❣تشکیل تیپی از اسرای عراقی
«روایتی از فرماندهی سردار شهید حاج اسماعیل دقایقی!»
یکی از فرازهای بزرگ فرماندهی اسماعیل تشکیل تیپی از اسرای عراقی بود و هر چند که حفاظت اطلاعات سپاه با این کار مخالف بود و اسماعیل را از این کار برحذر داشت اما اسماعیل به مدت شش ماه در اردوگاههای اسرای عراقی رفت و آمد کرد و پس از مصاحبه و شناسایی نیروهای عراقی از سروان به بالا را جمع آوری کرد. حتی یکی از آنها یک سرهنگ سیه چردهای بود بنام سرهنگ علی فکری که یگانهای رزم عراقی طرحهای عملیاتی خودشون را پیش او میبردند و او طرح های آنها را بررسی می کرد و ایشان کسی بود که وقتی اسیر شده بود و با وجودی که اسیر بود صدام به او مدال و درجه داده بود اما اسماعیل با کلام شیرین و نافذ خود او را بر علیه نیروهای عراقی در این تیپ بکار گرفته بود. این تیپ که همگی از نیروهای درجه دار عراقی بودند همیشه خط شکن بودند و اسماعیل خودش همیشه با آنها همراه می شد. اسماعیل آنقدر در دل آنها جای گرفته بود که وقتی با آنها در عملیات همراه میشد به او میگفتند تو در سنگر بمان تا مبادا تیر و یا ترکشی به او اصابت کند. او حتی با گروهای اطلاعات و عملیات این تیپ هم همراه میشد و هرچه دوستان میگفتند با اینها همراه نشو ممکن است تو را تحویل نیروهای عراقی بدهند ایشان توجه نمیکرد چون به همه آنها اطمینان کامل پیدا کرده بود. تیپ بدر بعداً به لشکر بدر تغییر کرد.
راوی: مرحوم حاج پرویز رزاقی
✍ حسن تقیزاده بهبهانی
@defae_moghadas2
❣
❣راه سعادت و جاودانگی
قسمت اول:
در راه زیارت قبور مطهر شهدا بودم؛
کسی پرسید: به کجا میروی؟
گفتم: به زیارت شهدا میروم تا فاتحهای به روح پاکشان هدیه کنم؛
گفت: از کی تا حالا مردگان برای زندهها فاتحه میخوانند؟ مگر قرآن نخواندهای که شهدا را اموات میدانی؟
گفتم: چرا خواندهام اما قرآن میگوید شما زنده بودن شهدا را درک نمیکنید، میروم تا شاید زنده بودنشان را درک کنم؛
گفت: اموات و درک عند ربهم یرزقون کجا؟
گفتم خیلی هم بیگانه نیستم؛
ما با هم همسفر بودیم؛
راهمان یکی بود؛
باهم میجنگیدیم؛
اما کمی غفلت کردم و از قافله جا ماندم؛
به هوش که شدم دیدم بیابان است و دشواریهای راه بسیار؛
میروم تا شاید عنایتی کنند و راه را نشانم دهند؛
ساکت شد و چیزی نگفت؛
نمیدانم شاید اشک چشمان و غم قلبم را که دید دلش به حال بیچارهگیم سوخت و یا شاید در دلش آهی کشید و گفت الهی هیچ مسافری از رفیقاش جانمونه؛
به راهم ادامه دادم تا به دیارشان رسیدم؛
اذن دخول گرفتم و پای در حریمشان گذاشتم؛
در میانشان قدم زدم و گاهی در کنارشان مینشستم و درددل میکردم و عذر تقصیر از جاماندنم میخواستم و التماس میکردم که راه زنده شدن و جاودان ماندن را نشانم دهند؛
اما بعضی از آنها در چشمانم ذل میزدند و فقط نگاهم میکردند و بعضیهاشون بهم میخندیدند!!
