eitaa logo
💕دلبرونگی💕
110.9هزار دنبال‌کننده
32.7هزار عکس
671 ویدیو
10 فایل
کانال دلبرونگی همسرداری، سیاست زنانه، تجربیات زنانه...💕🌸 ارسال تجربیات 👇🏻 @FATEMEBANOOO لینک کانال جهت ارسال https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 تبلیغات ما👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3365863583C9d1f0a5b90
مشاهده در ایتا
دانلود
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 خلاصه که دوسالی میشد طلانداشتم.با دیدم اون پلاک خیلی خوشحال شدم.ولی بهش گفتم نمیتونم قب
🍃🍃🍃🍃🌸 بجه هام و فراموش کرده بودم.بیخیالشون بودم.کوچه ای شده بودن.هر روز و هرشب توی کوچه بازی میکردن.خونه این و اون.خونه شلخته.جارو حوصلم نمیشد.همش فکر نادر و نادر یکبار مهدی باهام حرف زد مهتاب چت شده توی خودتی حوصله من و بچه ها نداری.همش توی خودتی چته.گفتم هیچی فقط ولم کن به حال خودم باشم.با بچه ها میرفت شهر خرید و میگشتن هرچه به من میگفت میگفتم سرم درد میکنه نمیام فقط منتظر بودم برن و من زنگ بزنم به نادر نادر تشنه راب طه شده بود.همش میگفت پس شوهرداغونت کی میره.همش پیش من از نادر بد میگفت.میگفت مهدی لقمه بزرگتر از دهنش برداشته تو لیاقتت بیشتر از ایناس.چرا زن این شدی.بلد نیست حرف بزنه.اداب معاشرت بلد نیست.همش دستش توی دماغشه.راست میگفت مهدی یه اخلاق بدش همین بود یهو توی جمع دست میکرد توی دماغش یا بعد از غذا دست میکرد توی دهانش که دندوناش تمیز کنه.اصلا به دستمال اعتقاد نداشت حالا دیگه من فقط بدیهای مهدی میدیدم و خوبیهای نادر.نادر مهربون و خوش اخلاق همش میخندید همه چی برام میخرید کافی بود دلم بستنی یا پفک یا چیپس یا..میکشید سریع میخرید میاورد مینداخت توی حیاط خونه و میرفت البته وقتی مهدی دبی بود.مهدی وقتی عصبانی میشد بددهن بود و فحش میداد ولی نادر نه.نادر به لباسام حتی یه حنای ساده که به ناخنام میزدم واکنش نشون میداد ولی مهدی اصلا نمیفهمید من عقده محبت داشتم و نادر اینو فهمید.فهمید که من نقطه ضعفم چیه 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 بجه هام و فراموش کرده بودم.بیخیالشون بودم.کوچه ای شده بودن.هر روز و هرشب توی کوچه بازی
🍃🍃🍃🍃🌸 یه شب توی حیاط روی تخت اهنی داشتیم شام میخوردیم تلفن زنگ خورد و من رفتم برداشتم.نادر بود خوشحال بود که من برداشتم یواش حرف زدم باهاش بهش گفتم دلتنگت هستم دیدم یه صدایی پشت سرم میاد مهدی بود داد زد کیه که دلت تنگ شده براش سریع قطع کردم ترسیده بودم.گفتم هیچکی.از رنگ پریدم فهمید یه خبرایی هست کمربندش اورد و تا خوردم کتکم زد اولین بار بود به این شدت منو میزد همیشه نهایتا یه سیلی بود اما الان وحشتناک من رو زد طوری که خون دماغ شدم.کمرم زخم شد.گفت فکر کردی نمیدونم داری چ غلطی میکنی.اون زنجیر طلا و پلاک طلا کی بهت داده هاان.اون گل خشکا مال کیه.از کجا اوردی.شک کرده بودگفتم خجالت بکش اون گلها داداشم از خونشون برام میچینه میاره خودتم میدونی توی خونشون پر گل هست.اون پلاک و زنجیرم بابام داده بهم برا تولدم.میدونستم که ناراحت میشی از بابام چیزی بگیرم برا همین نگفتم میدونستم انقد غرور داره که نمیره بپرسه در مورد طلا به ظاهر قبول کردو رفت بیرون تا فردا صبح نیومد.جرات نکردم برا نادر زنگ بزنم.چون ترسیدم مهدی رفته باشه اونجا و زنگ بزنم همه چی لو بره فردا صبح اومد و هیچ نگفت و هیچی نخورد.عصبانی بود.گفت امشب میرم دبی یه مدتم نمیام.فقط بدون که میسپارمت به حضرت زهرا اگه پاک و عفیف موندی و واقعا با کسی نبودی زندگیم به پات میریزم.اگرم رفتی با کسی که امیدوارم حضرت زهرا بزنه توی کمرت و محتاج بنده بشی و ابروت همه جا بره و رسوا بشی ترسیدم 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 یه شب توی حیاط روی تخت اهنی داشتیم شام میخوردیم تلفن زنگ خورد و من رفتم برداشتم.نادر بو
