🍃🍃🍃🍃🌸
از خوردن بستنی قیفی تو خیابون خجالت نکش!
از اینکه وایسی از گلی که چشمت رو گرفته
عکس بگیری.
از اینکه تو کوچه با بچهها بازی کنی؛
از خندیدن بی دلیل
از گریه کردنای بیدلیل...
از کنار گذاشتن آدمایی که تو رو نمیفهمن.
چون عمر هیچکس قرار نیست جاودانه باشه؛
هنوزم دیر نیست، برای خودت زندگی کن
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸
دادگاههای خانواده پر از دختراییه
که فانتزی شون ازدواج با یه مرد قدبلند و چهارشونه بوده
که بهش رسیدن و به خاطر اخلاق افتضاح ازش جدا شدن
خلاصه که اخلاق خیلی مهمه
تو چجور خانواده ای بزرگ شده خیلی مهمه
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🌸🍃 دختری روستایی به نام بلور جان..... 🍃
🍃🍃🍃🍃🌸
با بهت و حیرت نگاهی به هوشنگ انداختم، این زن انگار میخواست هرجور شده مراسم رو بهم بزنه، هوشنگ با تعجب گفت+هزار سکه؟ اونم سر عقد؟ متاسفم اما ما نمیتونیم همچین مبلغی رو سر عقد به الهام جان هدیه بدیم، من متوجه هستم که مهریه حق الهام جانه و امید باید اون رو به عنوان هدیه تقدیمش کنه اما موضوعی که هست اینکه ما مهریه رو در حدی میگیریم که توان پرداختش رو داشته باشیم، نهایت مهریه ای که ما بتونیم پرداخت کنیم صد سکه است که اونم مبلغ زیادیه برای ما اما چون نمیخوایم مهریه ی الهام جان تفاوتی با آیه داشته باشه این مقدار رو خدمتتون عرض کردمهوشنگ که اینو گفت سودابه خانم جوش آورد، صداش رو بالا برد و با حرص گفت+ارزش دختر من صد سکه اس؟ اینو میخوایید بگید شما؟هوشنگ با آرامش گفت+البته که ارزش دختر شما خیلی بیشتر از هزارن سکه ی طلاس، ما سر تا پای دختر شما رو هم طلا بگیریم بازم کمه اما حرف من چیز دیگه ایه، من میگم هرکسی در حد وسع و توان خودش مهریه رو در نظر میگیره، قرار نیست این وسط معامله ای صورت بگیره و شما قیمتی روی دخترتون بذارید... قراره وصلتی صورت بگیره و این دو جوون با هم زندگی کنن، زندگی هم میدون جنگ نیست، بهتره از همین اول کام این دو جوون رو با این حرف ها تلخ نکنیمالهام با ناراحتی نگاهی به مادرش انداخت و رک گفت+مادرجون مگه این مهریه رو برای من نمیخوایید؟سودابه خانم به تلخی گفت+معلومه که برای خودت میخوام. مهریه پشتوانه ی زنه، مگه میشه من دخترم رو بدون پشتوانه راهی خونه ی بخت کنم؟ مگه تو رو از سر راه آوردم؟ همونطور که مهریه ی الهه رو برداشتم و باهاش براش طلا و سکه خریدم، برای تو هم همینکار رو میکنم تا بعد ها اگر خدایی نکرده زبونم لال تو زندگیت مشکلی پیش اومد دستت جلوی هرکس و ناکسی دراز نباشه و به خاطر دو قرون پول آواره ی این دادگاه و اون دادگاه نباشیالهام بلند شد و نزدیک مادرش نشست، نیم نگاهی به امید انداخت و با اطمینان گفت+اگر برای منه، من این پشتوانه رو نمیخوام مامان، من دارم درس میخونم، میخوام دکتر بشم، میخوام برم سرکار...اگر خدایی نکرده زبونم لال روزی مشکلی تو زندگیم پیش اومد انقدر قوی هستم که خودم بتونم از پس خودم بربیام و نیازی به مهریه ی سنگین نداشته باشم... اگر حرف و نظر من براتون مهمه من دلم میخواد مهریه ام به اندازه ی مهریه ی آیه جون باشه.
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
دلانه ی زیبای مهرو.... بهار ۱۳۶۰..... 🍃🌸
شاید ماجرای زندگی من از همون روز و تو همون خونه ی شلوغ و پرهیاهو شروع شد، از بهار سال شصت تو کوچه پس کوچه های یکی از شهرهای مرزی خوزستان... وسط جنگ و مرگ و نابودی... تو روزهایی که
آدم هاش از یک لحظه بعد خودشون خبر نداشتن...
