چقدر من این روزها کافکا رو درک میکنم وقتی تو یکی از نامههاش مینويسه:
«خوب نیستم، با تلاشی که الان میکنم که به زندگی بچسبم، میتونستم اهرام مصر رو بسازم.»
همینقدر دقیق.
روزی که بفهمی تو برای ادامه دادن به زندگی و حال خوبت به هیچ بنی بشری محتاج نیستی، اونوقت نه خیلی از تصمیمات غلط رو میگیری، نه اینهمه برای موندن آدمها تقلا میکنی، نه اینقدر از خودت دور و ناامیدی، نه زندگی برات اینقدر سخته. تو فقط نیاز داری که باور کنی خودت برای خودت کافی هستی.
تو نقطهی اتصال منی به زندگی...
یه طنابی که منو به زندگی وصل میکنه.
همونجا که با گره خوردنِ نگاهم به چشم هات
همهی دردا یادم رفت فهمیدم اول و آخرش دلیلم،
مقصدم و مسیرم تویی.
تو تنها راهِ منی.
برای موندن و برای ساختن،تو تنها بهانه ای...
سالها بعد وقتی چین و چروک ها روی صورت و
دستانم خودنمایی کنند،
وقتی تعداد تارهای تیرهی موهایم انگشت شمار شوند،
وقتی فراموشی میهمانِ عقل و جانم شود،
آن روز که خودم را هم فراموش کنم،
همچو روزگاری که جوانی نوزده ساله بودم و پُر از
شور و ذوق برایِ دیدارِ تو،
همچنان تو را دوست خواهم داشت
برایِ تو خواهم گریست و به خاطرتو خواهم خندید
تو نه از یادم میروی،
نه از جانم...
تا مدت ها اشتباهِ تو این بود، که اغلب به آنچه بینِ ما ناگفته مانده بود اشاره میکردی.
آنچه کم بود حرف نبود، باور بود!
یادته بهت گفته بودم من دو تا بالِ زخمی دارم یادته؟ بهت گفته بودم من خودم زخمی ام، تو دیگه بهم زخم نزن.
بهت گفته بودم روحم آسیب دیده و احساساتم شکنندهس گفته بودم بهت که قبلِ تو چقدر زمین خوردم، چقدر زخمی شدم، چقدر شکستم و دیگه جونِ یه زخمِ دیگه رو ندارم.
تو هم قول دادی، قول داده بودی. قول دادی ولی بهش عمل نکردی. تو منو نشکستی، زیر پاهات له کردی! خُرد و خاکسترم کردی.
پس ازم نخواه ببخشمت، نمیشه، نمیتونم..