🍃🍃🍃🍃🌸 خیلی هم ترسیدم رفت تا یه هفته به زنگ زدنهای نادر جواب ندادم.و محل بهش نزاشتم فتانه اومد دم در صدام میزد مهتاب منم باز کن.نیستی خونه.وقتی فهمیدم فتانه هست باز کردم گفت ازت بی خبرم فهمیدم نادر یه چیزی گفته و اونم برا فوضولی اومده بود.گفتم حالم خوش نیست. میخام یه هفته دیگه هم برم خونه مامانم..میدونستم به نادر میگه یه هفته دیگه راحتم از دستش از دلتنگی داشتم میمردم دلم نادر و میخاست تا ارومم کنه اما از نفرین مهدی میترسیدم یه ده روزی گذشت و نادر اومددر زد ساعت یازده شب باز نکردم.محکمتر در زد.صداش رو بلندتر کرد ترسیدم همسایه ها بیدارشن.باز کردم.سریع اومد داخل گفت بی معرفت بدون تو داشتم میمردم.رفتیم داخل بهش گفتم مهدی منو زد و نفرینم کرده گفت غلط کرده.میکشمش با چه حقی دست روت بلند کرده.بهش گفتم بیا تموم کنیم گفت نه نمیتونم اصلا نمیتونم گفت ظهر دیدم بچه ها بازی میکنن توی کوچه فهمیدم دروغ گفتی که خونه مادرت نیستی گفتم میترسم از عاقبتش گفت من پشتتم.و دوباره شروع شد.وابستم کرده بود. تقریبا یکماهی بود مهدی رفته بود نادر شب اومد پیشم .. که در خونه باز شد مهدی بود وای مهدی بود منو دید .... فقط نگاه کرد.به نادر گفت برو.و رفت در روی من بست و رفت رفته بود خونه ما.با بابام و داداشام و داداشاش رفته بود سر وقت نادر.نادر هم رفته بود پیش داداشا و پسرعموهاش دعوای شدیدی شد. من تا صبح میلرزیدم 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 خیلی هم ترسیدم رفت تا یه هفته به زنگ زدنهای نادر جواب ندادم.و محل بهش نزاشتم فتانه ا
🍃🍃🍃🍃🌸 فردا صبح پاسگاه اومد در خونمون گفت بیا بریم منو دست بسته جلو همسایه ها بردن نادر زندان بود توی دعوای شدید برادرم زده بود برادر نادر رو ناکار کرده بود.بعدها فهمیدم فلج شده و تا الان روی ویلچره نادر برادر من رو کشته بود و چون عمدی نبوده رفت حبس ابد بابام اومد پاسگاه میخاست بنو بکشه نزاشتن خواهر شوهرم از من شکایت کرد دوسه روز حبس بودم اما مهدی راضیش کرد فتانه طلاق گرفت همه روستا آبرو منو برد از بس اومد دم درمون و سر و صدا کرد و نفرین کرد همه منو شناختن فهمیدن چه کردم.جرات نمیکردم برم بیرون همه تف مینداختن روی صورتم دخترام همش خونه مادرشوهرم بودن.اصلا نمیزاشتن ببینمشون یه روز مهدی اومد گفت وسایل جمع کن از اینجا میریم رفتیم توی یه خونه که خونه نبود کاهگلی بود در و پنجره درس درمونی نداشت بدترین جای ده.وحشتناک بود.فقط یه زیلو بهم داد و گاز و وسایل اجباری برا زندگی.حبسم کرد.یه هفته نه غذا نه هیچی فقط اب حالم بد شده بود همسایمون یه پیرزن بود برام غذا اورد.مهدی پیام داده بود بهش بگید خودش خرج خودش دراره حتی مادرم هم نفرینم کرده بود.عاق والدین شدم بدترین روزهای عمرم بود.هیچی هیچی نداشتم.