میگویــند هرکـسی شبیــه به جایی میشـود که به آن تعلــق دارد؛
پس من شبیــه به وطنـم شدهام.
غمنـاک، خستـه، رنجیــده، زخمـی و در عمـق ناامیـدی، امیـدوار.
ای کاش زندگی به یک آن از چشمهایم رخت میبست، نه این گونه، با زخمِ قلبی که ذره ذره خون ریزی میکند اما تپشهای ناامیدانهاش به سر نمیرسد. ابتدا درون این کالبدِ سرد، جایی که هنوز هم گوشهای از من زندهاست، زیرِ خاک سردِ روحم بذر امید را کاشتم. رشد یافت و بدل شد به گلِ سرخی که تیغهاش موجب خونریزی روحم میشد. و من اشک ریختم بی آنکه بدانم غم، گلهای پژمردهی درونم را زنده نگه میدارد. و فراتر از آن موجب ادامه یافتن زیستنِ من است. چرا که من زیر این خاک، دوست داشتن و دوست داشته شدن را دفن کردم. عواطف انسانیم را در غالب آخرین قطرات اشکهایم، به پای مزارِ آنچه که بودم(آنچه که او را دوست داشت و توسط او دوست داشته نشد) راهی کردم. و اندوه نیز راه خودش را یافت. رویید و رویید و با لطافت گل و با برندگی خنجر به پیچکی بدل شد، که دور تا دور گلویم را در بر گرفت تا ذره ذره مرا از نفس منع کند. اما همزمان با فشردن گلویم، زانوانم را از برخورد با خاکِ سرد، باز میداشت. و حال من ماندهام با گورستانی که تنها مزارش متعلق به خویشتنم است و گلهای سرخش از خون من چکه چکه بر تیغهای تیز و کوچکشان میبارند. باز هم من ماندهام با تنها احساسی که درونم باقی مانده: غم. غمِ برندهی نجات بخش. زخمهایم التیام نمییابند و خون جاری از آنها بدنم را میپوشاند و من تقلا میکنم با اشکهایم تنِ دردمندم را تطهیر کنم.
اما همچنان، زمانی که با چشمانی گود افتاده و لبریز از اندوه به خود مینگرم، کالبدی را نظاره میکنم آغشته به خون، گناهآلود از احساساتِ انسانی با سوگی که گلویم را چسبیده چرا که در انتظار او، هزاران بار مردم، اما برای تجربهی رنجِ بیانتهای انسان بودن، باز متولد شدم.
و هر بار با یاد او از گورِ من، گل های غم خواهند رویید.
#ماه_نوشت