eitaa logo
💕دلبرونگی💕
110.9هزار دنبال‌کننده
32.7هزار عکس
671 ویدیو
10 فایل
کانال دلبرونگی همسرداری، سیاست زنانه، تجربیات زنانه...💕🌸 ارسال تجربیات 👇🏻 @FATEMEBANOOO لینک کانال جهت ارسال https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 تبلیغات ما👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3365863583C9d1f0a5b90
مشاهده در ایتا
دانلود
💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته 🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 .
🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 پرچم سیاه ایام فاطمیه نزدیک بود. حالم خوب نبود. بی اختیار گوشی تلفن را برداشتم و به مادرم زنگ زدم. مادرم از صدایم پی برد روبراه نیستم و بی حالم. _مرضیه! چی شده دخترم؟ _نگران نشو، کمی ضعف دارم. خواستم جویای حال بابا بشم. _امروز حالش خوب بود رفت سر کار، دارم سیاهی‌ها رو آماده می‌کنم. _قبول باشه ان‌شاءالله،التماس دعا. خداحافظ. مادرم گفت مراقب خودت باش و خداحافظی کرد. دلم گرفت مادرم هر سال در ایام فاطمیه خانه را سیاهپوش می‌کرد و برای حضرت روضه می‌گرفت. افسوس خوردم امسال به خاطر بارداری‌ سرگیجه داشتم و نمی‌توانستم در سیاهپوش کردن خانه به مادرم کمک کنم. یاد حرف‌ مادرم افتادم: «پرچم داری که؟» گفتم که اونا برای ایام محرمه. دوست دارم یه پرچم خاص ایام فاطمیه داشته باشم که اسم خانم رویش نوشته شده باشه. _خب! کاری نداره. بخر. دیگر چیزی نگفتم. چند روز قبل قیمت گرفته بودم، گران بود و نمی‌خواستم هزینه روی دست همسرم بگذارم؛ چون خیلی قسط و قرض داشتیم. به خودم گفتم که زن باید هم رازدار شوهرش باشد و هم هوای جیبش را داشته باشد... با یک نفس عمیق بغضم را فرو بردم تا جلوی فاطمه دختر پنج ساله‌ام گریه نکنم. جواد آن شب دیر به خانه آمد. فاطمه خوابیده بود. با صدای بسته شدن در واحد به استقبالش رفتم: «جوادجان! دیر کردی، نگرانت شدم.» _ ببخش، حواسم نبود بهت زنگ بزنم و خبر بدم. کیسه‌هایی که در دستش بود را به آشپزخانه برد و به پذیرایی برگشت و با صدای آرام گفت: «سرکار به همه پرچم هدیه دادن. مرضیه بزن به دیوار.» من ناباورانه فقط نگاهش کردم و جواد دوباره حرفش را تکرار کرد. _کجاست؟ ببینم. جواد پرچم را از داخل ساک دستی درآورد و نشانم داد. یک پرچم مخمل سیاه رنگ که رویش «یا فاطمه الزهرا سلام‌الله علیها» گلدوزی شده بود. 💕 @delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 گل خفته🌹 🍃عده‌ای اطراف خانه‌ای در مدینه جمع شدند. کم‌کم افراد بیشتری دور آن‌ها ایستادند. یکی از بین جمعیت پرسید: «چه خبره؟! چرا اینجا جمع شدین؟!» ☘کسی از میان مردم فریاد زد: «ما بیعت کردیم و دست از بیعت‌مون برنمی‌داریم.» 🔹دیگری صدا بلند کرد: «این چه غوغاییه راه انداختین؟؟ یادتون رفته که پیامبر می‌اومد درِ این خونه... به اهل خونه سلام می‌داد؟!» 🔸همهمه شد. عمر با تندی و خشم فریاد زد: «هیزم بیارید... خونه رو با هر کی که توشه آتیش می‌زنیم...» 🔘مردی در آن شلوغی گفت: «این خونه‌ی دختر پیغمبره! حضرت... این خونه و اهلش رو خیلی دوست داشت... اهل این خونه محترمند.» 