برای خانمیکه شوهرشخواب عشق سابقش رو میبینه🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃
خواهری جون
سفت و محکم برخورد کن
اینا بهونه س....
اقایون خیلی زیرک و زرنگن
اینا را میگه که تو رو خام کنه
یه بار دیگه گفت
بگو منم خواستگار زیاد داشتم
که همشه شون وقتی جواب رد میشنیدن میگفتن حلالت نمیکنیم
بگو اگه میخوای شماره دوس دختر سابقت رو بدم
پس در عوضش تو هم بگرد شماره خاستگارا قبلی مو پیدا کن
وای که این اقایون چه مارمولک هایی هستند
تو هم عین خودش چند شب تو خواب سر و صدا کن و بگو فلان خاستگارم اومده بود خفه ت کنه
چرا ما خانما انقدر ساده ایم
💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹 .
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃
دریای نیلگون
روی شنهای نرم ساحل قدم میزد. وزش نسیم باد به صورتش خورد. امواج دریای نیلگون صدفها را به ساحل میآورد. در ساحل آنقدر شن و ماسه زیاد بود که نمیتوانست آنها را بشمرد.
وقتی قدم میزد توی کفشهایش ازماسههای خشک پر میشد. مهناز نگاهی به ساعت مچیاش انداخت. توجهش به بند چرمی جلب شد. محمد برایش گرفته بود و مهناز بند قهوهای رنگ دوست داشت... نیم نگاهی به عقربهها... عقربه کوچک روی ۴ و بزرگ روی ۷ بود. قدمهایش را تند کرد تا خودش را به آلاچیق برساند. چادرش را جمع کرد و تکانی داد تا شنهای نرم از پایین چادر و دمپای شلوار طوسی رنگش بریزد.
مهناز روی نیمکت زیر آلاچیق نشست. چشم به راه دوخت آنها شش ماه بود زندگی مشترک خود را شروع کرده بودند و مهناز از خانواده و شهرش دل کنده بود. در شهرستان نور با محمد زیر یک سقف زندگی میکردند... دوباره نگاه کرد؛ اما هنوز همسرش نرسیده بود.
کفشهایش را در آورد. شن و سنگ ریزهها را از داخل آنها خالی کرد. کتانیهایش را روی نیمکت سرد و سنگی گذاشت.
مهناز هر وقت دل تنگ خانواده اش میشد، کنار ساحل میرفت و دریا را تماشا میکرد. زیپ جیب بغل کیفش را باز کرد. دفتر یادداشت و خودکار آبی رنگ را بیرون آورد. نوشت:
«سلام مادر عزیزم!
چقدر دلم برایت تنگ شده، برای صدای نازنیت... ای کاش میشد شبی تا صبح کنارت باشم!
جلوی پنجرهی هال... و تو... صبح مرا مثل بچگیهایم با بوسههایت از خواب بیدار کنی... همینقدر دل انگیز.»
خاطرات روزهای خوب کودکیاش که مادر قربان صدقهاش میرفت از ذهنش گذشت. چقدر قند توی دلش آب میشد. وقتی مادر با مهربانی و لبخند صدایش میزد:« ناز نازم! دخترم!»
مهناز نفس سنگینی کشید. با صدای محمد سر بلند کرد. محمد متوجه حلقهای از اشک در چشمان مهناز شد.
_عزیزم! چی شده؟!
مهناز با صدای گرفته گفت: «خدا بیامرزه مادرمو... چه زود سایهی مادر از سرم
برداشته شد.»
بغض مهمان گلویش شد. قطرات اشک روی گونه هایش نشست.
_چشمات خوشگله... با اشک تیرهاش نکن... خانومی. یادته بهت گفتم دوس ندارم چشات بارونی باشه... هر وقت دل تنگ خانوادهات بودی بگو... تا با هم برنامهریزی کنیم و بریم شهرستانتون.
_راستش خجالت کشیدم و...
_کم کم اخلاق همدیگه رو پیدا میکنیم... اگه زن و شوهر با هم حرف بزنن؛ ثمرهاش پیدا کردن یه راه منطقیه.
برای آخر هفته آماده باش تا بریم... حالا بخند تا چشای قشنگت برق بزنه.
مهناز در دلش افسوس خورد: «کاش! مادرم یکبار دیگر صدام میزد و من با جان و دل به او میگفتم:«جانم مامان!...»
اما بغضش را کنار زد و با خنده و ناز و کرشمه گفت: «محمد جانم! بریم کنار ساحل با هم قدم برنیم...»
_سازت اگه عشق بنوازه... دلم میلرزه.
زبونت اگه شیرین باشه... قلبم مثل پروانه دورت میگرده... پس عشق رو بنواز و با زبون شیرینت منو صدا کن تا زندگیمون از عطر عاشقی پر بشه.
