eitaa logo
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
19.3هزار دنبال‌کننده
408 عکس
214 ویدیو
0 فایل
راز دل دیوانه به هشیار نگویید اسرار لب یار به اغیار نگویید. بویی اگر از گوشه‌ی میخانه شنیدید ای اهل نظر بر سر بازار نگویید.! • کپی از رمان ها حرام می‌باشد❌️ https://eitaa.com/joinchat/1974599839C99e2002074 تبلیغات👆
مشاهده در ایتا
دانلود
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت۳۶ ترمز رو کشید و گفت: _چه مدلی میخوای؟ بگو خودم میرم میگیرم
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 تند تند سرشو تکون داد و جعبه‌ی فال رو جلوم گرفت. چشمامو بستم و با ناامیدی برای رسیدنِ دوباره به مهراب، نیت کردم. دستمو تو جعبه کردم و فالمو برداشتم: _درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بار آرد نهالِ دشمنی بَرکَن که رنج بی‌شمار آرد چو مهمانِ خراباتی به عزت باش با رندان که دردِ سر کشی جانا، گرت مستی خمار آرد اگر می خواهی به مراد دل خود برسی با همه مهربانی و دوستی کن و کینه را از دل بیرون بریز که بیش از حد باعث آزار خودت می شود. از عمر و فرصتی که خدا در اختیارت نهاده نهایت استفاده را ببر زیرا که گردش روزگار می ماند و انسان رفتنی است. حاجتی که در دل داری از خدا بخواه که روا خواهد شد. اشک از چشمم ریخت. بهش میرسم؟ به مهرابم...عزیزم..میرسم؟ محکم لپ دختربچه‌ی فال‌فروش رو بوسیدم و صد تومنی ای بهش دادم. با ذوق گفتم: _خیلی فالم خوب اومد. مرسی عزیزم. با خجالت گفت: _خاله...میشه یه لحظه خم بشین سمتم؟ فکر کردم میخواد چیزی در گوشم بگه ولی وقتی خم شدم، گونه‌ام رو به آرومیِ یه نسیم خنک، بوسید! خنده‌ی کوچیک و ریزش دلم رو لرزوند: _ممنونم خاله. اینم جای بوسه شما! همه‌ی وجودم پر شد از حس خوب! همه‌ی زورم رو میزنم تا به مهراب بزنم. مهراب...! از دختربچه خداحافظی کردم و وارد موبایل فروشی شدم. کارای گوشیم سریع انجام شد. اولین کاری که کردم این بود که تاریخ تماس ها رو ببینم. بین اون همه زنگ و تماسی که از هم‌دانشگاهی هام و مامان و بابا، عسل و محمدعلی داشتم؛ چشمم خیره به تماسِ شماره‌ی ناشناسی شد که یه ساعت قبل زنگ زده بود. میخواستم باور کنم‌مهرابه. همه‌ی وجودم التماس میکرد که خودش باشه. سریع شماره ناشناس رو گرفتم. موبایل فروش تذکر داد: _خانم... گوشی فعلا ۱۰۰درصد شارژ داره درست.. ولی باید ۵ساعت بعد ازش استفاده کنین. وگرنه هنگ میکنه. @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت۳۷ تند تند سرشو تکون داد و جعبه‌ی فال رو جلوم گرفت. چشمامو بس