🍂اما هیچ کس در آن لحظات بلوا گوش شنوا نداشت. عده‌ای هیزم‌ به دست رسیدند. کسی مشعل به دست هیزم‌ها را به آتش کشید. کم کم آتش به درِ خانه رسید. عمر سعی کرد در را باز کند تا به داخل خانه هجوم بیاورد. در حالی که فاطمه خود را به در چسبانده بود تا مانع شود؛ اما عمر با تمام توان لگدی به در نیم سوخته زد که ... ۱ 🍁دختر پیامبر بعد از جریان در نیم سوخته جسمش رنجور و روز به روز حالش بدتر شد. در بستر خوابید. رنگ به چهره نداشت. علی نگاهی به صورت رنگ پریده‌ی او انداخت. به سمت مسجد راهی شد. 🥀‌‌ فاطمه به سختی از بستر برخاست. لباس نو پوشید. وضو گرفت. دوباره به بستر خود برگشت و رو به قبله دراز کشید. با صدای آرام صدا زد: «اسماء! یه کم صبر کن، بعد صدایم بزن... اگه جواب نشنیدی ... » 🔹اسماء کمی صبر کرد. قلبش تند تند می‌زد. دل نگران کنار بستر بانویش نشست. با صدای لرزان صدا زد: «بانوی من!» 🍂هرچه صدا کرد؛ اما جوابی نشنید. دستش می‌لرزید. پارچه را از روی صورت بانو برداشت. آهی از تمام وجودش کشید‌. ناله‌ی اسماء بلند شد. 🍁همان لحظه حسن و حسین خردسال وارد اتاق شدند. رو به اسماء گفتند: «مادرمون عادت نداره... این وقت روز بخوابه!» 🥀حسین چند قدمی برداشت و کنار بستر مادر نشست. حسن خود را روی مادر انداخت و او را بوسید: «مادر! با من حرف بزن، قبل از این که روح از بدنم جدا بشه.» 🍂حسین لب‌هایش را کف پای مادر گذاشت و بوسه‌ای زد: «مادر! قلبم داره از هم می‌پاشه، حرف بزن.» 🍁اشک از چشمان اسماء می‌بارید. با صدای لرزان به بچه‌ها گفت: «برید مسجد، به پدرتون خبر بدید.» 🥀بچه‌ها گریان از خانه خارج شدند و به سوی مسجد دویدند. وقتی وارد مسجد شدند... حضرت علی علیه‌السلام با دیدن طفلان فهمید که حضرت زهرا سلام‌الله علیها پر کشید...۲ ✨۱.بحارالانوار، مجلسی،ج۳۰، ص۲۹۴. ✨۲. بر گرفته از ترجمه کتاب فاطمة الزهراء(علیهاالسلام)بهجة قلب المصطفی(صلی‌الله علیه و آله) تألیف: احمد رحمانی همدانی،مترجم: سیدحسن افتخارزاده، ص۷۶۲. 💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته 🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 .
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 جعبه‌ی محبت اسماعیل مرد بلند قامتی بود. چهار شانه با چشمانی قهوه‌ای رنگ که قلب مهربانی داشت و برای تامین مخارج زندگی خانواده‌اش هیچ کوتاهی نمی‌کرد. ثریا همیشه زیباترین لباسهایش را در خانه برای او می‌پوشید. او وقتی به ساعت نگاه می‌کرد و عقربه‌های ساعت نشان می‌داد هر لحظه اسماعیل از در وارد خواهد شد؛ هر کاری داشت رها می‌کرد و دستی به موهای خود می‌کشید تا در چشم اسماعیل همیشه آراسته باشد. اسماعیل کلید را در قفل چرخاند ثریا با سینی چای وارد پذیرایی شد. اسماعیل بعد از سلام و احوالپرسی از همسرش پرسید. -ثریاجان... چه خبر؟! _فرشته خواستگار داره. هم دانشگاهیشه. _چطور خانوده‌ای هستن؟ _نمیدونم... فرشته گفته به پدرم بگم... اگه اجازه داد خبر میدم ... به فرشته چی بگم؟ _بذار فکر کنم، میگم. محمد از دانشگاه به خانه برگشت به مادرش گفت: «قرار خواستگاری روز جمعه‌ست.» مادر ابروهایش را در هم کرد: «محمد! بی بابا بزرگ شدی، تکیه گاه نداری... پس با خانواده‌ای وصلت کن که تو سختی‌ها بتونی به پدرش تکیه کنی.» اسماعیل روز جمعه گلدان‌های شمعدانی را آب می‌داد که نگاهش به فرشته افتاد: «چرا دخترم تو فکره؟!» در دلش به امام حسین علیه السلام متوسل شد: « مولا ... آقاجان! به حق مادرت پیش خواستگارش شرمنده نشم. با سختی بزرگش کردم. ان شاءالله با دعای شما عاقبت به خیر بشه. » ثریا متوجه شد اسماعیل در افکارش غرق شده است. _اسماعیل ... بیا بیرون... فکر و خیال نکن. ان شاءالله خیره... فرشته به محمد در مورد شغلت گفته که کارگر ساده‌ای... این قدر نگران نباش. فرشته پیش دستی‌ها را با دستمال خشک می‌کرد که مادرش وارد آشپزخانه شد. _دخترم... جلوی پدرت این قدر تو فکر نباش. _مامان! حال خودمو نمی‌فهمم. دل‌شوره دارم. مادرش به این وصلت راضی نیست. برای همین محمد با خاله و شوهر خاله‌اش میاد خواستگاری. زنگ خانه به صدا در آمد. تپش‌های قلب فرشته تندتر شد. جلوی آینه ایستاد. چادر گلدار کرم رنگی را سرش کرد. همه مهمان‌ها با تعارف اسماعیل وارد پذیرایی شدند که آخر از همه محمد با دسته گل زیبایی وارد شد صحبت‌های اولیه برای آشنایی و قرارهای بعدی برای تعیین مهریه و... زده شد. چشمان فرشته به گل‌های قالی بود که از صدای مادر محمد سرش را بلند کرد. -دخترم! نخواستم بهترین روز زندگی‌تون... خاطره‌ی تلخی برای تموم عمر بشه... از قدیم گفتن علف باید به دهن بزی شیرین باشه. محمد نگاهی به مادرش کرد و لبخندی زد. محمد با لحن آرامی به اسماعیل گفت: «من پدرم فوت شده و شما مثل پدرم هستید.» ثریا با خودش گفت: «خدا رو شکر... مادر محمد، راضی به وصلت شده.» از صدای مادر محمد فرشته نگاهش را از زمین گرفت. -دخترم! بیا پیش من... او جعبه انگشتری را از کیفش در آورد و انگشتر تک نگین ظریفی را به انگشت دست راست فرشته انداخت. -این انگشتر نشون نامزدی‌‌تون... ان‌شاءالله خوشبخت بشین.» 💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 .
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 بسم‌الله الرحمن الرحیم السَّلامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَ رَبَّانِيَّ آيَاتِهِ... ❤️سلام پدر مهربانم نامت را كه مى‌برم يادت مى‌آيد و تمام ذره كوچكِ "من" را با خود مى‌برد. ☘اللهم عجل لولیک الفرج☘ 💎حکیمانه: «روز را به شب می‌سپارد و چه غافل روزگارش می‌گذرد!» چطور؟🤔 🌸-مسائل و روزمره‌های زندگی توی چشم و ذهنش؛ مهم‌تر از مصائب غیبت امام زمان ارواحنافداه براش شده... اگه پرده‌‌ی غفلت کنار بره و منتظر واقعی باشه... رویشی در جهان اتفاق میفته که از هر جوونه‌ صدای شکفتن گل ظهور پسر فاطمه سلام الله علیها به گوش جهانیان می‌رسه... 🌱هر قدمی در این مسیر؛ مثل اینه که تو رکاب نبوت هستی و برای برقراری عدل جهانی اثر گذاری. 💎امام صادق علیه‌السلام: «کسی که در انتظار امام دوازدهم علیه‌السلام است، همانند کسی است که در رکاب رسول خدا صلی‌الله علیه و آله شمشیرش را برهنه کرده و از او دفاع می‌کند.»* 📖*بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۹ 💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 .
🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 لبخند بنفشه صبح زود صدای ضربه‌ به در داخل هال پیچید. علی از کوبیده شدن در اتاق از خواب پرید. بنفشه یکی از چشم‌هایش را به زور باز کرد. غلتی زد و با صدای خواب آلود صدا زد. -علی... علی! مادرته... -بنفشه جان! میشه جواب‌شو بدی. بنفشه از جایش بلند شد و به سمت در اتاق رفت و آن را باز کرد: «سلام! صبح بخیر... جانم! کاری داشتین؟» -علیک سلام! هنوز خوابی... پاشو دیگه! ... بیا صبحانه‌ درست کن.» _چشم مادرجون. معصومه به آشپزخانه رفت. بنفشه فقط به چشمان خواب آلود علی نگاه کرد... مدام به ذهنش می‌آمد که به علی غر بزند؛ ولی خویشتن‌داری کرد. موهایش را شانه زد و با کلیپس جمع کرد. بنفشه وقتی وارد آشپزخانه شد... دید سماور روشن است. شعله سماور را کم کرد یک قاشق چای خشک با دو تکه کوچک چوب دارچین و آب جوش توی قوری ربخت و آن را روی سماور گذاشت. بعد به سمت یخچال رفت. کره را در پیش دستی... مربا را در کاسه‌ی بلور ریخت. پنیر را چند برش داد با گردو و سیاه دانه تزیین کرد. نان‌ها را در سبد مخصوص چید. علی وارد شد و گفت: «دستت سلامت خانمی.» بنفشه مادر شوهرش را صدا زد. _مادرجون صبحونه حاضره. معصومه کنار بنفشه پشت میز نشست و با هم صبحانه خوردند. _بنفشه! زود باش کار داریم. علی رو به مادرش گفت: «مادرجون اسنپ براتون گرفتم... نیم ساعت دیگه جلوی در باشین. - خوبه... میرم آماده بشم. علی دست بنفشه را گرفت و شروع کرد. -عزیزم... به تو دل بسته‌ام؛ چون به زندگی عشق داری نه کینه. تو به آینده فکر می‌کنی که روزی خودت، مادر شوهر میشی و بد اخلاقی‌هاشو تحمل می‌کنی. این روزای سخت تموم میشه و مادرم میره؛ اما این خوبی‌های تو همیشه جلوی چشم منه... ازت ممنونم. معصومه و عروسش از ماشین پیاده شدند. چند قدمی تا خانه‌ی پدرشوهرش پیاده رفتند. معصومه تا در را باز کرد... یاد شوهر خدا بیامرزش افتاد... دلش گرفت و با بغض به عروسش گفت: «بنفشه! چادرت رو در بیار... به درخت‌های بیچاره... اون گلدونای دور حوض آب بده.» بنفشه چادرش را روی بند حیاط انداخت. سریع کارهایی که مادر شوهرش گفته بود را انجام داد. وارد آشپزخانه شد. دستمال از کشوی کابینت برداشت، مشغول پاک کردن یخچال و کابینت‌ها شد. اتاق‌ها و پذیرایی را جارو برقی کشید. مادر شوهرش گرد گیری می‌کرد. برای نهار هم چند تا تخم مرغ‌ نیمرو کردند و با هم خوردند. بنفشه دوباره مشغول کار شد. تا غروب طول کشید؛ اما خانه حسابی مرتب و تمیز شد. معصومه با اخم لب زد. -کمی استراحت کن! بعد تدارک شام رو ببین... من خسته شدم و نمی‌تونم شام درست کنم. بنفشه آهی کشید و روی کاناپه لم داد. پیامک گوشی‌اش نواخته شد. صفحه آن را باز کرد. پیام علی لبخند روی لبان او آورد. -سلام. بنفشه جانم! شام مهمون من. می‌دونم امروز خیلی خسته شدی. فردا صبح خدمت سربازی رضا تموم میشه مادرجون دیگه میمونه خونه‌ی خودشون و تنها هم نیست. بابت تمام کارهایی که برای مادرم انجام دادی ممنونتم... وظیفه‌ات نبود بلکه محبت کردی. عاشقتم❤️» 💕 @delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 .
