دیگر میخواهم گوشهی اتاقم بنشینم و چشمهایم را روی هم بگذارم و هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم! همین.
- فروغ فرخزاد
"من بدون او هیچم" این زمزمهی روزهای دور است. زمانی که او بود و من نیز بودم.
اما کنون، او نیست و من همچنان هستم. چرا که هر بار که میخواهم نفس را از خود منع کنم، او را مییابم. هربار که نور بر تاریکی اتاق غلبه میکند، او را در گرمای روشنش پیدا میکنم. هر بار که باران میبارد، پیش از آنکه اندوهِ قطراتش افکارم را از آن خود کند اورا میبینم که زیر گریهی آسمان میرقصد. من او را در لطافتِ ابرها، نغمهی پرندگان، چشمهای زیبا، لبخندهای خسته، احساس کردن، گریستن و زیستن مییابم. من او را در 'خاطرات' پیدا میکنم. و تا زمانی که لحظات زندهاند من نیز هستم. چرا که او بیش از هر چیز، برای من نفس است، چگونه آن را از خود منع کنم؟
#ماه_نوشت
چجوری باید بهت بگم که همهی دردها قرار نیست ریشه
بکارن توی وجودت برای شکوفه زدن؟ بعضی دردها تنها
وظیفشون درد دادنه، نه هیچ چیز دیگه.
گوشواری به دو گوشم میاویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد،
و به ناخنهایم برگ گل کوکب میچسبانم.
-فروغ فرخزاد