میخندم که گریه نکنم.
نفس میکشم که نمیرم.
سقف رو نگاه میکنم که نگاهم به آینه نیفته.
من این چند وقت هر کاری میکنم، در گروی انجام ندادن کار دیگهایه.
و باز هم تو اون کوه بلند قامتی که من بهت نمیرسم و فقط میتونم بازِ نشسته بر قلهات رو تماشا کنم.
آیا این زندگی خاکستری،
که هر لحظهی اون رو برای فراموش کردن لحظهی قبلش هر کاری میکنم ارزش داره؟
که تو آیینه نگاه نمیکنم، چون بادیدن قهوهای چشمام یاد قهویای چشمات میافتم؟
که با وجود داشتنم یاد وجود داشتنت میافتم؟
#ماه_نوشت