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 اهمیتی به حرفش ندادم و منتظر شدم تا جواب بده. ثانیه ها کند میگذشت و صدای بوق گوشی، هر لحظه بیشتر رو اعصابم میرفت. لب گزیدم و بیشتر منتظر شدم. یه بوق دیگه میخورد تماس خود به خود قطع میشد که جواب داد: _الو.. بفرمایید! نفسم رفت. خودش بود! مهراب... صداش، چه جاذبه‌ی عجیب و حیرت‌انگیزی داشت. آروم‌گفتم: _سلام!... آنام.. چیزی نگفت. سکوت کرد. فکر میکردم حرفی بزنه یا حتی دلیلِ خاموشیِ گوشیمو بپرسه ولی قطع کرد. ناباور به گوشی نگاه کردم. قطع کرد؟ مهراب _سلام!...آنام.. قلبم درد گرفت. دردی رو حس کردم که برمی‌گشت به نزدیکه سه‌سال قبل. با ناباوری به گوشی خیره شدم. تماس رو سریع قطع کردم. دیدمش، بعد از چهارسال طاقت‌فرسا..! ناباورانه خنده‌ای کردم. زنگ زده و با وقاحت میگه آنام؟ یه روز تو آنای‌من بودی لعنتی! گوشی زیر فشار انگشتای دستم درحال خُرد شدن بود. زیر لب غریدم: _آنایی؟ خب باش! یاد حماقت چند ساعت قبلم افتادم که بهش زنگ زدم. چرا چنین کار ابلهانه‌ای کردم؟ حتما تو دلش به من و قلب احمقم خندیده. به من و کل وجودم خندیده. صدای زنگ گوشی دوباره بلند شد. سریع تماس رو به امید این که دوباره آنا باشه وصل کردم: _الو..آقای شاهرودی! @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت۳۸ اهمیتی به حرفش ندادم و منتظر شدم تا جواب بده. ثانیه ها کند
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 شبیه لاستیکی که بادش خالی شده باشه وا رفتم. آنا نبود.... دیگه آنایی نیست! صدامو صاف کردم و گفتم: _بله... بفرمایید! _فردا جلسه‌ای بین اساتید دانشگاه بخاطر شما و یکی از دانشجوهاتون برگزار میشه. تعجب نکردم. هیچ تعجبی نکردم از اینکه بفهمن آنا روزی همسرم بوده. حتما نگران مسائل شخصی بودن که توی نمره دادن و تدریسم مشکل ایجاد کنه. دستی به چونه‌ام کشیدم و گفتم: _منظورتون آنا ملکی هست؟ همسر سابقم؟ منم امروز متوجه شدم که با من چند ترم کلاس برداشته. با جدیت گفت: _بهتره خودتون مسائلتون رو با این خانم حل کنید. نه تنها نباید تو کلاس های شما حضور داشته باشن بلکه حتی وجودشون تو دانشگاه ما هم باعث دردسره. مدیریت دانشگاه امروز... وسط حرفش پریدم و غریدم: _منظورتون چیه؟ خیلی راحت دارین به من انگ میچسبونید؟ باید بگم که چندین سال تو آلمان مشغول تحصیل و تدریس بودم. متوجهید چی میگین؟ _به هرحال...! ما نمی‌تونیم بعدا با موضوعات خصوصی و خانوادگی درگیر بشیم. دانشگاه ما یه دانشگاه سر شناسه. دردی توی سینه‌ام از حرفی که مجبور به گفتنش بودم تا این قائله بخوابه، تو سینم پیچید: _خانم ملکی متاهلن. من و اون... دیگه بهم ربطی نداریم. _درسته که متاهلن ولی احتیاط شرط عقله. راست میگفت. دل که منطق حالیش نمیشد. دل که نمیفهمید طرف شوهر داره. دل من مخصوصا... منی که فدای اون لعنتی شدم. گوشی رو بدون حرفی قطع کردم. بی‌منطق شده بودم. خیلی وقت بود که چیزی تو مغزم ثبات نداشت. سوئیچ ماشینو از روی مبل چنگ انداختم و بلند شدم. @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت۳۹ شبیه لاستیکی که بادش خالی شده باشه وا رفتم. آنا نبود.... دی
