناله ی مرغ شب از حال پریشان منست. در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود گریه انگیز تر از مهر من آبان منست. خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد. زین همه درد خموشانه که بر جان منست. به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر، که به مویم اثر از برف زمستان منست. غافل از حق شدم و قافله ی عمر گذشت. ناله ام زمزمه ی روح پشیمان منست. گر به سرچشمه ی توحید رسم، جاویدم. ورنه هر لحظه ی من، نقطه پایان منست. در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل؛ گفت خاموش که او طفل دبستان منست. | مهدی سهیلی
امروز روز خوبی بود؛ از اون روزایی که دوتا شعر جدید برای مشاعره حفظ میکنی؛ از اون روزایی که موهات طوری فر میشن که دلت نمیاد صافشون کنی؛ از اون روزایی که واسه اشتباهت گریه میکنی ولی یاد میگی دوباره تکراش نکنی؛ از اون روزایی که هم آسمون سپیده هم دلت؛ از اون روزای دلنشین که حتی اگه آهنگ غمگین هم گوش بدی لبخند مهمون لبات میمونه!
کاش می‌توانستم جلوی فکر کردنم را بگیرم! سعی می‌کنم. موفق می‌شوم...انگار کله ام پر از دود می‌شود…و باز از سر گرفته می‌شود. "دود…فکر نکنم…نمی‌خواهم فکر کنم…فکر می‌کنم که نمی‌خواهم فکر کنم. نباید به این فکر کنم که نمی‌خواهم فکر کنم. چون این هم باز یک جور فکر است." پس هیچوقت تمامی ندارد؟ | تهوع | ژان پل سارتر
امشب باورم شد که هنوز ادم خوب هم هست
گاهی اوقات حس میکنم تنه‌ی روحم مثل یه درخت بلوطِ صدساله‌یِ باتجربه است. و گاهی اوقات وجودم به کودک دوساله‌ای تبدیل میشه که دنیای بزرگش، خیلی کوچیک تر از دنیای کوچیک منه! ولی حداقل میدونم زمان ‌بی رحمه. اونقدر بی رحم که یهو به خودم میام میبینم، نه دنیای بزرگم اونقدر بزرگ بود که باید و نه دنیای کوچیکم اونقدر کوچیک بود که فکر میکردم!
شاعرِ آیینه‌ها
گاهی اوقات حس میکنم تنه‌ی روحم مثل یه درخت بلوطِ صدساله‌یِ باتجربه است. و گاهی اوقات وجودم به کودک د
الانم انقدر از احساساتم دور شدم که نمیفهمم این افکار از خوشی های پیش و پا افتاده‌ی بین لایه های ذهنمه، یا از غم تلنبار شده تو دلم! یا حتی نمیدونم این اشک ها از شوق اینه که بالاخره فهمیدم که خیلی وقت بود نمیفهمیدم یا از غمِ این غفلت طولانی!
بهتر برم شعرم رو حفظ کنم، شمام به این خزعبلات توجه نکنید!