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 محبت خورشید درخشان به بلندای آسمان خودش را کشانده بود. جواد نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت. مشتری از روی پیشخوان لامپ‌های کم مصرفی که خریده بود را برداشت و از جواد خداحافظی کرد و رفت. جواد هم بلافاصله از مغازه خارج شد و کرکره برقی مغازه را با ریموت بست. او قبل از این که به خانه‌ی خودش برود تصمیم گرفت سر راه به مادر و پدرش سر بزند. وقتی جواد رسید زنگ خانه را زد. لحظه‌ای مکث کرد؛ ولی در خانه باز نشد. سریع دست در جیب کرد و کلیدش را در آورد. بی معطلی در را باز کرد و درون حیاط خانه دوید. صداي سرفه‌ای خشک و پشت سرهم دلش را درد آورد. به سمت اتاق پا تند کرد. ناصر دستش را جلوی دهان گرفته بود. جواد سلامی کرد و به سمت او رفت و پرسید: «بابا حالت بده؟ بریم دکتر؟» مادر اشک گوشه‌ی چشمش را پاک کرد و گفت: «پسر جان! تو هم زندگی داری، صبح با هم رفتیم دکتر. داروهاشو خورده. بهتره، نگران نباش. خیلی مزاحمت شدیم.» _مادر من! چه مزاحمتی... هر وقت کاری داشتین لطفا بهم خبر بده. جواد به پشتی تکیه داد و از خاطرش گذشت. من چهار سالگی بابامو از دست دادم. هفت سالم که شد به مادرم گفتم که چرا بچه‌های مدرسه آبجی دارن؛ ولی من ندارم. اونا بابا دارن؛ ولی من ندارم. مادرم دست تنها منو بزرگ کرد تا این که نه سالم شد. آقا ناصر از مادرم خواستگاری کرد. مادرم نظرم رو پرسید منم بالاخره بعد از کلی لج و لجبازی قبول کردم و آقا ناصر جای خالی بابا رو پر کرد. هر چقدر من آزار می‌‌رسوندم؛ اما آقا ناصر کلی بهم محبت می‌کرد و چیزایی که گرون قیمت بود برام می‌خرید و هم ماهانه به حسابم پول واریز می‌کرد. خلاصه خیلی دوستم داشت و تکیه ‌گاهم بود؛ مهم‌تر خیلی مادرم رو دوست داره و به خاطر عشق به مادرم... هیچ وقت نه حرف درشت و زشت به من گفت... نه دست روم بلند کرد. ناصر آرام صدا زد: «جواد! کجایی پسرجانم؟» _همین جام بابا. ان‌شاءالله همیشه سلامت باشی و سایه‌ات بالای سر ما. _ جوادجان! اگه یک چیزی رو از دست دادی، صبور باش و گلایه نکن. خدا خیلی مهربونه. 💕 @delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته برای سردار دلها🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 .
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 عاشق‌ترین هم درد ☘ای قهرمان دی ماه! ای سردار دلها! هنوز رفتنت را باور نداریم. مگر می‌شود حاج قاسم، مرد نترس میدان، در خط مقدم نباشد؟ 🍂امروز سیزده دی در قلب‌ها بلوایی‌ست. چشمه‌ی اشک‌ها در حال جوشیدن است. 🌾ای پرچم‌دار آزادگی ایثار ای شهید حرم! جانت را کف دست گرفتی برای اسلام اما کف دستی با خاتم انگشتری بر صفحه‌ی تاریخ به یادگار ماند. 🌹مرد میدان شهادت مبارک🌹 💕 @delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹 .
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 دریای نیلگون روی شن‌های نرم ساحل قدم می‌زد. وزش نسیم باد به صورتش خورد. امواج دریای نیلگون صدف‌ها را به ساحل می‌آورد. در ساحل آن‌قدر شن و ماسه زیاد بود که نمی‌توانست آن‌ها را بشمرد. وقتی قدم می‌زد توی کفش‌هایش ازماسه‌های خشک پر می‌شد. مهناز نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت. توجهش به بند چرمی جلب شد. محمد برایش گرفته بود و مهناز بند قهوه‌ای رنگ دوست داشت... نیم نگاهی به عقربه‌ها... عقربه کوچک روی ۴ و بزرگ روی ۷ بود. قدم‌هایش را تند کرد تا خودش را به آلاچیق برساند. چادرش را جمع کرد و تکانی داد تا شن‌های نرم از پایین چادر و دمپای شلوار طوسی‌ رنگش بریزد. مهناز روی نیمکت زیر آلاچیق نشست. چشم به راه دوخت آن‌ها شش ماه بود زندگی مشترک خود را شروع کرده بودند و مهناز از خانواده و شهرش دل کنده بود. در شهرستان نور با محمد زیر یک سقف زندگی می‌کردند... دوباره نگاه کرد؛ اما هنوز