آنچه میخواهم؟
کتاب خواندن در شبی برفی، تماشای هوای بارانی از پنجره قطار یا دراز کشیدن در فضای باز و خیره شدن به ابرها.
من شیفته سرگرمیهای کوچکیام که به آسمان پیوند خوردهاند.
عکسهای قدیمیمان خیلی گولزنندهاند، آدم فکر میکند در آن عکسها زندگی میکند، درصورتی که اینطور نیست؛
شخصی که ما در این عکسها نگاهش میکنیم، دیگر وجود ندارد و او هم اگر میتوانست ما را ببیند،
خودش را در ما نمیشناخت، میگفت: این کیست که اینجور غمگین مرا نگاه میکند.
نمیدونم قبول دارین یا نه ولی شبا واقعا زندگی در جریانه
تو سکوت و آرامش،
دور از جنجال و جنگ اعصاب.
شبا نوشتن بیشتر کیف میده
نقاشی کردن بیشتر کیف میده،
رقصیدن بیشتر کیف میده،
فیلم دیدنو کتاب خوندنو آهنگ گوش دادن همینطور
شبارو زندگی کنید..
زمان میگذره،
آدما عوض میشن،
ممکنه احساسات تغییر کنن ولی فراموش نمیشن.
تو نمیتونی به زور کسی رو فراموش کنی
وقتی برایِ مدت طولانی،
بند بندِ وجودت گره خورده باشه بهش
وقتی روزها و شب های زیادی رو با یادِ اون،
عکسایِ اون،
صدایِ اون،
و خاطراتِ اون گذرونده باشی
فراموش کردنش سخت نه،
بلکه ممکن نیست...
متنفرم از این جمله که میگن ضربه روحی از تو آدم قویتری میسازه، نه اصلا اینطور نیست.
کاملا برعکسه همونقدر مسخرهاس که بگن هر چقدر چشمت آسیب ببینه قویتر میشه، ضربه روحی مثل شکست تو کار و درس نیست که با تلاش و سختی بشه قویتر شد، تروما و ضربه روحی باعث میشه بیاعتماد شی، افسرده شی، کابوس ببینی، اضطراب دائم رو تجربه کنی، پس قطعا قویترت قرار نیست کنه،
ولی در مقابل میتونه باعث شه که پختهتر شی، محتاطتر شی، آگاه تر شی و بدونی چجوری راهو بری تا این مشکلات برات پیش نیاد.
در نتیجه عاقل و بالغتر شی، چون دیگه اینقدر قوی نیستی که تحمل تکرار تلخیها رو داشته باشی، بالغتر شدن رو با قویتر شدن اشتباه نگیریم.
کسی که بهخاطر یه مشکلی که با ۵ دقیقه صحبت کردن حل میشه تو رو ساعتها به گریه میندازه، قطعا (دوسِت نداره).