هوا سرد بود یخ میکردم تا صبح از فرداش رفتم توی خونه مردم گفتم همه کار براتون میکنم فقط بهم شام و ناهار بدید شدم کلفت مردم خیلیها اون قسمت ده که جنوبش بود منو نمیشناختن میدونستن یه نفر این کار کردهمه جا حرفش بودولی نمیدونستن منم لباساشون میشستم و جارو میکردم و .. بجاش بهم تخم مرغ و لباس کهنه و پتو کهنه میدادن داشتم از ندیدن بچه هام دق میکردن ولی اینجور که همسایه قبلیمون برام خبر میاورد بچه ها م خیلی خوشنگ مهدی هر روز میبردشون شهر پارک تا بهونه من نگیرن من هیچوقت مامان خوبی براشون نبودم پشیمون بودم یکسال گذشت و با پادرمیونی همسایه ها 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🌸🍃 ✅ ساده اما صمیمی... 🍃
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 ✅ ساده اما صمیمی... 🍃
✅ ساده اما صمیمی... قدیمی ترها یادشونه زمستون های سرد و بخاری های نفتی پِت پِتی رو!! برفهای سفید و چکمه های رنگی کفش ملی رو. از اول مهر هوا رو به خنکی میرفت، آبان دیگه سرد بود. مدرسه ها بخشنامه داشتند، از وسط آذر بخاری روشن می‌کردند، قبلش باید می لرزیدی تو کلاس. از همون اول پاییز  لباس کاموایی ها از تو بقچه در میومد، کی با یه تا پیرهن میگشت تو خونه؟ دو لا، سه لا لباس میپوشیدی یه بافتنی مامان دوز هم روش، جوراب از پامون کنده نمیشد. اوایل آبان بخاری های نفتی و علاالدین های سبز و کرمی رنگ از تو انباری ها در میومد. بخاری نفتی ها اکثرا یا ارج بودند یا آزمایش، همشون هم سبز و سیاه. ملت یا بشکه دویست و بیست لیتری نفتی تو حیاط داشتند یا مثل ما اگه باکلاس بودند، یه تانکر بزرگ ته حیاطشون!  نفت آوردن نوبتی بود، پسر و دختر هم نداشت، اگه زرنگ بودی و یادت بود تا قبل از غروب بری و سهمت رو بیاری که هیچ، وگرنه تاریک و ظلمات باید میرفتی ته حیاط بشکه به دست، عینهو کوزت. برف که اکثراً بود رو زمین، شده دو سانت. برف هم اگه نبود، یخ زده بود زمین، باید تاتی تاتی میرفتی تا دم تانکر، گاهی مجبور بودی از تو بشکه های بیست و دو لیتری نفت رو منتقل کنی به بشکه های کوچولو، اون موقع یه وسیله ی کارآمد ی بود که هیچ اسم خاصی هم نداشت از قضای روزگار. یه لوله کرم رنگ با یه چی آکاردئون مانند نارنجی به سرش و شیلنگی که عین خرطوم فیل آویزون بود، خدایی اسم نداشت ولی کار راه بنداز بود. بخاری رو میذاشتن تو هال و بسته به شرایط جوی و گذر فصل، دکوراسیون خونه رو هی تغییر میدادند، یعنی سرد و سردتر که میشد، در اتاق ها یکی یکی بسته میشد و محترمانه منتقل میشدی به وسط هال، دی و بهمن عملا خونه یه هال داشت با دمای قابل تحمل و یه آشپزخونه ی گرم. اتاق ها در حد سیبری سرد بودند و اگه یه وقت قصد میکردی بری تو اتاقت و یه چیزی برداری باید یه نفس عمیق میکشیدی، درو باز میکردی، به دو میرفتی و به دو برمیگشتی. تو همون زمان، حداقل چهار نفر با هم داد میزدند... درو ببند!!  سوز اومد!!! باد بردمون!!! گاهی که خسته میشدی و دلت میخواست بری تو اتاقت یا امتحانی چیزی داشتی، یه بخاری برقی قرمز با دو تا لوله ی سفالی سیم پیچ شده میدادند زیر بغلت، بدیش به این بود که باید میرفتی تو بغلش مینشستی تا گرم بشی دو قدم دور میشدی نوک دماغت قندیل میبست. بخاری محل تجمع کل خانواده بود، موقع سریال همه از هم سبقت میگرفتند که نزدیکترین جا رو به بخاری پیدا کنند، حتی روایته شام هم نصفه ول میکردند از هول دور موندن از بخاری. پشت بخاری معمولاً مخفیگاه جورابهای شسته شده بود، که باید خشک میشد تا صبح به پا بکشی و بری