همسرش نرسیده بود. کفش‌هایش را در آورد. شن و سنگ‌‌ ریزه‌ها را از داخل آن‌ها خالی کرد. کتانی‌هایش را روی نیمکت سرد و سنگی گذاشت. مهناز هر وقت دل تنگ خانواده اش می‌شد، کنار ساحل می‌رفت و دریا را تماشا می‌کرد. زیپ جیب بغل کیفش را باز کرد. دفتر یادداشت و خودکار آبی رنگ را بیرون آورد. نوشت: «سلام مادر عزیزم! چقدر دلم برایت تنگ شده، برای صدای نازنیت... ای کاش میشد شبی تا صبح کنارت باشم! جلوی پنجره‌ی هال... و تو... صبح مرا مثل بچگی‌هایم با بوسه‌هایت از خواب بیدار کنی... همین‌قدر دل انگیز.» خاطرات روزهای خوب کودکی‌اش که مادر قربان صدقه‌اش می‌رفت از ذهنش گذشت. چقدر قند توی دلش آب می‌شد. وقتی مادر با مهربانی و لبخند صدایش می‌زد:« ناز نازم! دخترم!» مهناز نفس سنگینی کشید. با صدای محمد سر بلند کرد. محمد متوجه حلقه‌ای از اشک در چشمان مهناز شد. _عزیزم! چی شده؟! مهناز با صدای گرفته گفت: «خدا بیامرزه مادرمو... چه زود سایه‌ی مادر از سرم برداشته شد.» بغض مهمان گلویش شد. قطرات اشک روی گونه هایش نشست. _چشمات خوشگله... با اشک تیره‌اش نکن... خانومی. یادته بهت گفتم دوس ندارم چشات بارونی باشه... هر وقت دل تنگ خانواده‌ات بودی بگو... تا با هم برنامه‌ریزی کنیم و بریم شهرستان‌تون. _راستش خجالت کشیدم و... _کم کم اخلاق همدیگه رو پیدا می‌کنیم... اگه زن و شوهر با هم حرف بزنن؛ ثمره‌اش پیدا کردن یه راه منطقیه. برای آخر هفته آماده باش تا بریم... حالا بخند تا چشای قشنگت برق بزنه. مهناز در دلش افسوس خورد: «کاش! مادرم یک‌بار دیگر صدام می‌زد و من با جان و دل به او می‌گفتم:«جانم مامان!...» اما بغضش را کنار زد و با خنده و ناز و کرشمه گفت: «محمد جانم! بریم کنار ساحل با هم قدم برنیم...» _سازت اگه عشق بنوازه... دلم می‌لرزه. زبونت اگه شیرین باشه... قلبم مثل پروانه دورت می‌گرده... پس عشق رو بنواز و با زبون شیرینت منو صدا کن تا زندگی‌مون از عطر عاشقی پر بشه. 💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته ای زیبا🍃🍃🍃🌹🍃🌹 🍃
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 یک حبه عشق صدای زنگ ساعت را قطع کرد. سعی داشت بلند شود. چشمانش پر از خواب بود. به آرامی پلک‌هایش روی هم رفت. یک مرتبه با صدای بلندگوی ماشین سبزی فروش از خواب پرید. چشمش روی عقربه‌های ساعت دیواری رو به رویش خیره ماند. ناگهان سیما یاد دیشب افتاد. میهمانان دیر وقت رفتند و او فرصت نکرد آشپزخانه و پذیرایی را مرتب کند. از فکر تمیز کردن خانه بی درنگ از جایش پرید. بی وقفه به خودش نهیب زد: «چرا زودتر از خواب بیدار نشدم؟!» بچه‌های کوچک مهمان‌‌ها خانه را بهم ریخته بودند. سیما تخت را مرتب کرد و بعد موهایش را مقابل آینه قدی شانه زد. در اتاق را باز کرد و خارج شد. او با دیدن گلدان ایستاده‌ی کنار در تعجب کرد. دیشب حمید پسر کوچک خواهرش هنگام بازی آن را انداخت و خاک گلدان روی زمین ریخته شد. با دست چشمانش را مالید. دوباره دقیق شد. شاخه‌های گلدان مرتب و اصلا اثری از خاک و بهم ریختگی نبود. نگاه سیما به دور پذیرایی چرخید. پذیرایی مرتب بود. به سمت آشپزخانه رفت. مقابل سینگ ظرفشویی پشت به اپن آشپزخانه حامد ایستاده بود. سیما محو تماشای قد و بالای همسرش شد. یک مرتبه چشمان عسلی‌ حامد به نگاه سیما گره خورد. حامد با لحنی شیرین گفت: « خانوم خانوما... هنوز صورتت رو نشستی!؟ مغازه رو زودتر بستم... یه استکان چای با یه حبه عشق کنارش... برات بریزم؟» _حامد! عشق و محبت با ابراز علاقه، تو قلب ماندگار میشه... ممنون خیلی زحمت کشیدی. _نمیشه همش زبونی بگم دوست دارم... یه وقتایی هم میشه با کمک تو کار خونه گفت که عاشقتم... آغوش تو برای زمستاتونم بسه من زیر بار هیچ بهاری بدون تو نمیرم❤️ 💕 @delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته ای زیبا🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 .
🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 لنگر زمین ‌و آسمان ❤️السلام علیک یا صاحب الزمان عجل‌ الله تعالی فرجه الشریف 💎خدای سبحان جهان را هدفمند خلق کرده است. یکی از اهداف آفرینش؛ تربیت انسان در مسیر کمال می‌باشد. 🌱جهان براى حجت خدا؛ یعنی امام معصوم که انسان کامل است، در حال گردش و تحرک می‌باشد. 🌿علت پابرجایی زمین و آسمان؛ وجود مبارک حجت خداست و هیچگاه زمین از حجت خدا خالی نیست. ⚡️حجت خدا یعنی امامان معصوم علیهم السلام که واسطه‌ی فیض الهی هستند. 🔹امام صادق علیه‌السلام فرمود: «لولا الحجه لساخت الارض باهلها»؛ «اگر حجت خدا نبود، مسلما زمین ساکنانش را فرو می‌برد.» * 📚*غیبت نعمانی، ص ۱۵۵ 💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته ای زیبا🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 به توانایی قلمشون احسنت میگم💕💕🍃 .
🍃🍃🍃🍃🌹🍃🍃🍃🌹 لاله لبخند بزن سر و صدای زیادی از داخل اتاق می‌آمد. یک مرتبه مریم در اتاق را باز کرد و به سمت آشپزخانه دوید. لاله به خاطر این که مریم بی هوا به او برخورد کرد ظرف شیر جوش از دستش افتاد. لاله مثل کوه آتشفشان شد و یک مرتبه با صدای بلند سر مریم داد کشید. مریم از ترس مادرش، سمت پنجره دوید و پشت پرده پنهان شد. لاله دو باره فریاد کشید و چند بار صدا زد: «مرضیه! بیا... مریم رو ببر تو اتاق، الان پرده رو هم کثیف می‌کنه.» لاله شیر ریخته شده‌ی کف آشپزخانه را جمع کرد و زمین را برق انداخت. روی صندلی نشست و با خودش فکر کرد که چرا من تا بچه‌ها شلوغ یا خراب‌کاری می‌کنند عصبانی می‌شوم؟ علی با کلید در واحد را باز کرد و با صدای بلند گفت: «من اومدم.» لاله به استقبال او رفت. علی بعد از سلام و احوالپرسی از لاله سؤال کرد: «دخترا کجان؟» _امروز شلوغ کردن... تنبیه‌شون کردم... حق ندارن از اتاق بیرون بیان. _خانم تنبیه هم حدی داره... الان باباشون اومده و دوست داره دختراشو بغل کنه و ببوسه... پس من میرم آزادشون کنم. وقتی علی در اتاق را باز کرد مرضیه و مریم از کنج اتاق بلند شدند و به آغوش پدرشان دویدند. علی صورت دخترهایش را بوسید و با آن‌ها به پذیرایی آمد. بعد از شام که بچه‌ها خوابیدند. علی با لاله صحبت کرد و گفت: «فردا زودتر میام تا با هم بریم پیش خانم دکتر... تازگیا خیلی زود عصبی میشی.» _همیشه فکر می‌کردم بدترین اتفاقی که می‌تونه برای آدما بیوفته اینه که تو زندگیشون تنها بشن؛ اما حالا می‌فهمم که اینطوری نیست. بدترین اتفاق اینه که آدم‌هایی دور رو اطرافت باشن که وقتی کنارشونی احساس تنهایی کنی! _تو تنها نیستی... از وقتی پدر و مادرت تو جاده شمال تصادف کردن و به رحمت خدا رفتن تو احساس تنهایی می‌کنی، تو منو و دخترا رو داری. عزیزم به زندگی لبخند بزن که با لبخندت بچه‌ها شاد میشن... می‌دونی‌ لاله خانوم... سلامتی همیشه با قرص و دوا نیست، بیشتر وقتا توجه به همدیگه، آرامش خاطر میاره. ‌‎ 💕 @delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 .
