تو نقطهی اتصال منی به زندگی...
یه طنابی که منو به زندگی وصل میکنه.
همونجا که با گره خوردنِ نگاهم به چشم هات
همهی دردا یادم رفت فهمیدم اول و آخرش دلیلم،
مقصدم و مسیرم تویی.
تو تنها راهِ منی.
برای موندن و برای ساختن،تو تنها بهانه ای...
سالها بعد وقتی چین و چروک ها روی صورت و
دستانم خودنمایی کنند،
وقتی تعداد تارهای تیرهی موهایم انگشت شمار شوند،
وقتی فراموشی میهمانِ عقل و جانم شود،
آن روز که خودم را هم فراموش کنم،
همچو روزگاری که جوانی نوزده ساله بودم و پُر از
شور و ذوق برایِ دیدارِ تو،
همچنان تو را دوست خواهم داشت
برایِ تو خواهم گریست و به خاطرتو خواهم خندید
تو نه از یادم میروی،
نه از جانم...
تا مدت ها اشتباهِ تو این بود، که اغلب به آنچه بینِ ما ناگفته مانده بود اشاره میکردی.
آنچه کم بود حرف نبود، باور بود!
یادته بهت گفته بودم من دو تا بالِ زخمی دارم یادته؟ بهت گفته بودم من خودم زخمی ام، تو دیگه بهم زخم نزن.
بهت گفته بودم روحم آسیب دیده و احساساتم شکنندهس گفته بودم بهت که قبلِ تو چقدر زمین خوردم، چقدر زخمی شدم، چقدر شکستم و دیگه جونِ یه زخمِ دیگه رو ندارم.
تو هم قول دادی، قول داده بودی. قول دادی ولی بهش عمل نکردی. تو منو نشکستی، زیر پاهات له کردی! خُرد و خاکسترم کردی.
پس ازم نخواه ببخشمت، نمیشه، نمیتونم..
بزرگترین اشتباهت همین تکیه کردن به حرفهای آدمهاست.
تا کی میخوای گوش بدی به حرفهایی که تمومی نداره؟ ممکنه یه روز برات از عشق بگن و فرداش ردی از عشق توی صداشون نباشه، ممکنه یه روز برای دیدنت زمین و زمان رو یکی کنن اما فرداش حتی تحمل یک دقیقه دیدنت رو هم نداشته باشن.
خیلی کارها میخوان بکنن و هیچوقت به عمل ختم نمیشه. آدمیزاده! حتی تکلیفش با خودشم مشخص نیست، حالا فکر کن تو هم بیای بهش دل ببندی، دلخوش کنی به همین حرفها! دیگه چه قوزِ بالا قوزی بشه.
این آدمی که خودش رو توی آینه میبینه و قربون صدقهی خودش میره، ممکنه فردا جلوی آینه بره و از این که موهاش صاف نیست، از خودش بدش بیاد!
اونوقت تو دلخوشی به چی؟!