مدرسه. و اما روی بخاری، آشپزخونه ی دوم مامان بود، همیشه یه چیزی بود برای خشک شدن. اگر هم نبود، پوست های پرتقالی بود که بابا شکل آدمک و ترازو و گربه ردیف میکرد رو بخاری تا بوی بد نفت زیر عطر پوست پرتقال های نیم سوز گم بشه. موقع خواب، دل شیر میخواست سرت رو بذاری رو بالش یخ  و بالش رو پهن میکردیم رو بخاری، بعد هم جلدی تاش میکردیم که گرمیش نره، سرت رو که میذاشتی رو بالش گرم، انگار گرمی آفتاب وسط تابستون که آروم، لابه لای موهات نفوذ میکرد. پتوهای ببر و طاووس نشان و لحاف های پنبه ای ساتن دوز رو تا زیر چونه بالا میکشیدیم. بیرون سرد بود، خیلی سرد!  ولی دلمون گرم بود. گرم به سادگی زندگیمون، به سادگی بچگیمون. دلمون گرم بود، به فرداهایی که میومد. فرداهایی که سردیش اثری نداشت تو شادیمون، شادی بچه هایی که با چکمه های رنگی کفش ملی، تو راه مدرسه، گوله برفی رو سمت هم پرتاب میکردند، بچه هایی که گرچه دست هاشون مثل لبو قرمزِ قرمز بود ولی دلهاشون گرمِ گرم بود. ✍ میرهاشمی کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
🌸🍃 دوتا کافی نیست 🍃
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 دوتا کافی نیست 🍃
من توی خانواده ی شلوغی بزرگ شدم.بالطبع رابطه با خواهرام زیاد بود و موارد قهر هم پیدا می‌شد. یادمه خواهرای بزرگتر همیشه تو دعوا بحث و جنجال و کتک کاری داشتند اما ما آخری ها بین خودمون یه قانون نانوشته داشتیم، وقتی به مشکلی می خوردیم، قهر نمی کردیم فقط کم حرف میشدیم و ابراز محبت و بگو بخندمون کم میشد، اما همون موقع با جدیت تمام هم وظایفمون را انجام می‌دادیم هم از دیگران وظایفشون را می خواستیم. مثلا اگه قرار بود این آخرهفته من با یکی دیگه از خواهرا لباس ها را بشوییم. کاملا با هم در مورد شستن لباس صحبت می کردیم و... اصلا یجوری بودیم که پدرومادر و اطرافیان متوجه نمیشدن، چون اعتقاد داشتیم بیش از سه روز قهر عبادات انسان قبول نیست. خلاصه اینجوری سروسنگین بودیم تا یه جایی دیگه یخمون وا می رفت و یا خندمون می گرفت و تمام. این مدل برای ما جا افتاده بود، بعد ازدواج اجراش راحت بود. به همسرم گفتم قهر ممنوع، البته شوهرم بلد نبود و قهر می‌کرد و می رفت از خونه بیرون و حتی رفتار من براش عجیب بود، من اصلا قهر نمی کردم مثلا سروسنگین میشدم اما می گفتم پنیر نداریم، یا شب زود بیا بریم خونه ی پدرت یا پدرم و... اوایل به نفع خودش استفاده می کرد، می گفت دیدی تقصیر من نبود و خودت فهمیدی و... اما کم کم دستش اومد که این مدل منه و قهر ندارم و.... فقط از شور و هیجان و ابراز عشقم کم می‌شد. بالاخره یجایی هم یا خنده مون می گرفت یا .... چیز عادی می‌شد، بعد توی یه زمان مناسب که حال هردومون خوب بود منطقی در مورد مشکل صحبت می کردیم. دوسه سالی طول کشید تا همسرم هم یاد گرفت و دیگه قهر نکرد و مثلاً از خونه بره بیرون و... ولی بعد دو سه سال نتیجه گرفتم و حالا دیگه شوهرم بود که برای شروع ارتباط بعد از دلخوری ها پیش قدم می شد با وجود اینکه گاهی می دونستم واقعا مقصر من بودم. واقعا خانم ها توی قهر داغون میشند، مردها میرن بیرون و...ذهنشون آزاد میشه ولی خانم نمی تونه ذهنش را آزاد کنه،تازه خدا نکنه مثلا یه جا دعوت داشته باشند و...غالبا تو قهرهای نادرست این مواقع معضل بزرگتر میشه و گرو کشی و...