پدرم همون سال شهید شده بود هنوز شش ماه نشده بود رفته بود جنگ و درست تو روزهایی که منتظر برگشتش بودیم کسی به خونمون زنگ زد و
خبر شهادتش رو بهمون داد اون روزا تب و تاب جنگ داغ بود و کمتر مردی بود که بشینه تو خونه و نظاره گر اشغال عراقی ها باشه عراقی هایی که به زن و مرد و پیر و جوون رحم نداشتن مادرم بعد شنیدن خبر شهادت پدرم از حال رفت و اگر بی بی سکینه زن صاحب خونه نبود شاید
بلایی به سرش میومد یک روز بعد اون تماس بود که چادر مشکیش رو به سر کرد و دست من رو گرفت و به سمت آدرسی رفت که میگفت پدرت گفته فقط روزی که من مردم به اون آدرس برو و طلب ارثت رو بکن... آخه زندگی تو اون شرایط سخت بود و برای ما که تو یکی از شهرهای مرزی بودیم به مراتب سخت تر و دشوارتر... روزی نبود که صدای شیون و گریه از گوشه گوشه ی شهر به گوش ،نرسه روزی نبود که خونه ای سیاه پوش نشه و دلی عزادار نشه... هنوز اونقدر بزرگ نشده بودم که بفهمم پدرم رفته و دیگه هیچوقت برنمیگرده تا جایی که به یاد داشتم پدرم مرد بدی نبود، حداقل پدر خوبی بود ماهی ده روز رو پیش ما بود و بقیهی ماه سهم زن اول و پسرهاش بود... مامان میگفت زن اول بابا از حضور مامان خبری نداره میگفت اینجوری ،بهتره هرچی ازشون دورتر باشیم آرامش خودمون
بیشتره
کنار مامان نشسته بودم و با کنجکاوی به اطراف نگاه میکردم که زن جوونی خم شد و سینی چایی رو گرفت جلومون و با کنجکاوی گفت
+ببخشید خانم شما آقا محمد خدابیامرز رو میشناختید؟ مامان کمی خودش رو جمع و جور کرد چادرش رو از روی صورتش کنار
زد و با صدای گرفته ای گفت
شما چیکاره اشی دختر جون؟
دختر جوون با غصه گفت
دایی ام بودن... خدا رحمتش کنه
مامان دست دراز کرد و استکان چایی رو برداشت و بی مقدمه گفت
من مهینم این دخترم مهروهه دخترم پنج سالشه... من زن دایی محمدتم اینم دخترشه اینو گفت و کمی از چایی اش خورد دختر جوون مات و مبهوت نگاهی به مامان انداخت و گفت
+ شوخی میکنید دیگه؟ دایی محمد... دایی محمد اصلا اهل...
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 خلاصه که دوسالی میشد طلانداشتم.با دیدم اون پلاک خیلی خوشحال شدم.ولی بهش گفتم نمیتونم قب
🍃🍃🍃🍃🌸
بجه هام و فراموش کرده بودم.بیخیالشون بودم.کوچه ای شده بودن.هر روز و هرشب توی کوچه بازی میکردن.خونه این و اون.خونه شلخته.جارو حوصلم نمیشد.همش فکر نادر و نادر
یکبار مهدی باهام حرف زد مهتاب چت شده توی خودتی حوصله من و بچه ها نداری.همش توی خودتی چته.گفتم هیچی فقط ولم کن به حال خودم باشم.با بچه ها میرفت شهر خرید و میگشتن هرچه به من میگفت میگفتم سرم درد میکنه نمیام فقط منتظر بودم برن و من زنگ بزنم به نادر
نادر تشنه راب طه شده بود.همش میگفت پس شوهرداغونت کی میره.همش پیش من از نادر بد میگفت.میگفت مهدی لقمه بزرگتر از دهنش برداشته تو لیاقتت بیشتر از ایناس.چرا زن این شدی.بلد نیست حرف بزنه.اداب معاشرت بلد نیست.همش دستش توی دماغشه.راست میگفت مهدی یه اخلاق بدش همین بود یهو توی جمع دست میکرد توی دماغش یا بعد از غذا دست میکرد توی دهانش که دندوناش تمیز کنه.اصلا به دستمال اعتقاد نداشت حالا دیگه من فقط بدیهای مهدی میدیدم و خوبیهای نادر.نادر مهربون و خوش اخلاق همش میخندید همه چی برام میخرید کافی بود دلم بستنی یا پفک یا چیپس یا..میکشید سریع میخرید میاورد مینداخت توی حیاط خونه و میرفت البته وقتی مهدی دبی بود.مهدی وقتی عصبانی میشد بددهن بود و فحش میداد ولی نادر نه.نادر به لباسام حتی یه حنای ساده که به ناخنام میزدم واکنش نشون میداد ولی مهدی اصلا نمیفهمید
