eitaa logo
حماسه جنوب،شهدا🚩
1.5هزار دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
904 ویدیو
22 فایل
اینجا سرزمین دل است سرزمینی به بزرگی تاریخ از یاسر و سمیه تا دفاع مقدس و تا آخرین شهد عشق گر خواهان درک آنی......... لحظه‌ای با ما بنشین و جرعه ای سرکش ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂🌱🍂🌱🍂🌱 چند ساعت بعد سوار بر قایق عازم منطقه شدیم ، علی بگ، چند نخ سیگار به اسماعیل داد ، که در قایقی پشت سر ما بود .گفت در میان راه روشن کن تا راه را گم نکنید ، اسماعیل خندید وگفت می خواهی مرا سیگاری کنید !!! نبرد در الصخره عراق ادامه داشت، دشمن پاتک سنگین زده بود ، صدای غرش توپ و مسلسل لحظه ای قطع نمی شد ، زمین وزمان دود بود ؛اتش اسماعیل چند متر جلوتر در سنگر کمین بود ، وبا انبوهی گلوله ارپی جی ، او مدام در حال شلیک ارپی جی بود وهمراه با هر شلیک این شعر را می خواند ؛ یا رسول الله عزم کربلا دارد حسین برای اولین بار بود که دشمن با تانکهای تی ۷۲ ام مجهز شده بود . او سدی ایجاد کرد اما حجم اتش هر لحظه سنگین تر می شد ونیروهای پیاده دشمن هر لحظه نزدیکتر می شدند در همان لحظات بود که دیدم دیگر صدای اسماعیل نمی امد نه صدا خودش ونه !صدای ارپی جی اش ونه !آن شعر حماسی اش در همین اثنا علی بگ میرزاپور سر رسید وگفت : عیدی اسمال کجاست ، اسمال کجاست اسمال کجاست ؟ تانکهای تی ۷۲ هر لحظه نزدیکتر می شدند او جلوتر از ما بود ودر سنگر کمین بود سریع به محل رفتم دیدم ، افتاده است وارپی جی اش به کناری و ارام سرش را روی کیسه خوابی گذاشته است وقران کوچکش را در دست دارد ، باخودگفت : جایی از او زخمی نیست او را بلند کردم دیدم ، خون از سرش وبالای پیشانی اش به زمین سرازیر شد ، اسماعیل ما را گذاشته بود ورفته بود ، وکهکشانها از ما دور شده بود ، تنم لرزید اشک به پهنای صورتم نشست نه نه ! کمرم شکست نمی دانستم. چگونه به علی بگ بگویم تمام روزهایی که با اسماعیل بودم در کنارم رژه می رفتند ، چشم در چشمان ابی و نازش دوختم و موهای بور و قامت بلندش که اکنون نقش زمین شده است یادم به خواب شهادتش افتاده بود وتنگه ذلیجان و ،،، خوابش تعبیر شده بود واو در اغوش مولایش ماوا گرفت اسماعیل کم شخصی نبود ، یکی از استوانه های شهر بود بچه های بهداری را صدا کردم تا اسماعیل را به عقبه منتقل کنند ، چند متری او را از معرکه دور کردند اما دشمن به محل امده بود . اسماعیل ماند و ماهها تلویزیون رژیم بعث عراق پیکر پاکش را نشان می داد که این پیکر یکی از فرماندهان سپاه است اما چشم دل نداشتند بلکه او یکی از یاران مولا امام حسین علیه السلام بود .پیکر اسماعیل ماند که ماند و تنها زائرش بی بی دوعالم حضرت زهرا سلام الله علیه است اکنون در سالروز پیامبر خاتم وامام رضا علیه السلام امده است . اسماعیل همان که درد دین داشت ویاور یتیمان شهر ایذه بود و طعم زندان ساواک و شکنجه های او را دیده بود. https://eitaa.com/joinchat/2216820748Cfb12fb35c1