کمی دلگیر شدم و گفتم بجای آنکه راه را نشانم دهید به بیچارگیام میخندید؟
مگر به بیچاره خندیدن گناه نیست که شما از آن بدور بودید؟
اما آنها باز کار خودشان را میکردند و باز به من میخندیدند؛
حتی فرماندهشان به من نگاه میکرد و قهقه میزد؛
هرچند خنده چهرهاش را زیباتر کرده بود به او گفتم وقتی تو که فرمانده اینها هستی به جاماندنم میخندی دیگه از زیردستانت چه انتظاری هست؟
غم روی دلم سنگینی میکرد؛
اما آنها بجای نشان دادن راه به من میخندیدند؛
در میانشان قدم میزدم تا اینکه سنگ نشان مزار یکیشون نظرم را جلب کرد؛
به صورتش نگاه کردم و همه چیز را در چشمانش خواندم؛
میگفت مگر نشان راه نمیخواستی این هم نشان راه بسمالله!!!
✍حسن تقیزاده بهبهانی
@defae_moghadas2
❣
❣راه سعادت و جاودانگی
قسمت دوم:
نوشته روی سنگ نشانش را خواندم؛
نوشته بود: کوله بارتان را ببندید و به فکر آخرت باشید و مشغول لهو و لعب دنیا نشوید که سخت فریبنده است؛
فهمیدم این اولین تابلوی راهنما است؛
پس باید طبق راهنمایی او کوله بارم را ببندم و چشم از لهو و لعب دنیا بربندم و در راه رسیدن به کمال و زنده شدن قدم بردارم؛
اما این هنوز اول راهم بود و به تابلوهای راهنمای بیشتری نیاز داشتم؛
فهمیدم خندیدنشان به بیچارگیام نبود؛
لابد میگفتند ما در موقع شهادت در وصیتهامون راه را به همه نشان دادهایم اما شما نمیبینید؛
سنگ نشان مزارهای دیگه را هم خواندم؛
شهیدی که خودش گمنام بود میگفت:
اگر میخواهی به مقصودت برسی کارت را در گمنامی انجام بده و فقط برای خدا کار کن و منتظر تعریف و تمجید هیچکس نباش؛
این دومین تابلوی راهنمایی بود که به من نشان دادند؛
!! یعنی کار مخلصانه برای خدا!!
شهیدی دیگر نوشته بود:
آخرت خود را برای این دنیای فانی نفروشید؛
شهیدی دیگر راه رسیدن به سعادت را توسل به نماز و قرآن و اهلبیت توصیه کرده بود؛
سنگ نشان هر کدامشان تابلوی راهنمای من بود!!!
اما تابلوی اصلی را همان فرمانده خندان نشانم داد؛
آری، همان سردار دلها حاج قاسم سلیمانی را میگویم؛
او میگفت اگر میخواهی شهید شوی باید شهید باشی؛
چون شرط شهید شدن شهید بودن است؛
یعنی تمام اعمال و رفتار و کردارت باید شهیدگونه باشد؛
او شرط عاقبت بخیری که خودش به آن رسیده بود را اینگونه بیان کرد:
والله والله والله از مهمترین شئون عاقبت بخیری رابطه قلبی و دلی و حقیقی ما با این حکیمی است که امروز سکان انقلاب را به دست دارد؛
منظورش اطاعت از ولایت امام خامنهای بود؛
فهمیدم که اگر بخواهم به مقصود برسم و عاقبت بخیر شوم باید مرید و مطیع ولایت باشم والا راه را باز گم خواهم کرد و به بیراهه خواهم رفت؛
وقتی برگشتم آن شخص که اول سر راهم قرار گرفته بود گفت: شهدا را چگونه دیدی؟
گفتم: حاضر و ناظر و شاهد؛!
گفت: راه را نشانت دادند؟
گفتم: آری، سنگ نشان مزارشان بهترین راهنما برای رسیدن به مقصد بود؛
خندید و او هم برای زیارت قبور مطهر شهیدان راهی شد؛
به گمانم او هم راه را گم کرده بود و رفت تا راه بیابد.
