eitaa logo
ویرانه❤️‍🔥عشقِ بیگانه🍊💚
20.8هزار دنبال‌کننده
222 عکس
81 ویدیو
0 فایل
راز دل دیوانه به هشیار نگویید اسرار لب یار به اغیار نگویید. بویی اگر از گوشه‌ی میخانه شنیدید ای اهل نظر بر سر بازار نگویید.! • کپی از رمان ها حرام می‌باشد❌️ https://eitaa.com/joinchat/1974599839C99e2002074 تبلیغات👆
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 -چون نه عروسی میتونم برات بگیرم نه اون زندگی که همیشه بهت قول میدادم، فعلا باید با پس انداز مامانم یه جا رو رهن کنیم و با پول داداشم یه ماشین دسته چندم بخرم فقط زیر پامون باشه، نه طلایی نه چیزی -سروش، دیوونه شدی؟ خب منم جهیزیه ندارم، خانواده مم که.. هنوز جمله ی نسترن تموم نشده بود در اتاق و زدن، بلند شدم رفتم بازش کردم، یکی از پرسنل هتل پشت در بود و به محض دیدنم گفت: مدیریت هتل میخوان شما رو ببینن، سرمو چرخوندم سمت دوربینهای راهروی هتل و زل زدم بهش، لبخند کمرنگی زدم و گفتم -به مدیریت هتل بفرمایید من کار واجبی داشتم که اومدم وگرنه این خانوم نامزدمه، همین الان هم تسویه میکنیم و میریم درو محکم کوبیدم و به طرف نسترن برگشتم، نگامو که دید گفت: چی میگن سروش؟ -میگن باید بریم، پاشو لباساتو بپوش -کجا بریم آخه؟ چرا؟ -میریم یه جای بهتر، من رفتم وسایلمو از اتاقم بردارم از هتل که اومدیم بیرون به یکی از بهترین رفیقام زنگ زدم، فوری جواب داد: مشکل پیدا نکنی که یاد حامد نمیفتی، چی شده؟ -حامدخان یدونه باشی، این حرفا چیه رفیق؟ کجایی؟ -زیر سایه ات سروش خان، شما فقط به آسمون نگاه میکنی @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 خنده ام گرفت، نسترن هم با خنده ی من لبخند زد، گفتم -حامد یه جا برای امشب میخوام، خودم و نامزدم -به به، پس دم به تله دادی، مظفرخان ورشکست شده مگه؟ -داستانش مفصله حامد، اینطوری نمیتونم بگم، کجا بیام داداش؟ حامد گفت خودش میاد دنبالمون، همونجایی که باهاش قرار گذاشته بودم وایسادیم تا بیاد، چند دقیقه بعد نسترن نشست، بهش نگاه کردم و گفتم -پاشو دختر زشته، الان حامد میرسه -خسته شد پام، مگه چی میشه؟ -پاشو نسترن، دربست میگیرم میریم یه کافه ای جایی -دیوونه، مگه به دوستت اینجا آدرس ندادی؟ میری کافه؟ -بهش زنگ میزنم بیاد اونجا، فقط پاشو نسترن مردم نگاه میکنن بلند شد و گفت: چقدر مبادی آداب تشریف داری، مردم چکار به ما دارن آخه؟ -بیا بریم کنار خیابون یه دربست بگیرم، دیگه هم از این کارا نمیکنی خب؟ -خب، شوهر بداخلاق خنده ام گرفت، چه اسیری شده بودیم جفتمون، هیچ وقت فکر نمیکردم به همچین روزی بیفتم، یه دربست گرفتم و رفتیم نزدیکترین کافی شاپی که دیدیم، @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 همونجا به حامد زنگ زدم و آدرس کافه رو دادم که بیاد اونجا دنبالمون.. حامد که رسید با دیدن نسترن خیلی تعجب کرد و گفت -فکر میکردم با فهیمه ببینمت -آخه آدم عاقل، اگه فهیمه کنارم بود که من مشکلی نداشتم صورت نسترن سرخ شد، خودم فهمیدم چه گندی زدم، یهو گفت -باشه سروش خان، من میرم که شما مشکلی نداشته باشی بلند شد و رفت طرف بیرون کافی شاپ، حامد گفت -جریان چیه سروش؟ این کیه؟ -جریان مفصله، بشین برم دنبالش بلند شدم دوییدم دنبال نسترن، وقتی بهش رسیدم داشت از در میرفت بیرون، دستمو جلوی در گذاشتمو گفتم: اینطوری نمیشه با هر حرفی سرتو بندازی پایین بری -این هر حرفی نبود سروش، تو انگار پشیمونی با من اومدی فقط روت نمیشه بهم بگی -نسترن خل نشو، من که بچه نیستم، خودم با میل و اراده ی خودم باهات اومدم، حرفی هم که زدم فقط توضیح شرایط به دوستم بود، حامد خیلی گله، اصلا فرق میکنه با مهران و بقیه، خیلی به خونه و خونواده اهمیت میده، در کل آقاست -دیگه از این حرفا نزنی، اصلا اسم فهیمه رو پیشم نیار -چشم عزیزدلم، چشم تاج سر دوتایی برگشتیم پیش حامد، @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 وقتی جریان و براش تعریف کردم گفت: نمیدونم چی بگم، تو میخوای بدون بابابزرگت و گالری بابات چیکار کنی؟ خونه رهن کردی ماشین خریدی از کجا میخوای بیاری بخوری؟ -حامد من همیشه بهت حسودیم میشه، هم خرج خانواده تو میدی هم به بقیه کمک میکنی، همون کاری رو میکنم که تو میکنی -پسر خوب من همین الان از شرکت اومدم، مرخصی ساعتی گرفتم، تو میدونی من اصلا چیکار میکنم؟ بیخیال گفتم: هرچی، کاره دیگه -بله، دوییدن تو سالن تولید و روزی هشت نه ساعت سرپا بودن کاره، تو شرکت ما خبری از عزت و احترام گالریتون نیست سروش خان نمیخواستم جلوی نسترن کم بیارم، گفتم: یه جوری حرف میزنی انگار آپولو هوا میکنی، اگه تو میتونی منم میتونم، فعلا یه جا امشب ردیف کن تا فردا بگردم دنبال آپارتمان -ازدواجتون چی؟ کی ثبت میشه؟ به نسترن نگاه کردم، نمیدونستم چی بگم، حامد گفت: اگه بخواین صیغه ی محرمیت هم بخونید باید پدر ایشون رضایت بده نسترن گفت: اون پدرم نیست حامد با تعجب نگاهم کرد، گفتم -بعد از مرگ پدرش، مادرش با عموش ازدواج کرده، بعد هم شناسنامه شو عوض کردن و اسم عموشو گذاشتن داخلش، نسترن خودشم چند سال پیش اینو فهمیده @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 -خب اون مشکلی نیست، عمه ای مادربزرگی خاله ای کسی بیاد شهادت بده این آقا عموشه میتونید شناسنامه ی اصلیشو درخواست کنید و با همون عقد کنید، میدونید مزار پدرتون کجاست؟ نسترن گفت: بله میدونم -خب اینم خودش مدرک خوبیه، میشه ثابت کرد، مادرتون در قید حیاته؟ راضیه به این ازدواج؟ به جای نسترن من گفتم: آره داداش راضیه، چرا بازجویی میکنی؟ یه شب جا خواستم ازت با خنده ی من حامد هم خنده اش گرفت، دوباره گفت -کاش خانواده ها رو راضی میکردین، اونطوری بهتر بود -چشم بسته غیب گفتی؟ راضی نمیشن خب چیکار کنیم؟ حامد اون شب ما رو برد پیش داییش، آپارتمانش بزرگ بود و خودش تنها زندگی میکرد، کلی هم بهش سفارش کرد و رفت، به داییش گفت ما زن و شوهریم و به خاطر بدهی من فراریم، بیچاره داییش چقدر دلداریم داد.. موقع خوابیدن نسترن آروم گفت -از فردا چیکار کنیم؟ -فردا که فقط باید دنبال خونه بگردیم، البته نمیدونم پس انداز مامانم چقدره ولی حتما اونقدری هست که وسط شهر یه جای خوب گیرمون بیاد، بعدش باید فکر وسیله باشیم برای زندگی -خب بعدش؟ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 چونه شو آوردم بالا و گفتم: هی بعدش بعدش نکن، با مامانت قرار بذار باهاش حرف بزنیم ببینیم میشه بدون شکایت و این حرفا رضایت بگیریم ازشون -باشه، بهش زنگ میزنم ولی پس فردا -چرا پس فردا؟ لبخند زد و گفت: چون فردا باید بریم دنبال خونه بگردیم، وسیله بخریم کلی کار داریم دماغشو کشیدم و گفتم: رسما داریم زن و شوهر میشیما -وای چقدر هیجان داره باهم خندیدیم، کنار نسترن بودن به همه ی سختی ها می ارزید، به اینکه این لحظات قشنگ و عاشقونه رو تجربه کنم.. وقتی دیدم خوابش برده زل زدم به صورت قشنگش، همه ی قشنگیا جمع شده بودن تو چهره ی معصومش، آروم لپشو نوک دماغشو بوسیدم، از دیدنش سیر نمیشدم، تصور اینکه یه عمر قراره کنارش زندگی کنم حالمو خوب میکرد... صبح که از خواب بیدار شدیم دایی حامد کلی برامون تدارک دیده بود، حسابی بهمون چسبید، اصرار داشت بیشتر پیشش بمونیم تا مشکلم حل بشه اما گفتم یه بابابزرگی دارم که میتونه کمکم کنه، میرم ازش قرض میگیرم، دروغ نگفتم، بابابزرگم انقدر داشت که میتونست یه شهر و بخره، بعد از صبحونه از خونه زدیم بیرون، این بار تلفن نسترن زنگ خورد، جواب داد: بله؟ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 نمیدونم بهش چی گفتن که رنگ صورتش قرمز شد، بهش اشاره کردم بزن رو آیفون، وقتی زد عموش داشت صحبت میکرد -قرارمون امروز بود، شنبه، باید با دویست میلیون بیایید وگرنه.. به جای نسترن گفتم: خواب دیدی خیر باشه عموجان، پولی در کار نیست، منتظر احضاریه ی دادگاه باش، خلاص دکمه ی قطع تماس رو زدم، حس کردم نسترن خیلی پکره، گفتم چیه گل من؟ -سه روزه داریم دور خودمون میچرخیم، سروش... -دور خودمون نمیچرخیم عزیزم، امروز هرطوری شده یه خونه پیدا میکنم، بقیه ی کارا هم خیلی زود جفت و جور میشه به مامانم زنگ زدم، گفت موقع قرارداد خونه پول رو بهم میرسونه، تا ظهر میگشتیم تا بالاخره تو یه بنگاه چشممون آپارتمان یه خوابه ای رو گرفت، هم مکانش مناسب بود هم امکاناتش، بعد از بازدید قرار شد بعدازظهر صاحبش بیاد برای عقد قرارداد.. همون روز قولنامه رو نوشتیم و پول رهن رو به حساب صاحبخونه واریز کردم، تقریبا هوا تاریک شده بود که کلید رو تحویل گرفتیم، وقتی رفتیم داخلش با دیدن خونه ی خالی دلمون گرفت، به نسترن گفتم -کاش لااقل وسایلمو از بابابزرگ میگرفتم @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 -اون وسایل اونجا قشنگن، اون خونه کجا و اینجا کجا -نسترن، اینطوری نگو دلمو خون نکن دیگه، ایشالا تا پنج ماه دیگه با بابابزرگ آشتی میکنم میریم همونجا زندگی میکنیم -چرا پنج ماه؟ -چون پنج ماه دیگه موعد قراردادمه، اونجا رو رهن کردم -چرا من فکر میکردم خریدی؟ خندیدم و بعد از باز کردن در حموم گفتم: چون فکر کردی خیلی مایه دارم -نیستی مگه؟ رفتم طرفش، دستمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم: فقط بابابزرگ پولداره، نمیدونم چطوری و از کجا، چون انگار خانواده اش هم از طبقه ی متوسط بودن، خلافکارم نیست، ولی خیلی پولداره، خیلی -ممکنه یه روزی تورو ببخشه؟ -نمیدونم، تا حالا کسی رو غضب نکرده بخواد بیرونش کنه که بدونم کی آشتی میکنه، ولی مهم نیست، آخرش مجبوره خودش بیاد طرفم، من نوه ی محبوبشم -اوهووووو، خدای اعتماد به سقف -چی شد چی شد؟ منو مسخره میکنی؟ جرات داری وایسا -جرات ندارم و فرار میکنم... اون شب شام بیرون خوردیم و موقع برگشت رفتیم دوتا پتو و دوتا بالشت با یه زیرانداز خریدیم، برای خوابیدن بد نبود، @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 وقتی روی زمین دراز کشیدیم اول به مامانم پیام دادم -مرسی مامان، یه آپارتمان خوب قولنامه کردم، الانم همونجا هستیم، عاشقتم جواب داد: فدات بشم مامان، خدارو شکر، زودتر باید عقد کنید مامان نوشتم: چشم، دنبال کاراش هستیم بازم نوشت: آرزوی دیدن عروسیتو دارم، آرزو به دل نذاری منو نمیدونستم چی جوابشو بدم، چطوری میشد عروسی گرفت، نسترن که دید زل زدم به صفحه ی گوشی گفت: چیه سروش؟ بدون اینکه نگاش کنم گفتم: مامانم میگه باید عروسی بگیرم -خب؟ -خب نمیدونه من قبلا داماد شدم یدونه زد روی شکممو گفت -بدجنس، نه چک زدی نه چونه، عروس اومد تو خونه برگشتم طرفش، دستمو گذاشتم کنار صورتمو گفتم -اتفاقا هم چک زدم هم چونه، عروس خانوم لباس خوابت کو؟ به تی شرت آستین کوتاهش نگاه کرد و گفت: لباس خوابه دیگه با این حرفش یدونه محکم کوبیدم به پیشونیم طوری که سرم عقب رفت، بعد هم با خنده گفتم: خدا، زن خنگم نعمته -خنگ خودتی، منظورت چیه؟ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 دوباره نگاهش کردم و گفتم: هیچی بابا، خود شما چطوری؟ بی توجه به حال و روزم گفت: خیلی بد، چطوری و کی میتونیم عقد کنیم؟ با انگشتم ذوی شکمش طرح میکشیدم، بعد گفتم: فردا اول میریم پیش وکیل، حامد آشنا داره،بعدش باید یه خورده وسیله هم بخریم برای اینجا، نسترن اجازه ی ازدواج رو میگیریم، غصه نخور -یعنی من تا آخر عمرم بی کس و کار میمونم؟ تو بالاخره با خانواده ات آشتی میکنی، همین الانم هواتو دارن، مامانت، داداشت، اما من چی؟ نمیگن زنده ام یا مرده، اگرم زنگ میزنن میخوان باج بگیرن -شبمون و خراب نکن نسترن، فامیل من فامیل توام میشن چه عیبی داره؟ فعلا روح منو سیراب کن تا برسیم به فامیل نگام کرد، دستمو باز کردم یعنی بیا پیشم، خودشو بهم چسبوند، موهاشو نوازش کردم و گفتم -مظفرخان فکرشو نمیکرد یه روزی به خاطر دختری به اسم نسترن وایسم تو روش ولی من وایسادم، پس دیگه اینا رو نگو -چشم نمیگم، تو فقط برام بمون سروش، نمیدونم اگه ولم کنی روزگارم چی میشه -میمونم بابا، کجا برم از اینجا بهتر؟ بعد سرش و بالا آوردم و لبمو به گونش چسبوندم.. دیگه احساس نمیکردم دارم گناه میکنم، درسته خطبه رو نخونده بودن اما من نسترن و زن خودم میدونستم، اونم همینطور بود.. برای خونه یه خورده وسایل خریدیم و پیش وکیل رفتیم، همه چیز به نفعش بود، @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 اونا مجبور بودن شناسنامه ی اصلیشو با گواهی فوت پدرش تحویل بدن.... روزی که قرار بود بریم محضر عقد کنیم هیچ وقت یادم نمیره، خودم برای نسترن لباس سفید خریدم، پرایدمو که تازه خریده بودم گل زدم، با نامه ی دادگاه و شناسنامه و گواهی فوت پدرش دوتایی از خونه زدیم بیرون، خودمم کت و شلوار دامادی پوشیدم با یه پاپیون خوشگل روی یقه ام، نسترن واقعا خوشگل شده بود، میترا اومد خونه مون و آرایشش کرد، مهران و حامد و ساسان هم اومده بودن، خیلی دلم میخواست پدر و مادرمم بیان اما ساسان گفت نیومدن که به بابابزرگ بی احترامی نکنن، تو محضر نشسته بودیم که سوسن هم اومد، با اومدنش حس کردم مامانم اومده، صورتمو بوسید و گفت -مگه میشد تو عقد ته تغاریمون نباشم؟ خوشبخت بشی بعد هم صورت نسترن و بوسید و یدونه دستبند طلای خوشگل بست به مچ دستش، کنار گوشش گفت: داداشمو بهت میسپارم، هواشو داشته باش نسترن لبخند زد و سرش و پایین انداخت، ساسان و میترا هم نفری یه سکه بهمون دادن، بعد از اینکه نسترن بله رو گفت و خطبه خونده شد ساسان یه کارت بانکی گذاشت تو جیبمو گفت اینم کادوی باباست، فکر میکرد از هر چیزی بیشتر به دردت میخوره، دوتا بلیط هم درآورد و داد دستم، @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 یه تور چهار روزه به استانبول، گفت: اینم کادوی مامانه -مامان کادوش و قبلا داده -میدونم، اینم روش، دیگه باید صبر کنیم ببینیم بابابزرگ کی نرم میشه، تازه خاله و شوهرخاله هم حسابی شاکی هستن، دایی هم به احترام خاله باهات چپ افتاده به میترا نگاه کردم و خندیدم، میترا یدونه زد روی بازوی ساسان و گفت: یعنی چی ساسان؟ بابا که اصلا حرفی نزده فقط نمیخواد دلخوری پیش بیاد سوسن گفت: بیخیال بچه ها، عروس و دوماد الان دل تو دلشون نیست برن تنها باشن -سوسن جان مرسی که اومدی، اصلا فکرشو... هنوز جمله ام تموم نشده بود که در محضرخونه باز شد، مامان نسترن اومد داخل و زل زد بهمون، خیلی با دیدنش عصبی شدم، اصلا دلم نمیخواست نسترن باهاش رفت و آمد داشته باشه، اومد نزدیکمون و گفت -مادر عروس و خبر نکردین بی معرفتا؟ سوسن گفت: شما مادر نسترن هستین؟ سروش که گفت -میدونم چی گفتم آبجی، ایشون بود و نبودش هیچ فرقی نداره -من مادر نسترنم، به گردنش حق دارم، بزرگش کردم، زحمتشو کشیدم به حالت مسخره گفتم -خسته نباشین نسترن گفت: سروش، بسه دیگه @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