#داستانک
#به_قلم_نرگس
💕@delbarongi💕
سلام به همه و دوست عزیزی که شوهرشون قبلا با خانمی تو فامیلشون دوس بوده 🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃
تعجب میکنم که شما با این خانم که الانم مطلقه هستن دوستین و شمارشون رو تو گوشیتون دارین مطمئن باشین که اون خانوم با دیدن شما و شوهرتون یاد روز های جوونی و خاطرات خوشی که با شوهرتون داشته می افته و این اصلن خوب نیس
اصلن شماره رو به شوهرتون ندین وبگین که قبل از خواب آیت الکرسی بخونن و چن تا صلوات بفرستن توی آب براشون گلاب بریزین تا قبل از خواب بخورن و به اون آب هم چن تا سوره از قرآن بخونین تا مایه ی آرامش ایشون بشه سعی کنین در طول روز بیشتر با شوهرتون باشین و اسباب شادی رو براشون فراهم کنین
رابطتون رو با اون خانم قطع کنین و حتی کلامی از این خانم و اطرافیانش تو خونه به زبون نیارین انگار که اصلن همچین شخصی وجود خارجی نداره ممکنه با صحبت کردن درباره ایشون خاطرات رو زنده کنین و این اصلن خوب نیس
شاد و پیروز باشی
💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
سه ساله ازدواجکردم.....از زندگیش میگه🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 .
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃
سلام فاطمه بانومیخوام مشکلم بزاریدتوگروه تادوستان راهنماییم کنن
من سه ساله که ازدواج کردم ازدواجی سنتی یه پسر۱۰ماهه دارم با مادرشوهرم زندگی میکنم شوهرم آدم عصبیه زودازکوره درمیره بماند کی خیلی خیلی ازرفتارای بدش تحمل کردم مادرشوهرمم خیلی توزندگی مون دخالت میکنه خیلی چندبارکاربه دعواوکتک وزدنهای من کشیدمسببش دخالت اون بودوبازم تحمل کردم شوهرم شغلش آزاده بادرامدناچیز مشکل من اینه شوهرم خیلی نسبت بهم بی مسولیت وبی احساسه باورمیکنیدحته پیشمون نمیخوابه تویه اتاق دیگه میخوابه چندباربهش گفتم ولی حرفم گوش نمیکنه هیچ احساسی بهم نداره قبلنااینجورنبودخیلی بهم ابزارعلاقه میکردخیلی دوستم داشت جوری که جلوی همه میگفت وهمه بهم میگفتن خوشبحالت که شوهرت خیلی دوست داره همش بادوستاشه ازصبح تاظهریکمی استراحت میکنه اونم تو ی اتاق دیگه دوباره میزنه بیرون تاهروقت دلش خواست کارهمیشگیشه عادت کردم چاره ای ندارم لابدمیپرسیدخونواده ت چی من ازخونواده ام دورم توی شهردیگه ای ازدواج کردم پدرم چند ساله فوت کرده برادرام فقط به فکرزندگیشونن خیلی کم ازم سراغ میگیرن لابدمیگیدچراطلاق نمیگری طلاق توشهرمابدجاافتاده درضمن یه برادرم دارم خیلی عصبیه اگه برم خونه بابام وقهرکنم بارفتارخشونت آمیزش مواجهه میشم وحته کتک زدناش چون طرفدارمرداس هیچ ارزشی برای زن قائل نیست من روستاازدواج کردم خونه پدریم شهرزندگی میکنن لطفاراهنماییم کنیدچکارکنم راه حل بدین ادامه بدم به این زندگی امیدی هست که شوهرم مردزندگی بشه دوباره مثل قبل عاشقم بشه 😔برام خونه جدابگیره تامن توآرامش زندگی کنم
💕 @delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
سوز سردی بود🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 .
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹
سوز سردی بر صورتم می خورد.
درستــ همان جا ایستادم؛ کنار سقاخانه حرم.
آن روز جمعه مهدی هم کنارم ایستاده بود. هر دو برای زیارت به حرم امام رضا (ع) آمده بودیم.
نزدیکی های ظهر بود که بعد از زیارتــ خواستیم برگردیم خانه.
مهدی گفت: «صبر کنیم، نماز جمعه را که خواندیم، برمی گردیم …»
لرزیدم و گفتم: «آخه با این هوا؟ سرما می خوریم …»
کتش را از تن درآورد و روی زمین پهن کرد: «بشین روی لباسم تا سرما نخوری …»
خودش هم همان طور با لباس نازکی که بر تن داشتـ، کنارم روی زمین نشست
آن روز نماز جمعه را با هم خواندیم؛ درست همان جا کنار سقاخانه حرم …
.
همسرشهید مهدی هنرور باوجدان
💕@delbarongi💕
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃
سلام
خانومی که خواهرش زن سعید شد
خواهر شما با میل و اراده خودش تصمیم به ازدواج گرفت بدون هیچ اجباری
بچه دار نمیشد و شما میگی دارو به خوردش میداد؟ خب سعید دلش میخاست پدر بشه این که ناراحتی نداره
ضمنا خودت گفتی همسر دوم سعید به بچها گفته مامانتون خانوم خوبی بوده و الان پیش خداست پس نگو بچها رو پر میکنه
کجای حرفش پر کردن بود
اتفاقا راست میگه بچها نباید غصه چیزی رو بخورن و باید به ایندشون فکرکنن فقط حالا اگه زانوی غم بغل بگیرن و همش غصه بخورن خواهر شما زنده میشه؟
سعید تا سال خواهرتون صبر کرده مرد هست و نیاز به یه خانوم داره توی خونه
شما و خواهرات و خواهراش براش زن که نمیشدین
میشدین؟
لطفا بشینین سرجاتون و مزاحم زندگی اون خانوم و بچها نشید
خدا خواهرتونو رحمت کنه
اما اینو قبول کنین که خانوم دوم نقشی توی فوت خواهر شما نداشته!
💕 @delbarongi💕