من عقده محبت داشتم و نادر اینو فهمید.فهمید که من نقطه ضعفم چیه
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 بجه هام و فراموش کرده بودم.بیخیالشون بودم.کوچه ای شده بودن.هر روز و هرشب توی کوچه بازی
🍃🍃🍃🍃🌸
یه شب توی حیاط روی تخت اهنی داشتیم شام میخوردیم تلفن زنگ خورد و من رفتم برداشتم.نادر بود خوشحال بود که من برداشتم یواش حرف زدم باهاش بهش گفتم دلتنگت هستم دیدم یه صدایی پشت سرم میاد مهدی بود داد زد کیه که دلت تنگ شده براش سریع قطع کردم ترسیده بودم.گفتم هیچکی.از رنگ پریدم فهمید یه خبرایی هست کمربندش اورد و تا خوردم کتکم زد اولین بار بود به این شدت منو میزد همیشه نهایتا یه سیلی بود اما الان وحشتناک من رو زد
طوری که خون دماغ شدم.کمرم زخم شد.گفت فکر کردی نمیدونم داری چ غلطی میکنی.اون زنجیر طلا و پلاک طلا کی بهت داده هاان.اون گل خشکا مال کیه.از کجا اوردی.شک کرده بودگفتم خجالت بکش اون گلها داداشم از خونشون برام میچینه میاره خودتم میدونی توی خونشون پر گل هست.اون پلاک و زنجیرم بابام داده بهم برا تولدم.میدونستم که ناراحت میشی از بابام چیزی بگیرم برا همین نگفتم
میدونستم انقد غرور داره که نمیره بپرسه در مورد طلا
به ظاهر قبول کردو رفت بیرون تا فردا صبح نیومد.جرات نکردم برا نادر زنگ بزنم.چون ترسیدم مهدی رفته باشه اونجا و زنگ بزنم همه چی لو بره
فردا صبح اومد و هیچ نگفت و هیچی نخورد.عصبانی بود.گفت امشب میرم دبی یه مدتم نمیام.فقط بدون که میسپارمت به حضرت زهرا اگه پاک و عفیف موندی و واقعا با کسی نبودی زندگیم به پات میریزم.اگرم رفتی با کسی که امیدوارم حضرت زهرا بزنه توی کمرت و محتاج بنده بشی و ابروت همه جا بره و رسوا بشی
ترسیدم
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 یه شب توی حیاط روی تخت اهنی داشتیم شام میخوردیم تلفن زنگ خورد و من رفتم برداشتم.نادر بو
🍃🍃🍃🍃🌸
خیلی هم ترسیدم
رفت
تا یه هفته به زنگ زدنهای نادر جواب ندادم.و محل بهش نزاشتم
فتانه اومد دم در صدام میزد مهتاب منم باز کن.نیستی خونه.وقتی فهمیدم فتانه هست باز کردم گفت ازت بی خبرم فهمیدم نادر یه چیزی گفته و اونم برا فوضولی اومده بود.گفتم حالم خوش نیست.
میخام یه هفته دیگه هم برم خونه مامانم..میدونستم به نادر میگه
یه هفته دیگه راحتم از دستش
از دلتنگی داشتم میمردم دلم نادر و میخاست تا ارومم کنه اما از نفرین مهدی میترسیدم
یه ده روزی گذشت و نادر اومددر زد ساعت یازده شب باز نکردم.محکمتر در زد.صداش رو بلندتر کرد
ترسیدم همسایه ها بیدارشن.باز کردم.سریع اومد داخل
گفت بی معرفت بدون تو داشتم میمردم.رفتیم داخل بهش گفتم مهدی منو زد و نفرینم کرده گفت غلط کرده.میکشمش با چه حقی دست روت بلند کرده.بهش گفتم بیا تموم کنیم گفت نه نمیتونم اصلا نمیتونم گفت ظهر دیدم بچه ها بازی میکنن توی کوچه فهمیدم دروغ گفتی که خونه مادرت نیستی
گفتم میترسم از عاقبتش
گفت من پشتتم.و دوباره شروع شد.وابستم کرده بود. تقریبا یکماهی بود مهدی رفته بود نادر شب اومد پیشم ..