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 طناب پوسیده دوستی انگشتان دستش را لای موهای بلوند خود فرو برد. در آینه نگاهی به صورتش انداخت. سعید گفت: «آبجی! سر به هوایی بسه دیگه ... به زندگیت سر و سامان بده! تو مادری، مراقب بچه‌هات باش! ... با شوهرت هم که نساختی ... شدی یه زن مطلقه.» مهوش نگاه تندی به سعید کرد. از سرزنش شدن متنفر بود. سعید لبش را گاز گرفت. کمی روی مبل جابه‌جا شد. سرش را خم کرد و میان دو دستش گرفت. مکث کوتاهی کرد بعد با صدای آرام گفت: «باورکن دوستت دارم! قصد بدی هم نداشتم.» مهوش نگاه دوباره‌ای به آینه انداخت با خود واگویه کرد: «چرا رنگم پریده؟! زیر چشامم گود افتاده؟!» مادر از رفتارهای مشکوک دخترش ناراحت و نگران بود. به صورت مهوش نگاهی کرد. نفس عمیقی کشید و دنباله‌ی حرف سعید ادامه داد: «دست از این فضای مجازی بردار ... سرتو بنداز تو زندگی خودت و بچه‌هات.» مهوش سرش را به طرف اعظم چرخاند. یک مرتبه صدایش اوج گرفت: «خواستگار دارم از اقوام مریم ... فرهاد میگه تو هفته ۲ و ۳ روز اصلا تو خونه نیست؛ اگه باهاش ازدواج کنم اونوقت من باید بیشتر روزای هفته تنها بمونم.» _دختر! با کار خونه و تربیت بچه‌هات سرگرم شو ... نمی‌دونم دیگه، برو کلاس‌های خیاطی، آشپزی ... این قدر سرت تو گوشی نباشه ... با حرف این و اون راه نیفت تو پارک و خیابون، به فکر آینده‌ی دختر و پسرت باش! مهوش با حرف‌های مادرش یاد ساسان افتاد که تازه با او آشنا شده بود و درباره‌‌اش با مادر خود صحبت کرده بود. او با خودش در گیر بود، نمی‌دانست پیشنهاد دوست مجازی را قبول کند و با او در ارتباط باشد و یا... یادش آمد که دوست مجازی، مرد مطلقه‌ایست و به او گفت که حاضر نیست با او ازدواج کند؛ چون ازدواج محدود کننده است و فقط میخواهد با هم باشند یعنی همان ازدواج سفید... مادر صدا زد: «دختر کجا هستی؟!» _همین جام، فقط نمی‌دونم چیکار کنم؟! _از حرفم ناراحت نشو ... ولی تو یه بار ازدواج کردی تجربه‌ی طلاق رو داری ... این کارا رو بذار کنار ... دوست مجازی چیه؟! مهوش از شنیدن کلمه‌ی «طلاق» زیر لب گفت: «اگه تمام تلاشمو می‌کردم و با شوهرم سازش داشتم، الان زن مطلقه نبودم و از نگاه بد و نیت شوم و پیشنهادهای بعضی‌ها در امان بودم.» _دختر! شیطون رو لعنت کن و بچسب به زندگیت و تربیت بچه‌هات... ان‌شاءالله خواستگار مناسبی بود با هم‌دیگه، همفکری می‌کنیم و با عاقبت اندیشی که بچه‌هات هم این وسط آسیب نبینن، اون وقت بهش جواب میدی. مهوش بعد از شنیدن حرف‌های مادرش ساکت شد. به مبل طوسی رنگ تکیه داد و به پیشنهادش فکر می‌کرد. 💕@delbarongi💕