شما هم اگر دنبال راه سعادت میگردید حتماً به زیارت شهیدان بروید؛
حتماً شما را هدایت خواهند کرد.
والسلام!!!
✍حسن تقیزاده بهبهانی
@defae_moghadas2
✍
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹 خرمشهرها در پیش است...
🇮🇷امام خامنه ای: «جوانان عزیز! خرمشهرها در پیش است؛ نه در میدان جنگ نظامی، در میدانی که از جنگ نظامی سختتر است. البته ویرانیهای جنگ نظامی را ندارد، بالعکس آبادانی به دنبال دارد اما سختیاش بیشتر است. امروز برای نظام اسلامی، جنگ نظامی، احتمال ضعیفی است. لکن جهاد باقی است. در بین جهادها جهادی وجود دارد که خداوند آن را «جهاد کبیر» نام نهاده: «و جاهدهم به جهاداً کبیراً». جهاد کبیر یعنی تبعیت نکردن از دشمنی که با او در میدان مبارزه قرار گرفتهایم؛ تبعیت نکردن از دشمن در میدان اقتصاد، سیاست، فرهنگ و هنر، جهاد کبیر است.»
♦️به مناسبت ۳ خرداد، سالروز آزادسازی خرمشهر
@defae_moghadas2
Mamad-naboodi-Koveitipoor_5848064814974239535.mp3
5.41M
🌹 ممد نبودی ببینی...
@defae_moghadas2
❣
❣بهش گفتند: برامون یه شعر میخونی؟
گفت: میشه دعای فرج بخونم؟😍
گفتند بخون و چقدر زیبا خوند!
گفتند: بَهبَه چقدر زیبا خوندی!
گفت: من روزی هزار بار دعای فرج میخونم!
ازش پرسیدند: چرا هزار بار؟!
گفت:اینقدر میخونم تا امام زمان ظهور کنه
آخه میگن: اگه امام زمان ظهور کنه ،شهدا هم باهاش میان
شاید یه بار دیگه بابامو ببینم...
تصویر مربوط به فرزند شهید مدافع حرم شهید اکبر زوار جنت
خشنودی ارواح مطهر شهدا صلوات
@defae_moghadas2
❣
❣آرپیجیزن ناخواسته
روز دوم عملیات خیبر گردان سیدالشهدا قرار بود توسط بالگرد به پشت سر نیروهای عراقی و در جاده خندق (منطقه الچرده) پیاده شوند. نیروها با سلاح و تجهیزات کامل درحال سوار شدن به بالگردها بودند. من و چند نفر جزء آخرین نفراتی بودیم که خواستیم سوار شویم، یک لحظه پشت سرخود را نگاه کردم ببینم کسی از نیروها جای نمانده باشد که دیدم دو نفر از دور دوان دوان به سمت ما میآیند نزدیک که شدند دیدم یکی از آنها شهید امرالله راد است که با اصرار از من خواست که با گردان ما در عملیات شرکت کند.به او گفتم که سازمان ما تکمیل شده است و اسلحه و تجهیزات نداریم که به شما بدهیم.آن عزیز ضمن پافشاری و اصرار بسیار به اطراف خود نگاه کرد تا شاید اسلحه بیابد. ناگهان یک قبضه سلاح آرپیجی 7 که از نیروهای گردان قبلی جا مانده بود و شاید فرشتگان برای پرواز این شهید به ملکوت اعلی ارمغان آورده بودند توجه او را به خود جلب کرد و با خوشحالی فریاد کشید این هم اسلحه من و فورا دوید و آرپیجی را برداشت و سوار بالگرد شد.و شد آرپیجیزن گردان در عملیات. بعداز هدف قرار دادن چند تانک دشمن در یک درگیری شدید و هنگام پاتک دشمن به لقاء الله پیوست
راوی: سردار حاج یدالله مواساتی
@defae_moghadas2
❣