☀️بسم الرب الشهدا و الصدیقین☀️ 🌷پيكر پاک و مطهر «شهيد عبدالحمید انجول زاده» از شهدای هشت سال دفاع مقدس شهرستان دزفول، پس از گذشت ۳۴ سال از شهادت، شناسايی و به زودی به دامان شهر و دیارش برخواهد گشت. 🌹شهید عبدالحمید انجول زاده ، متولد ۱۳۴۸ ، در تاریخ چهارم تیرماه سال ۱۳۶۷ در پدافندی جزیره مجنون ،جاویدالاثر شد که اخیراً پیکر پاک و مطهر ایشان توسط گروه های تفحص شهدا در جزیره مجنون کشف و از طریق آزمایشات DNA شناسایی گردیده است. 🌴مزار یادبود این شهیدوالامقام در گلزار شهدای بهشت علی شهرستان دزفول قرار دارد که با بازگشت پیکر مطهرش طی مراسمی تشییع و به خاک سپرده خواهد شد. ⌛️به محض مشخص شدن زمان برگزاری مراسم های این شهید والامقام، مراتب از طریق همین رسانه به اطلاع عموم مردم شهید پرور شهرستان دزفول خواهد رسید. منبع: 🌐 https://alefdezful.com/74 https://eitaa.com/joinchat/2216820748Cfb12fb35c1
خراسان می‎دهد بوی مدینه خراسان کوه غم دارد به سینه خراسان را سراسر غم گرفته در و دیوار آن ماتم گرفته (ع)🍂🖤
5⃣ خاطرات حضور به روایت مقام معظم رهبری ••• 🔹غربت جزیره آبادان، رفتیم یگان ژاندارمری سابق را سرکشی کردیم. بعد هم رفتیم از محل سپاه که حالا شما می‌گویید هتل، بازدید کردیم. من نمیدانم آن جا هتل بوده یا نه. آنجایی که ما را بردند و ما دیدیم، یک ساختمان بود، که من خیال می کردم مثلاً انبار است. خلاصه، یکی دو روز بیشتر آبادان نبودم و برگشتم به اهواز. وضع آبادان را قابل توجه یافتم. یعنی دیدم در عین غربتی که بر همه نیروهای رزمنده ما در آن جا حاکم بود، شرایط رزمندگان از لحاظ امکانات هم شرایط نامساعدی بود. حقیقتاً وضعی بود که انسان غربت جمهوری اسلامی را در آنجا حس میکرد؛ چون نیروهای خیلی کمی در آن جا بودند و تهدید و فشار دشمن، بسیار زیاد و خیلی شدید بود. ما فقط شش تانک آن جا داشتیم که آقای «اقارب پرست» رفته بود از این جا و آن جا جمع کرده بود، تعمیر کرده بود و با چه زحمتی یک گروهان تانک در حقیقت یک گروهان ناقص نارنجک و خمپاره و با این چیزها می‌جنگیدند و اصلاً چیزی نداشتند. این، شرایط واقعی ما بود؛ اما روحیه‌ها در حد اعلی. واقعاً چیز شگفت‌آوری بود! دیدن این مناظر، برای من خیلی جالب بود. یکی، دو روز آنجا بودم و بازدیدی کردم و هدفم این بود که هم گزارش دقیقی از آن جا به اصطلاح برای کار خودمان داشته باشم و هم این که به رزمندگانی که آنجا بودند، خدا قوتی بگوییم. ••• https://eitaa.com/joinchat/2216820748Cfb12fb35c1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ترکشی به سينه اش نشسته بود . برده بودنش برای اخرين عمل جراحی. قبل از عمل بلند شد که برود بهش گفتن : بمان! بعد از عمل مرخصت می کنن ،اينجوری خطرناکه. گفت: وقتي اسلام در خطر باشه من اين سينه رو نمی خوام...   خاطره ای از زندگی خلبان شهيد احمد کشوری   برگرفته از: شمیم یار ۹۲ https://eitaa.com/joinchat/2216820748Cfb12fb35c1