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 یکم باید باد به کلم بخوره وگرنه دوباره مجبورم سی‌میلیونی هزینه وسایل خونه کنم. از خونه که بیرون زدم دو ساعت با ماشین کل تهران رو گشتم. حس می کردم دیگه کم کم داره پاهام بی حس میشه. سرعت ماشین رو کم کردم و خواستم ماشین رو پارک کنم کنار خونه‌ای که نگاهم خشک شد روی یه زن! آنا... اینجا چیکار میکرد؟ من چرا اینجام؟ داشت سر مردی داد میزد. شیشه رو کمی پایین آوردم تا صداشو بشنوم: _متوجهی داری چه غلطی میکنی؟ زدی کمد رو داغون کردی. علی بیا این کارگرای قراضه‌اتو جمع کن. من اینجا زندگی نمیکنم. این خونه کوچیکه. پوزخندی رو لبم اومد. به اون خونه... خونه‌ی سه‌طبقه‌ی پونصد متری کوچیک میگفت؟ دست به سینه از نمایش توفیقی رو به روم خیره شدم. خوبیِ ماشینم این بود که شیشه‌هاش کاملا دودی بود و نمی‌تونستن منو ببینن. اگه میفهمیدن من دارم میبینمشون یکم عاشقانه‌تر رفتار میکردن. آنا چی گفته بود؟ محمدعلی، شوهری که عشق اولش بود با نزدیکترینش بهش خیانت کرده؟ نکنه منظورش دوستشه؟ اسم دوست صمیمی‌ش اون زمان چی بود؟ هاله؟ هلنا؟ تو فکر غرق بودم که با حرکت محمدعلی، مبهوت موندم. به آنا سیلی زد..! چخبره؟ دلم جوش اومد و همه وجودم میخواست از ماشین پیاده بشم. @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت۴۰ یکم باید باد به کلم بخوره وگرنه دوباره مجبورم سی‌میلیونی هز
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 تمام چیزی که این لحظه میخواستم شکستن دستاش بود. گمون کردم الان آنا گریه کنه یا مثل وقت‌هایی که با من دعوا میکرد سریع یه جایی پناه ببره، اما با جیغ و داد بلندی به سمت محمدعلی حمله‌ور شد: _آشغال هرزه تو دست روی من بلند میکنی؟ تویی که آوازه‌ی خیانتت به گوش خانوادمم رسیده؟ آره؟ من طلاق میخوام. باید طلاقم بدی. از زندگی با یه کثافتی مثل تو خسته شدم. چشمام چیزی رو که می دید باور نمیکرد. واقعا محمدعلی به آنا خیانت کرده بود؟ با کی؟ مگه میشه به زنی مثل اون خیانت هم کرد؟ دستام دور فرمون مشت شد. محمدعلی با حرص آنا رو عقب روند و داد زد: _بس کن! متوهم شدی. من فقط یدفعه یه غلطی کردم. توئم که خیالبافی هات تموم نمیشن روانی. دست از سرم بردار. زندگی رو به من دو سه روزه حروم کردی که چی؟ آنا با قهقهه‌ی بلندی، مسخره‌اش کرد: _من؟ من متوهم شدم؟ نه! تو توهم زدی که واسم مهمی. باید طلاقم بدی. نمیتونم تحمل کنم که هر روز گزارش هرزه بازی هاتو به گوشم برسونن. انگار محمدعلی توقع این حرف رو از آنا نداشت که تو حالت سکون موند. دستاش رو هوا موند. آنا بود که با غرور و بی‌تفاوتی نگاه میکرد؟ این‌نگاه خودخواهانه‌ای که رو به روی چشمای اون مرد بود، امروز داشت جلوی من می‌بارید. محمدعلی کلافه چند قدمی دور شد تا اینکه گفت: _بیا بریم تو خونه..بسه! آبرو ریزی جلو همسایه‌ها خوب نیست. @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت۴۱ تمام چیزی که این لحظه میخواستم شکستن دستاش بود. گمون کردم
