وقتی جوونی، قشنگی، جذابی، سرحالی همه دوستت دارن.
من وقتی چروک زیر چشمت بیفتهام دوستت دارم.
وقتی دستات بلرزهام دوستت دارم.
من اونجا که همه چیو باختی ام دوستت دارم.
تو اوج خوب نبودنتم دوستت دارم.
اصلا من آدم دوست داشتن تو تو روزای تنهایی و سختیتم.
گفت: آدمهای غمگین یجور دیگهان، انگار غم ازشون یه هنرمند میسازه، مثلا مثلِ خودِ تو،
تاحالا دقت کردی چقدر قشنگ کلمههارو کنار هم میچینی؟ تاحالا دقت کردی چقدر قشنگ حرف میزنی؟ تاحالا چشمهات رو دیدی؟
درسته غمگینه ولی بینهایت قشنگه.
یه چیزی تو رابطه هست به اسم «خستگی»
ینی شما توجه و احترام کافی رو تو رابطه دریافت نمیکنی،
اونقدری که باید خوشحال نیستی،
متداوماً دلخور میشی و از دلت در نمیاد،
چیزای کوچیک رو مخت میره و درست نمیشه،
و یه روز از دست طرف مقابلت خسته میشی.
در نهایت با این که دوسش داری ترکش میکنی.
بچه ها خوشحال میشم تو چنل دومم عضو بشین. اونجا هم کنار هم باشیم🤍🪴
@napoleone_official
چقدر من این روزها کافکا رو درک میکنم وقتی تو یکی از نامههاش مینويسه:
«خوب نیستم، با تلاشی که الان میکنم که به زندگی بچسبم، میتونستم اهرام مصر رو بسازم.»
همینقدر دقیق.
روزی که بفهمی تو برای ادامه دادن به زندگی و حال خوبت به هیچ بنی بشری محتاج نیستی، اونوقت نه خیلی از تصمیمات غلط رو میگیری، نه اینهمه برای موندن آدمها تقلا میکنی، نه اینقدر از خودت دور و ناامیدی، نه زندگی برات اینقدر سخته. تو فقط نیاز داری که باور کنی خودت برای خودت کافی هستی.
تو نقطهی اتصال منی به زندگی...
یه طنابی که منو به زندگی وصل میکنه.
همونجا که با گره خوردنِ نگاهم به چشم هات
همهی دردا یادم رفت فهمیدم اول و آخرش دلیلم،
مقصدم و مسیرم تویی.
تو تنها راهِ منی.
برای موندن و برای ساختن،تو تنها بهانه ای...
سالها بعد وقتی چین و چروک ها روی صورت و
دستانم خودنمایی کنند،
وقتی تعداد تارهای تیرهی موهایم انگشت شمار شوند،
وقتی فراموشی میهمانِ عقل و جانم شود،
آن روز که خودم را هم فراموش کنم،
همچو روزگاری که جوانی نوزده ساله بودم و پُر از
شور و ذوق برایِ دیدارِ تو،
همچنان تو را دوست خواهم داشت
برایِ تو خواهم گریست و به خاطرتو خواهم خندید
تو نه از یادم میروی،
نه از جانم...