5⃣ خاطرات حضور به روایت مقام معظم رهبری ••• 🔹آبادان از میان خانه‌های خراب شده عبور می‌کردیم. برای خاطر این که منطقه تماماً زیر دید مستقیم دشمن بود و بچه‌های سپاه برای این که بتوانند خودشان را به نزدیک دشمن که شاید حدود صد متر بود، برسانند. این خانه‌ها را به هم وصل کرده و دیوارها را برداشته بودند. وقتی انسان وارد این خانه‌ها می‌شد، مناظر رقت‌انگیزی می‌دید. ده‌ها خانه را عبور می‌کردیم تا برسیم به نقطه‌ای که تک تیرانداز ما، با تیر مستقیم، دشمن و گشتی‌هایش را هدف می‌گرفت. بچه‌های خودمان را میدیدم که تک تیرانداز بودند و خودشان را رسانده بودند به پشت سنگرهایی که درست مشرف به محل عبور و مرور دشمن بود. البته دشمن هم، به مجرد این که اینها یکی را می‌انداختند، آن جا را با آتش شدید می‌کوبید. این طور بود. اما اینها کار خودشان را می‌کردند. این یک قسمت از خانه‌ها بود که ما رفتیم دیدیم. خانه‌های خالی و اثاثیه‌ها درست جمع نشده که نشانه نهایت آوارگی و بیچارگی مردمی بود که اسباب‌هایشان را همین طور ریخته بودند و رفته بودند. خیلی تاثرانگیز بود! جوانانی که با قدرت تمام جلو میرفتند، مدام به من می‌گفتند: «این جا خطرناك است.» می‌گفتم: «نه. تا هر جا که کسی هست، باید برویم، ببینیم!» ••• https://eitaa.com/joinchat/2216820748Cfb12fb35c1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰🌺🔰🌺🔰🌺🔰 خاطره‌ای از شهید حاج حسین خرازی به نقل از پدر رفتیم بیمارستان، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمانده‌های ارتش و سپاه آمدند یکی یکی. امام جمعه‌ی اصفهان هم هرچند روز یک بار سر می‌زد بهش. بعد هم با هلی کوپتر از یزد آوردندش اصفهان. هرکس می‌فهمید من پدرش هستم، دست می‌انداخت گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا. من هم می‌گفتم «چه می‌دونم والا! تا دوسال پیش که بسیجی بود. انگار حالا‌ها فرمانده لشکر شده.» تو جبهه هم دیگر را می‌دیدیم. وقتی برمی گشتیم شهر، کم تر. همان جا هم دو سه روز یک بار باید می‌رفتم می‌دیدمش. نمی‌دیدمش، روزم شب نمی‌شد. مجروح شده بود. نگران اش بودم. هم نگران هم دلتنگ. نرفتم تا خودش پیغام داد «بگید بیاد ببینمش. دلم تنگ شده.» خودم هم مجروح بودم. با عصا رفتم بیمارستان. روی تخت دراز کشیده بود. آستین خالیش را نگاه می‌کردم. او حرف می‌زد، من توی این فکر بودم «فرمانده لشکر؟ بی دست؟» یک نگه می‌کرد به من، یک نگاه به دستش، می‌خندید. می‌پرسم «درد داری؟» می‌گوید «نه زیاد.» - می‌خوای مسکن بهت بدم؟ - نه. می‌گیم «هرطور راحتی.» لجم گرفته. با خودم می‌گویم «این دیگه کیه؟ دستش قطع شده، صداش در نمی‌آد.» https://eitaa.com/joinchat/2216820748Cfb12fb35c1
5⃣ خاطرات حضور به روایت مقام معظم رهبری ••• 🔹آبادان نماز در زیر پل آخرین جایی که رفتیم، زیر پل بود. شکسته شده بود. پل آبادان- خرمشهر، یک جا قطع شده بود و قابل عبور و مرور نبود. زیر پل، تا محل آن شکستگی، بچه‌های ما راه باز کرده بودند و می‌رفتند و من هم تا انتها رفتم. گمان می‌کنم و چنین به ذهنم هست که در آن نقطه آخری که رفتیم، یک نماز جماعت هم خواندیم. من همه جا حماسه و مقاومت دیدم. این، خلاصه حضور چندین ساعته ما در آبادان و آن منطقه اشغال نشده خرمشهر به اصطلاح «کوت شیخ» بود. ••• https://eitaa.com/joinchat/2216820748Cfb12fb35c1