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 آنا با پوزخندی وارد خونه شد. پشت‌بند رفتنشون به خونه، چند لحظه بیشتر نگذشته بود که ماشینی رو به روم پارک کرد. خوب که نگاه کردم، راننده ماشین رو دیدم که داییِ آناست. با خنده و خوشی از ماشین پیاده شدن. تو دستشون چند تا گل و شیرینی بود. یه لحظه از فکرم گذشت *آنا حامله‌ست؟* که انقدر کادو آوردن؟ همه‌ی تنم تو آتیش انگار انداخته شد. اگه حامله بود چی؟ یعنی با حاملگیش اومده امروز به من گفته بیا دوباره ازدواج کنیم؟ زنیکه خیانتکارِ پست‌فطرت! پوزخندی به خوش‌خیالیِ خودم زدم. یه زن متاهل نظر داشتم. به زنی که باعث و بانیِ شکستِ زندگیِ منه. من..مهراب شاهرودی، کسی که حتی یکبار تو زندگیش تو چیزی نباخته، برای اولین بار زنم رو باختم. عشقم رو از دست دادم. زندگیم متلاشی شد! شکست سنگینی که خوردم فقط بخاطر بچه نبود، بخاطر این بود که زنم عاشقم نبوده. ماشین رو روشن کردم و از کنارشون گذشتم. لحظه‌ی آخر اما، متوجه نگاه خیره‌ی داییِ آنا روی ماشینم شدم. *آنا خسته و کوفته از مرتب کردن و جا سازیِ وسایل خونه اونم همراهِ داشتن مهمونایی مثل خانواده دایی که با نگاهشون آدمو قورت میدن، روی تخت پهن شدم. هنوز چند دقیقه هم از این دراز کشیدنم نگذشته بود که در اتاق باز شد. سریع خودمو جمع کردم و بلند شدم. زندایی با لبخند بزرگی، وارد اتاق شد. لبخندی بهش زدم و شالم رو روی سرم درست کردم. زندایی کنارم روی تخت نشست و با مهربونی گفت: _عزیزم خودتو اذیت نکن. راحت باش. منم زنم دیگه. انقدر خودتو می‌پوشونی چرا؟ @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت۴۲ آنا با پوزخندی وارد خونه شد. پشت‌بند رفتنشون به خونه، چند
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 جوابشو فقط با لبخندی دادم. الان فقط نیاز داشتم از خونه‌ام گورشون رو گم کنن. وضعیت روحیِ خوبی نداشتم، جسمم که بخاطر دانشگاه و بعد از اون دعوا و کارای خونه داغون بود. حالا باید خودمو یه زن متین و خوب برای خانواده شوهرمم نشون میدادم. صبر و تحملم داشت تموم میشد. دیدن مهراب، همه‌ی ذهن و قلب و روحم رو درگیر کرده بود. فشارِ روحیم اونجایی بدتر شد که گوشی رو بهم قطع کرد! زندایی آروم دستمو تو دستش گرفت و گفت: _آناجان! عزیزم.. من و داییت الان نزدیکه سی و چند سال میشه که منتظر نوه هستیم. اولش که محمدعلی به عشقِ تو، هر دختری بود و نبود رد میکرد. گفتیم قسمت نبوده ولی قسمت هم شدین. حالا که بهم رسیدید، چرا زودتر بچه‌دار نمیشین؟ شوکه نگاهش کردم. علی هم اون روز تو ماشین به بچه‌دار شدنم اشاره کرد. نکنه دایی و زندایی رو مخش رفتن؟ شایدم میخواد با حاملگیِ من، عسل رو از سرش باز کنه و دور بندازه. نگاهی به دستام که تو دست زندایی بود کردم و سر به زیر، گفتم: _زندایی.. حقیقتش رو بخواید من خیلی بچه میخوام. زندگیم رو با محمدعلی دوست دارم. ولی ..ولی محمدعلی هوایی شده. دلش یه دختر دیگه‌رو میخواد. زندایی ناباور دست رو دهنش گذاشت و هینی کشید: _چی میگی آنا؟ منظورت چیه؟ زن دوم گرفته؟ پنهونی؟ اشک مصنوعی از کنار چشمام ریختم و با بغض، گفتم: _نه زندایی..قضیه این نیست! شکم یه دختر دبیرستانی رو بالا آورده. خانواده‌ی اون دختر هر روز به من زنگ میزنن. پیام میدن. میگن شوهر تو باید گردن بگیره. من چیکار کنم؟ شما بگین...من چیکار کنم؟؟ زندایی که از دایی هم تو اینجور مسائل بدتر بود، سریع گفت: _چیکار میخوای کنی؟ تو حامله شو. بقیه‌اش رو بسپر به من! من نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره. اون بچه هم زنا زاده ست. اجازه نمیدم پاش تو خونه‌‌ی ما وا بشه. @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت۴۳ جوابشو فقط با لبخندی دادم. الان فقط نیاز داشتم از خونه‌ام
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 پوزخندی زدم و گفتم: _الان اینجوری میگین. معلوم نیست چندسال بعد، قراره چیکار کنین. شایدم همه جا با افتخار دست من و اون دختره رو گرفتین و تو چشم مردم کردین که من دو‌تا عروس دارم. هول شد و سریع گفت: _نه...نه عزیزم! نگو اینجوری! آدرس و شماره اونا رو بده. خودم میرم یه پولی میذارم کف دستش که بچه رو سقط کنه. ابروهام بالا پرید. مثل این که یه ذره هم شک نداشت که پسرشون چقدر هرزه‌ست. دستمو از دستش بیرون کشیدم و عصبی از جام بلند شدم. بلند گفتم: _خب... که چی؟ نه واقعا که چی؟ دل شکسته‌ی من دل میشه؟ یا حالِ بدم؟ همین که تا الان نشستم و طلاق نگرفتم ازش، بخاطر آبروی پدرمه. رنگ زندایی قرمز شد. مهریه‌ی من کم چیزی نبود، تقریبا دایی و زندایی رو ورشکست میکرد. محمدعلی اما براش عین آب خوردن بود جور کردن مهریه‌ام! بازومو گرفت و با ملایمت و مهربونی گفت: _آنا جان! خب تو هم حق بده بهش. اون مَرده تو زنی... زن اگه با زندگیش نسازه که زندگی واسش زندگی نمیشه. _درکت نمیکنم زندایی. حرفاتو نمیفهمم. یعنی اگه دایی میرفت بهت خیانت میکرد و شکم یه بچه‌ دبیرستانی رو بالا میاورد بازم همین حرفا رو به خودت میزدی؟ صورتش سرد و پر از انزجار شد. شک ندارم الان دلش میخواست که خفم کنه. به زور تحمل کرد و جلوی خودش رو گرفته بود تا بهم چیزی نگه ولی صورتش هر لحظه کبودتر میشد. آخرم بلند شد و با توپ و تشر از اتاق بیرون رفت. در اتاقم جوری محکم کوبید که بلند خندیدم. @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت۴۴ پوزخندی زدم و گفتم: _الان اینجوری میگین. معلوم نیست چندسال
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 یه جوری همتون رو زجر بدم که تقاصِ کاری که با من کردین، تک به تک پس بدین. هنوز یادم نرفته موقع‌ی عقدم با محمدعلی زندایی نذاشت عاقد سه دفعه ازم رضایت برای وکالت بگیره و وسط مراسم با بی‌آبرویی گفت: _واسه زن مطلقه‌ام مگه سه‌دفعه جایزه؟،؟؟ دلِ زندایی با دختر خواهرش بود، ولی محمدعلی منو میخواست. شایدم بخاطر عسل، منو میخواسته! آهی کشیدم و گوشیمو روشن کردم. هیچ تماسی نبود‌. نه از خانواده‌ام، نه از مهراب! چطور مامان زنگ نزده و احوالمو نگرفته؟ اونم بخاطر این همه مهمون؟ که خانوادم شوهرم اومدن خونه‌ام حداقل یکم راهنماییم کنه؟ بهونه‌گیر شده بودم و این بی سابقه بود. بغض کرده به شماره‌ی مهرابی که اسمش رو *استاد* سیو کرده بودم، خیره شدم. مهراب..! تا خواستم دوباره بهش زنگ بزنم علی وارد اتاق شد. با حرص بهم توپید: _به مامانم گفتی میخوای ازم طلاق بگیری؟ هان؟ گوشی رو نامحسوس پایین آوردم، اما دستم خورد روی دکمه‌ی سبز رنگ و صدای بوق تماس، اومد! خندیدم و با تمسخر گفتم: _چی میگی؟ مگه دیوونه‌ام به مادرشوهرِ لجبازم چیزی بگم که به ضرر منه؟ _پس چرا مامان انقدر ناراحته؟ چیکارش کردی؟ اومده میگه آنا از زندگی با تو راضی نیست. _قربون مادرشوهرم برم که فهمید من راضی نیستم، ولی شوهرم نفهمید! @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت۴۵ یه جوری همتون رو زجر بدم که تقاصِ کاری که با من کردین، تک ب
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 از غصب داد کشید: _داری چه غلطی میکنی؟ تو چه مرگته آنا؟ اون جر و بحث جلوی در بس نبود؟ که همون دم‌اولی همسایه ها رو با خبر کرد؟ قبل از این که من حتی بخوام از خودم دفاع کنم، در اتاق با شدت باز شد و زندایی هول زده و با ترسِ و لرز مصنوعی گفت: _وای پسرم! تو رو خدا بخاطر من زندگیتو از هم نپاش. اینکارا چه معنی میده؟ با هم بسازید، سازش رمز زندگی موفقه. پوزخندی زدم و پشتمو به هردوشون کردم. معلومه کسی اینجا طرفدار من نیست. چرا باید زور بیخود بزنم؟ قدر بی‌بی رو ندونستم گیر این زنداییِ سگ‌پاچه‌ام افتادم. لگد به بختم زدن دقیقا همین بود. این میانجی‌گریِ زندایی بیشتر باعث عصبی شدنِ علی و مظلوم نمایی بود. هروقت من و مهراب دعوایی بینمون پیش میومد بی‌بی خودشو کنار می‌کشید و حرفی نمیزد. حتی چند دفعه پرسیدم چرا چیزی نمیگین که حرف قشنگی زد: _زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند! حتی اگه تو و مهراب جلوی‌من خودتونو بکشید من حق دخالت ندارم. به من مسائلِ بین شما دوتا مربوط نیست، مگه این که مهراب بخواد دخترمو بزنه! اونموقع خودم با چماق و کمربند بیرونش میکنم. اونوقت زندایی تو هر کاری که میشد ناخونک میزد. تازه گاهی تو افکارِ خنده‌دارم فکر میکنم که خودش دعانویس واسه خراب شدن زندگیِ من و مهراب نوشته. میترسم بفهمه علی شکم عسل رو بالا آورده سریع بیاد وردلم بشینه بگه: _عیب نداره خواهرته. خواهر با خواهر هوو بشه اتفاقی نمیوفته که! در این حد خانواده داییم بی‌شرف و وجدانن. هر وقت که مهراب و محمدعلی رو از هر لحاظی مقایسه میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که من خر شده بودم. پچ‌پچ آروم زندایی ناواضح به گوشم میرسید: _این زنت چشه؟ چرا همچین میکنه؟ میگه زیر سر تو بدجوری بلند شده. @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت_۴۷ گوشی تو دستم بود و نگاهم روی تماسی که خورده بود. تماس بعد