و منجر به مشکلات بعدی. پس لطفا یاد بگیریم قهر نکنیم، سخته ولی شدنیه اگه تا حالا قهر میکردی،از الان اعلام کن به طرف که مثلا دیگه بچه داریم یا بچه ها بزرگ شدند و ازمون الگو میگیرند و...من می خوام دیگه قهر نکنم، نه از روی ضعف به خاطر اینکه اینقدر فهیم شدم که دست ازاین بچه بازی ها و کارهای کودکانه بردارم. اینجوری می تونی بدون متهم شدن رفتارت را اصلاح کنی و از طرفم انتظار اصلاح رفتار داشته باشی. اما خیلی به طرف امید نداشته باش و بدون، قهر نکردن حتی یه طرفه هم سوده. در مورد قهر کردن برای زوج های جوون، ۲ تا مدل خیلی قشنگ دیدم از زندگی شهدا. اول مدل شهید جواد محمدی، در کتاب "دخترها بابایی اند" بخونید. دوم مدل شهید محمد خانی در کتاب"سر دلبری". البته بجز مورد قهر، من کلا این کتاب را فقط به آقایون توصیه می کنم، ایشون جزء اون دسته مردهای فوق العاده خاص بودند، پسرها خوبه ازشون الگو بگیرند اما دختر خانم ها نباید انتظارشون از مرد مثل ایشون باشه. ایشون جزء اون عده مرد خاص و فهیم و همه چیز تموم بودند که متاسفانه تو جامعه خیلی مصداق ندارند. پس نباید با این کتاب توقع خانم ها از شوهرشون زیاد بشه ولی آقایون می تونند خیلی ازشون یاد بگیرند. هردوشهید از شهدای مدافع حرم هستند. شادی روحشون صلوات "دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇 http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
🌸🍃 خاطره جذاب خواستگاری‌‌‌ آقای کانالمون 🍃
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 خاطره جذاب خواستگاری‌‌‌ آقای کانالمون 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸 چند سال پیش دو جا رفتم خواستگاری قسمت نشد ازدواج کنم دیگه قید ازدواج رو موقت زدم که گفتم آینده اوضاع بهتر میشه بعد چند سال اصرار مادرم و انکار خودم امروز بعد نماز صبح گفتم دیگه سنم داره میگذره (30 رو رد کردم) صبحی به مادرم میگم یه دختر خوب پیدا کنه برام.اما رفتم سنگک بگیرم تصادف کردم اونی ام که داشتم باید خرج ماشین کنم دوباره قید ازدواج رو زدم بدرک من که مقصر نیستم قربون خدا برم قشنگ تو بخت من نوشته وحده لا شریک له 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸
🌸🍃 برا خواهری که برادر 32ساله دارن که حالش بد میشه و دچار جنون شدن منم یه خواهری مثل شمام و کاملا درکتون میکنم میدونم چی میگید.... 🍃
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 برا خواهری که برادر 32ساله دارن که حالش بد میشه و دچار جنون شدن منم یه خواهری مثل شمام و کام
🍃🍃🍃🍃🌸 سلام دوستان.. برا خواهری که برادر 32ساله دارن که حالش بد میشه و دچار جنون شدن منم یه خواهری مثل شمام و کاملا درکتون میکنم میدونم چی میگید. من که فکر نکنم تواین همه گرفتاری کسی بیکار باشه بره برادر من و شما رو طلسم کنه آخه این کار چه سودی براشون داره.. برادرتون رو ببرید دکتر مغز و اعصاب چون احتمالا توان و تحمل مشکلات این روزهای زندگی رو نداشته دچار حمله عصبی شده. فکر و خیال و درگیری‌های ذهنی باعث به هم ریختن این جوون‌ها میشه. برادر من که برای مصرف دارو همکاری نمیکنه وفکر نکنم هیچ وقت مثل روز اولش بشه 😔ولی شما تا دیر نشده یه دکتر ببریدش. هرکی هم یه نظری میده یکی میگه معتاد شده یکی میگه جن زده شده یکی هم میگه چون به موقع براش زن نگرفتین اینجور شده. 🙏🙏🙏فقط خدا دلیلش رو میدونه 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