که در خونه باز شد
مهدی بود
وای مهدی بود
منو دید ....
فقط نگاه کرد.به نادر گفت برو.و رفت
در روی من بست و رفت
رفته بود خونه ما.با بابام و داداشام و داداشاش رفته بود سر وقت نادر.نادر هم رفته بود پیش داداشا و پسرعموهاش
دعوای شدیدی شد.
من تا صبح میلرزیدم
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 خیلی هم ترسیدم رفت تا یه هفته به زنگ زدنهای نادر جواب ندادم.و محل بهش نزاشتم فتانه ا
🍃🍃🍃🍃🌸
فردا صبح پاسگاه اومد در خونمون گفت بیا بریم منو دست بسته جلو همسایه ها بردن
نادر زندان بود
توی دعوای شدید برادرم زده بود برادر نادر رو ناکار کرده بود.بعدها فهمیدم فلج شده و تا الان روی ویلچره
نادر برادر من رو کشته بود و چون عمدی نبوده رفت حبس ابد
بابام اومد پاسگاه میخاست بنو بکشه نزاشتن
خواهر شوهرم از من شکایت کرد دوسه روز حبس بودم اما مهدی راضیش کرد
فتانه طلاق گرفت همه روستا آبرو منو برد از بس اومد دم درمون و سر و صدا کرد و نفرین کرد همه منو شناختن فهمیدن چه کردم.جرات نمیکردم برم بیرون همه تف مینداختن روی صورتم
دخترام همش خونه مادرشوهرم بودن.اصلا نمیزاشتن ببینمشون
یه روز مهدی اومد گفت وسایل جمع کن از اینجا میریم
رفتیم توی یه خونه که خونه نبود کاهگلی بود در و پنجره درس درمونی نداشت بدترین جای ده.وحشتناک بود.فقط یه زیلو بهم داد و گاز و وسایل اجباری برا زندگی.حبسم کرد.یه هفته نه غذا نه هیچی فقط اب
حالم بد شده بود همسایمون یه پیرزن بود برام غذا اورد.مهدی پیام داده بود بهش بگید خودش خرج خودش دراره حتی مادرم هم نفرینم کرده بود.عاق والدین شدم
بدترین روزهای عمرم بود.هیچی هیچی نداشتم.هوا سرد بود یخ میکردم تا صبح
از فرداش رفتم توی خونه مردم گفتم همه کار براتون میکنم فقط بهم شام و ناهار بدید
شدم کلفت مردم
خیلیها اون قسمت ده که جنوبش بود منو نمیشناختن میدونستن یه نفر این کار کردهمه جا حرفش بودولی نمیدونستن منم
لباساشون میشستم و جارو میکردم و ..
بجاش بهم تخم مرغ و لباس کهنه و پتو کهنه میدادن
داشتم از ندیدن بچه هام دق میکردن
ولی اینجور که همسایه قبلیمون برام خبر میاورد بچه ها م خیلی خوشنگ مهدی هر روز میبردشون شهر پارک تا بهونه من نگیرن
من هیچوقت مامان خوبی براشون نبودم
پشیمون بودم
یکسال گذشت و با پادرمیونی همسایه ها
🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9
@FATEMEBANOOO🍃🌸
💕دلبرونگی💕
🌸🍃 ✅ ساده اما صمیمی... 🍃
✅ ساده اما صمیمی...
قدیمی ترها یادشونه زمستون های سرد و بخاری های نفتی پِت پِتی رو!! برفهای سفید و چکمه های رنگی کفش ملی رو.
از اول مهر هوا رو به خنکی میرفت، آبان دیگه سرد بود. مدرسه ها بخشنامه داشتند، از وسط آذر بخاری روشن میکردند، قبلش باید می لرزیدی تو کلاس.
از همون اول پاییز لباس کاموایی ها از تو بقچه در میومد، کی با یه تا پیرهن میگشت تو خونه؟ دو لا، سه لا لباس میپوشیدی یه بافتنی مامان دوز هم روش، جوراب از پامون کنده نمیشد.