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 درد تو کل سرم پیچید و غرورم نذاشت که حتی خم به ابرو بیارم. چشماشو درشت کرد و تو صورتم براق سده جیغ کشید: _تو زنیکه‌ی دو هزاری... قبل از این که زندایی ادامه‌ی حرفش رو بزنه صدای داد دایی اومد: _اینجا چخبره؟ زندایی موهامو ول کرد و سرم با خجالت زیر افتاد. نمیدونستم باید چیکار کنم. با دایی راحت نبودم و ازش حساب میبردم. ولی نه اونقدری که اجازه بدم طرف زنش رو بگیره. با صدای آروم و زیری گفتم: _ببخشید...میشه لطفا برین بیرون؟ من با محمدعلی حرف خصوصی دارم. زندایی با حرص توپید: _تو چرا انقدر پررو و بی‌پروایی؟ هان؟ محمدعلی اونجا شبیه مترسک وایستاده بود و فقط نگاه میکرد. پوزخندی به خودم زدم. مهراب اگه بود تا حالا ده‌دفعه گفته‌بود به آنا کار نداشته باش مامان! بی‌‌حس روی تخت نشستم و سرد گفتم: _حرمتتون رو تا الان اگه نگه‌داشتم به حرمت سالایی بود که عاشقِ پسرت بودم زندایی! لطفا بیرون برین! مشکلات ما به خودمون مربوطه. ای‌کاش اصلا به شما نمی‌گفتم چی شده. زندایی هم نه گذاشت و نه برداشت، بی‌پرده گفت: _آره کار زشتی کردی که دو تنبون شدن شوهرتو به من داری میگی. میفهمی؟ اشتباه کردی. قرار نیست من شوهرتو درست کنم که! خودت باید زنیت میکردی که نداره سمت زن دیگه‌ای! @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت_49 خنده‌ی تلخی کردم و تیکه انداختم: _پدوفیل بودن پسرتو به من
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 به صمیمیت دروغینش خنده‌ی کوتاهی کردم. همه چیز داشت مخم رو میخورد. انگار کسی داشت تو سرم میگفت همه میخوان تو رو بسوزونن. سرم درد میکرد اونم به شدت! شالمو کشیدم رو سرم و از جا بلند شدم و گفتم: _هیچی نشده دایی. خودمون حل میکنیم. از شما بخوایم روتون تو روی ما باز میشه. درست نیست. یه مشکل خصوصیه. _مشکلات زناشویی؟ انگار دایی میخواست تا ته این قضیه بره. لبخندی زدم و گفتم: _دایی شما میخواید زن بگیرید؟ یه زن‌دوم؟ چشمای دایی برق انداخت و حالم رو بد کرد. پس معلومه پشت پسرش وایمیسته. مرتیکه های هول! پسر و پدر شبیه همن! خنده‌ی تلخی کردم: _پسرتون با یه دختر بوده. یه دختر دبیرستانی. و احتمالا اون دختر بچه‌سال، حامله‌ست. میفهمین؟ من و علی حتی یه‌سالم از ازدواجمون نگذشته. چطور اینکارو کرده؟ شما چندین ساله با زندایی بودین ولی خیانت نکردین. _چون زنداییت برای من کافی بود. شاید برای علی کافی نبودی! خندیدم. فقط خندیدم چون دیگه مخم رد داده بود. کل این سکانس ها، حرف‌ها، همشون تو مغزم بود. انگار میدونستم چی پیش میاد. سری تکون دادم و گفتم: _دیدین؟ دیدین گفتم خصوصیه؟ نه حرفای شما نه زندایی نه هرکس دیگه ای قرار نیست این زخم هایی که به خورده کم کنه. فقط لطفا دخالت نکنین. دایی از جا بلند شد و گفت: _بهتره یکم زن‌بودن رو یاد بگیری جای این که بی احترامی کنی دخترم! تمام فشار های عالم انگار همین لحظه روی من افتاد که با فک قفل شده و حرصی گفتم: _مادرم به من تمام زنیت هایی که باید رو یاد داده. پدرم همه‌ی مردونگی هایی که باید به پای مرد زندگیم بکنم یادم داده. ولی یادتون نره که خیانت هیچ بهونه‌ای نداره... هیچ دلیل و بهونه‌ای! برگشت سمتم و با چشمای خیره‌اش نگاهم کرد و گفت: _پس اگه زنیت داری و خیانت دلیل نداره چرا طلاق گرفتی؟ @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