21.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃♥️
رمان #ضحی
بقلم #شقایق_آرزه
#نسخه_صوتی
#قسمت_ششم
#بخش_1
○•پیج اینستاگرام نویسنده•○
https://instagram.com/shaqayeqareze?utm_medium=copy_link
.
#نذر_فرهنگی #نذر_کتاب
#انتشار_حلال
کانال ایتا🦋👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
22.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃♥️
رمان #ضحی
بقلم #شقایق_آرزه
#نسخه_صوتی
#قسمت_ششم
#بخش_2
○•پیج اینستاگرام نویسنده•○
https://instagram.com/shaqayeqareze?utm_medium=copy_link
.
#نذر_فرهنگی #نذر_کتاب
#انتشار_حلال
کانال ایتا🦋👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
21.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃♥️
رمان #ضحی
بقلم #شقایق_آرزه
#نسخه_صوتی
#قسمت_ششم
#بخش_3
○•پیج اینستاگرام نویسنده•○
https://instagram.com/shaqayeqareze?utm_medium=copy_link
.
#نذر_فرهنگی #نذر_کتاب
#انتشار_حلال
کانال ایتا🦋👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
23.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃♥️
رمان #ضحی
بقلم #شقایق_آرزه
#نسخه_صوتی
#قسمت_ششم
#بخش_4
○•پیج اینستاگرام نویسنده•○
https://instagram.com/shaqayeqareze?utm_medium=copy_link
.
#نذر_فرهنگی #نذر_کتاب
#انتشار_حلال
کانال ایتا🦋👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
ضُحی
💕⏳💕⏳💕⏳💕⏳💕⏳💕 ⏳💕⏳ 💕 ♡﷽♡ #فانوسهای_بیابانگرد ( #پرپرواز ) #قسمت_پنجم جلو رفتم و دوزانو نشستم: _پاشید
💕⏳💕⏳💕⏳💕⏳💕⏳💕
⏳💕⏳
💕
♡﷽♡
#فانوسهای_بیابانگرد ( #پرپرواز )
#قسمت_ششم
...
شب شکسته بود و سحر سر زده بود که در میان صداهای محو توپ و انفجار که از دوردست می آمد صدای ماشینی از محوطه به بیمارستان رسید و متوجه ورود مهمان شدیم...
آقایان بهیار فوری چند برانکارد دست گرفتند تا از بیمارستان خارج شوند اما...
پیش از آنکه به انتهای راهرو برسند چند مرد با لباسهای نظامی وارد شدند...
یکی از آنها جلوتر می آمد...
از نظر گذراندمش؛ قد تقریبا بلند و موهای آشفته و خاکی و صورتی که چیزی در آن به چشم نمی آمد جز خستگی و بی خوابی...و البته تعجب فراوان!!... همین ها در نظر اول به چشمم آمد.
جلو آمد و با همان تعجب به دکتر و سایرین سلام کرد:
_برادر رئیس این بیمارستان شمایید؟
دکتر خنده کوتاهی کرد و نگاهی به این مستطیل گل مالی شده انداخت:
_اگر اینجا بیمارستان محسوب بشه بله بندهام رئیسش محسوب میشم...
_میتونم خواهش کنم تشریف بیارید چند دقیقه بیرون در خدمتتون باشم؟
_خواهش میکنم... بفرمایید
با هم به طرف انتهای راهرو حرکت کردند و من متعجب از این صحبت سری این وقت شب با حرکت لب رو به نرگس تعجبم را بروز دادم و به کار خودم مشغول شدم.
چند نفر از بهیار ها دوباره برای آوردن مجروح برانکارد ها را بلند کردند ولی همان جوان به آنها گفت هنوز مجروحی نیامده...پس اینها که بودند که زودتر از مجروحها رسیده بودند؟
همه چیز سوال برانگیز و عجیب بود...چهرهها پر از سوال بود اما همه خود را مشغول کار نشان می دادند...
همه منتظر رسیدن خبر بودند اما تا بعد از نماز صبح این انتظار ادامه پیدا کرد.
بعد از اذانی که رادوی کوچک بیمارستان صدایش را رساند و نمازی که هر یک به طریقی خواندند کماکان مشغول کار بودیم بود که دکتر لبرگشت و قبل از انجام هرکاری صدا زد:
_خانوما تشریف بیارین همگی چند لحظه!...
دورش را که گرفتیم راز این جلسه ناگهانی شبانه برملا شد:
_والا راستش این آقایی که قبل نماز اومد توی بیمارستان جانشین فرمانده تیپیه که تو همین محور عملیات دارن...
میگه فشار زیاد شده ممکنه، ممکنه مدت کوتاهی این جاده سقوط کنه...
برای همین میخوان که بعد طلوع آفتاب خانومها اینجا رو ترک کنن...
مثل خمیر وا رفتم... هنوز نیامده بروم؟
بدون اینکه حتی یک زخم را ببندم و یک تیر از تن خسته مجروحی بیرون بکشم؟!
پس دلیل نگاه متعجب و حکمت جلسه سری شبانه شان این بود!
❌❌کپی به شدت غیر مجاز❌❌
💕
⏳💕⏳
💕⏳💕⏳💕⏳💕⏳💕⏳💕