ویرانه❤️🔥عشقِ بیگانه🍊💚
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت118 دستمو از دست مهراب بیرون کشیدم و با حرص گفتم: _الان که رفت
🌻🍊🌻🍊🌻
🍊🌻🍊🌻
🌻🍊🌻
🍊🌻
🌻
#تشبیه_او
#پارت119
مهراب با خستگی گفت:
_من خیلی خوابم میاد. پشت فرمون خسته شدم
_بشین فعلا. بیبی میگه ننداز پتو رو به حرفش گوش کن.
تسلیم ما دوتا زن شد و نشست. خستگی از سر و صورتش میبارید.
دلم براش سوخت و به بیبی گفتم:
_میخواین من پتو و بالش بندازم، مهراب کنارمون بخوابه ولی بیدار باشه ما دو تا حرف بزنیم؟ هم پیشمون حرف بزنه هم دراز بکشه؟
نگاه عجیبی بهم کرد و گفت:
_دوسش داری؟
پلکام لرزید. شوکه گفتم:
_چی؟
_واضح پرسیدم. مهراب رو دوستداری؟؟
مونده بودم که چی جوابش رو بدم. مهراب هم با انتظار نگاهم میکرد. میدونست دوسشدارم، بارها بهش گفته بودم اما از بیبی خجالت میکشیدم.
چطوری تو چشمای بیبی زل میزدم و میگفتم که عاشقشم؟ اونم وقتی که بیبی یه زن سنتی بود و میدونست که من متاهلم. از طرفی هم نمیتونستم بگم که دوسشندارم چون هم دروغ بود و هم این که با تیپا از خونش پرتم میکرد بیرون!
سرمو پایین انداختم و شرمنده گفتم:
_دوست داشتن.. نه! من وابسته و عاشقشم...
سکوت بیبی، میترسوندتم. انگار کسی سرب مذاب تو دلم میشست. نگران و تند تند ادامه دادم:
_ولی من با مهراب به شوهرم خیانت نکردم.
اول اون بود که شروع کرد به خیانت کردن با خواهرم، منم مثل اون نرفتم با مهراب کار غیر شرعی یا خلافی انجام بدم، فقط همدیگه رو دوست داریم.
با سردی گفت:
_دوست داشتنش خیانت نیست؟
_من با دوستداشتن امیرعلی موقع ازدواجم با مهراب، به مهرابم خیانت کردم!
@deledivane
🌻
🍊🌻
🌻🍊🌻
🍊🌻🍊🌻
🌻🍊🌻🍊🌻