از روابط انسانی هراس دارم چون از خودم هراس دارم. آدمها باعث میشن به یاد بیارم که من هم آدمم و هیچ چیز من رو بیش از این نمیترسونه. چون به همون اندازه که کوچک به نظر میرسم و بریدن نفسم خصوصا اکنون ساده پیش چشم میاد، انسان بودن بارِ سنگینی رو روی دوشم میاندازه که انگار بار مسئولیتهام رو بهم یاد آور میشه. مثل طناب داری که دور گلوم پیچیده و این خودمم که انتخاب میکنم چهارپایه رو کنار بزنم یا نه چرا که من محکومم به آزادی. چیزی که انسان بودن ازم میگیره و بهم به گونهی دیگهای باز میگردونه. چیزی که چون نجوایی سایهگونه بهم میگه که خون رو از رگهام جاری کنم در حالی که در پسهی ذهنم چیزی مانعش میشه. من به نبودن میاندیشم چون من بودن رو تعریف میکنم. من خودم رو نقض میکنم و این در حالیه که تعریفش میکنم. من میدونم که آگاه نیستم و این همون چیزیه که بهم آگاهی میبخشه. در انتها، من از انسان بودن خستهام اما نمیتونم ازش دست بکشم!
#ماه_نوشت