در عجب بودم چطور آدمها بعد از این همه رنج و درد و ماجرا و اضطرابی که به زندگیات تحمیل میکنند،
به همین راحتی راهشان را میکشند و از زندگیات میروند بیرون.
با خودمان می گوییم، عادت می کنیم و با صراحت زیادی، این جمله را تکرار می کنیم.
آن چیزی که هیچ کس نمیپرسد، این است که: "به چه قیمتی عادت می کنیم؟"
نه اشتباه نکن! نه زیبایی تو، نه محبوبیت تو مرا مجذوب خود نکرد.
تو روح زخمی مرا بوسیدی و من عاشقت شدم.
من ترجیح میدم بدون گفتن چیزی، با سکوتِ کامل ترکت کنم؛ تا اینکه همش بهت یاداوری کنم که هی! منم اینجام. اصلا منو میبینی؟ رفتن بهتر از موندنیه که برای طرفت فرقی نمیکنه.