اوایل آبان بخاری های نفتی و علاالدین های سبز و کرمی رنگ از تو انباری ها در میومد. بخاری نفتی ها اکثرا یا ارج بودند یا آزمایش، همشون هم سبز و سیاه. ملت یا بشکه دویست و بیست لیتری نفتی تو حیاط داشتند یا مثل ما اگه باکلاس بودند، یه تانکر بزرگ ته حیاطشون!
نفت آوردن نوبتی بود، پسر و دختر هم نداشت، اگه زرنگ بودی و یادت بود تا قبل از غروب بری و سهمت رو بیاری که هیچ، وگرنه تاریک و ظلمات باید میرفتی ته حیاط بشکه به دست، عینهو کوزت. برف که اکثراً بود رو زمین، شده دو سانت. برف هم اگه نبود، یخ زده بود زمین، باید تاتی تاتی میرفتی تا دم تانکر، گاهی مجبور بودی از تو بشکه های بیست و دو لیتری نفت رو منتقل کنی به بشکه های کوچولو، اون موقع یه وسیله ی کارآمد ی بود که هیچ اسم خاصی هم نداشت از قضای روزگار. یه لوله کرم رنگ با یه چی آکاردئون مانند نارنجی به سرش و شیلنگی که عین خرطوم فیل آویزون بود، خدایی اسم نداشت ولی کار راه بنداز بود.
بخاری رو میذاشتن تو هال و بسته به شرایط جوی و گذر فصل، دکوراسیون خونه رو هی تغییر میدادند، یعنی سرد و سردتر که میشد، در اتاق ها یکی یکی بسته میشد و محترمانه منتقل میشدی به وسط هال، دی و بهمن عملا خونه یه هال داشت با دمای قابل تحمل و یه آشپزخونه ی گرم.
اتاق ها در حد سیبری سرد بودند و اگه یه وقت قصد میکردی بری تو اتاقت و یه چیزی برداری باید یه نفس عمیق میکشیدی، درو باز میکردی، به دو میرفتی و به دو برمیگشتی. تو همون زمان، حداقل چهار نفر با هم داد میزدند... درو ببند!! سوز اومد!!! باد بردمون!!!
گاهی که خسته میشدی و دلت میخواست بری تو اتاقت یا امتحانی چیزی داشتی، یه بخاری برقی قرمز با دو تا لوله ی سفالی سیم پیچ شده میدادند زیر بغلت، بدیش به این بود که باید میرفتی تو بغلش مینشستی تا گرم بشی دو قدم دور میشدی نوک دماغت قندیل میبست.
بخاری محل تجمع کل خانواده بود، موقع سریال همه از هم سبقت میگرفتند که نزدیکترین جا رو به بخاری پیدا کنند، حتی روایته شام هم نصفه ول میکردند از هول دور موندن از بخاری.
پشت بخاری معمولاً مخفیگاه جورابهای شسته شده بود، که باید خشک میشد تا صبح به پا بکشی و بری مدرسه.
و اما روی بخاری، آشپزخونه ی دوم مامان بود، همیشه یه چیزی بود برای خشک شدن. اگر هم نبود، پوست های پرتقالی بود که بابا شکل آدمک و ترازو و گربه ردیف میکرد رو بخاری تا بوی بد نفت زیر عطر پوست پرتقال های نیم سوز گم بشه.
موقع خواب، دل شیر میخواست سرت رو بذاری رو بالش یخ و بالش رو پهن میکردیم رو بخاری، بعد هم جلدی تاش میکردیم که گرمیش نره، سرت رو که میذاشتی رو بالش گرم، انگار گرمی آفتاب وسط تابستون که آروم، لابه لای موهات نفوذ میکرد. پتوهای ببر و طاووس نشان و لحاف های پنبه ای ساتن دوز رو تا زیر چونه بالا میکشیدیم.
بیرون سرد بود، خیلی سرد! ولی دلمون گرم بود. گرم به سادگی زندگیمون، به سادگی بچگیمون. دلمون گرم بود، به فرداهایی که میومد. فرداهایی که سردیش اثری نداشت تو شادیمون، شادی بچه هایی که با چکمه های رنگی کفش ملی، تو راه مدرسه، گوله برفی رو سمت هم پرتاب میکردند، بچه هایی که گرچه دست هاشون مثل لبو قرمزِ قرمز بود ولی دلهاشون گرمِ گرم بود.
✍ میرهاشمی
#ساده_زیستی
#سبک_زندگی_اسلامی
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075