۲۱ بهمن ۱۳۹۷
🍃🍂🍃🍂🍃
قسمتی از وصیتنامه شهیدعلی رحمتی🌹
بسم الله الرحمن الرحیم
از خداوند متعال خواهانم
من از همه مومنین و مسلمانان بخصوص از همشهریانی که با من بودند و می شناسند ویا اینکه از من بدی وخوبی دیده اند میخواهم که مرا ببخشند. امیدوارم پدر ومادرم نیز مرا که با هزاران زحمت بزرگ کرده اند وبه این مرتبه از انسانیت رسانیده اند مرا ببخشند و از همسرم نیز طلب مغفرت دارم و امیدوارم از فاطمه به حرمت فاطمه زهرا(ع) خوب مواظبت بکنند.
چون دختران دل شکسته هستند مخصوصا دخترانی که بی پدرند و مظلوم از همه کسانی که در تشیع جنازه بنده حقیر شرکت کرده اند تشکر میکنم. واز خداوند متعال خواستارم
تا همه شماها را در کارهایتان موفق بدارند .
ان شاء الله
خدا حافظ و نگهدار شما
۱۳۶۵/۱۰/۱علی رحمتی
@defae_moghadas2
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
۲۱ بهمن ۱۳۹۷
۲۱ بهمن ۱۳۹۷
۲۱ بهمن ۱۳۹۷
حماسه جنوب،شهدا🚩
امروز سالگرد عملیات والفجر هشت است.
دیشب حوالی ساعت
ده و چهل و پنج دقیقه
غواص های بعضی از یگان ها
به ساحل دشمن رسیدن و درگیری در
همه محورها آغاز شده است .
دیگر پنهان و در خفا بودن معنا ندارد.
همه چیز آشکار شده است .
باید در میدان ظاهر بشی
نه قبل اش و نه بعدش
این حضور معنا ندارد.
و شاید هم تاثیر ندارد.
باید مرد زمانه خود باشی
با حضور بموقع ات .
این عکس حوالی ظهر امروز گرفته شده است .
البته سی و سه سال قبل
ما هم مهیا بودیم .
البته در بین دو نقطه
آبادان و فاو
شاید خیلی ها نمی دانستن
که هم زمان در حوالی فاو
در حوالی آبادان هم عملیات
دیشب آغاز شده بود.
تا دشمن به تردید بیفتد
که کدامیک عملیات اصلی است .
امروز دیگر برای ما و دشمن
مشخص شد که عملیات اصلی
همان حوالی فاو است .
دستور و فرمان گسیل بسمت فاو
صادر شده بود.
اون موقع آدرس دقیق دادن رایج نبود.
فقط می گفتند بسمت کدام جهت برویم .
بقیه اش کار عقل بود و دل
که راه را پیدا کنیم و خود را برسانیم .
تکتک این عزیزان حاضر در قاب عکس
خوب درخشیدند
در عملیات
اما از همه بهتر
محسن زالی
همان عکس خندان
در قله قاب عکس
همه ما در یک نکته مشترک بودیم
حاضر برای حضور در مکان و زمان
مثل فردا
بیست و دوم بهمن
راهپیمایی
چهل سالگی این درخت تنومند
که محسن به پایش
خون ریخت. .
راوی حاج کاظم فرامرزی
#والفجر_هشت
#آبادان
#گردان
#ضدزره
#موشک_تاو
#موشک_مالیوتکا
#فاو
#محسن_زالی
#شهید
۲۱ بهمن ۱۳۹۷
۲۱ بهمن ۱۳۹۷
۲۱ بهمن ۱۳۹۷
۲۱ بهمن ۱۳۹۷
۲۱ بهمن ۱۳۹۷
۲۱ بهمن ۱۳۹۷
📗✨📕✨📗
⚡️ادامه داستان واقعی
#بدون_تو_هرگز📚
#قسمت_چهل_و_یکم: که عشق آسان نمود اول ...
نه دلی برای برگشتن داشتم ... نه قدرتی ... همون جا توی منطقه موندم ... ده روز نشده بود، باهام تماس گرفتن ...
- سریع برگردید ... موقعیت خاصی پیش اومده ...
رفتم پایگاه نیرو هوایی و با پرواز انتقال مجروحین برگشتم تهران ... دل توی دلم نبود ... نغمه و اسماعیل بیرون فرودگاه... با چهره های داغون و پریشان منتظرم بودن ... انگار یکی خاک غم و درد روی صورت شون پاشیده بود ...
سکوت مطلق توی ماشین حاکم بود ... دست های اسماعیل می لرزید ... لب ها و چشم های نغمه ... هر چیصبر کردم، احدی چیزی نمی گفت ...
- به سلامتی ماشین خریدی آقا اسماعیل؟
- نه زن داداش ... صداش لرزید ... امانته ...
با شنیدن "زن داداش" نفسم بند اومد و چشم هام گر گرفت... بغضم رو به زحمت کنترل کردم ...
- چی شده؟ ... این خبر فوری چیه که ماشین امانت گرفتید و اینطوری دو تایی اومدید دنبالم؟ ...
صورت اسماعیل شروع کرد به پریدن ... زیرچشمی به نغمه نگاه می کرد ... چشم هاش پر از التماس بود ... فهمیدم هر خبری شده ... اسماعیل دیگه قدرت حرف زدن نداره ... دوباره سکوت، ماشین رو پر کرد ...
- حال زینب اصلا خوب نیست ... بغض نغمه شکست ... خبر شهادت علی آقا رو که شنید تب کرد ... به خدا نمی خواستیم بهش بگیم ... گفتیم تا تو برنگردی بهش خبر نمیدیم ... باور کن نمی دونیم چطوری فهمید ...
جملات آخرش توی سرم می پیچید ... نفسم آتیش گرفته بود ... و صدای گریه ی نغمه حالم رو بدتر می کرد ... چشم دوختم به اسماعیل ... گریه امان حرف زدن به نغمه نمی داد...
- یعنی چقدر حالش بده؟ ...
بغض اسماعیل هم شکست ...
- تبش از 40 پایین تر نمیاد ... سه روزه بیمارستانه ... صداش بریده بریده شد ... ازش قطع امید کردن ... گفتن با این وضع...
دنیا روی سرم خراب شد ... اول علی ... حالا هم زینبم ...
@defae_moghadas2
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
۲۱ بهمن ۱۳۹۷
۲۱ بهمن ۱۳۹۷