در آستانه فصلی سرد،
در محفل عزای آینهها،
و اجتماع سوگوار تجربههای پریده رنگ،
و این غروب بارور شده از دانش سکوت،
چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت
زنده نبودهاست…
-فروغ
هم تابستونه، هم کتابام تموم شده، هم گرمه، هم مهمون داریم. انتظار دارید اعصابم داشته باشم؟
هدایت شده از دایناسور؛
مشکل من: نه میتوانم دنیا را عوض کنم، نه این را که هست بپذیرم.