آدمیزاد فقط کافیه تو تنگنا قرار بگیره؛
وگرنه کِی فکرش رو میکردم که تو سه روز، هشت تا شعر طولانی برای مشاعره حفظ کنم؟
شاعرِ آیینهها
کاش میتوانستم جلوی فکر کردنم را بگیرم! سعی میکنم. موفق میشوم...انگار کله ام پر از دود میشود…و با
بدن همینکه یکبار آغاز به زندگی کرد، به خودی خود زندگی میکند. ولی وقتی به اندیشه میرسیم، منم که آن را ادامه میدهم، میگسترمش. من وجود دارم. میاندیشم که وجود دارم.
| تهوع
| ژان پل سارتر
شاعرِ آیینهها
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت؛ دایماً یکسان نباشد حال دوران، غم مخور.
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید،
هیچ راهی نیست، کان را نیست پایان؛ غم مخور.
بعد از اشتباه گذاشن علائم نگارشی،
حداقل مصرع دوم یک بیت و مصرع اول یک بیت دیگه رو جدا نکنید!
۴ سپتامبر ۱۸۵۸:
تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرق شوی؛ همچنان که در عیشی مُدام.
| نامه گوستاو فلوبر به دوشیزه لورواریه دشانتپی.
https://eitaa.com/22547131/5179
یک هفتهست چند تا آهنگ برای یکی فرستادم و هنوز نرفته...عالیه.
یکی از چیزهای خیلی عجیبی که درونم وجود داشت و داره بدتر میشه خوندن ذهنه. اوایل فکر میکردم فقط با نزدیکام همچین اتفاقی میوفته ولی الان به طرز فجیعی ذهن هرکسی رو میتونم بخونم.
اون حسی که یه پوچی سر گردون تو مغزت به وجود میاره و جاهای خالی مغزت رو پر کرده ولی بیشتر باعث تهی شدن ذهنت میشه؛ همون بریده هایی از خاطراتت تو اعماق ذهنته که میخوای فراموششون کنی ولی به یه گنگی محض تبدیل میشن که توی فراموش نشدنی ترین قسمت های مغزت ثبت شدن.