eitaa logo
دیمزن
5.1هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
884 ویدیو
27 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این مسجد قرن نهم هجری به دستور صالحه خانم (دختر سلطان جهانشاه) ساخته شده. خیلی هیجان انگیزه آدم دستور بده یه چیزی بسازن که ۵۰۰ سال بعدش هم بشه محل گرفتن معارف الهی و بزرگداشت دردانه های خلقت. صالحه خانم فکر کنم نیتت خیلی خوب بوده. خدا ازت قبول کرده. ! 😅. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتی شجاعت در ابراز حق، باعث عاقبت بخیری ساحران می شود! https://ble.ir/ayenooshgah
 خوشا به حال کسی که وقتی فهمید حق با کی است، یک مرتبه صد و هشتاد درجه عوض شود، نگوید نه، من باید روی حرفم بایستم. از کلمات غلطی که در ایران معروف است این است که می‌گویند حرف مرد یکی است، حرف مرد یکی است به شرطی که حرفش درست باشد، اگر حرفش غلط است، نخیر، سریع نگویم من چون گفتم از حرفم برنمی گردم، نه. ساحرهای موسی هم همه سجده کردند، اینها خوش عاقبت شدند. صبح اینها کافر بودند، چاشتی ایمان آوردند، شب همه شهید شدند. چون فرعون همه را به رگبار بست. حجت الاسلام قرائتی 5 بهمن 1385
این هم از مناسبت های دیروز جا مونده:😊😉
کمک هایی که مردم به جنگ می کردند، بیشتر همین مربا و کمپوت و نان و هندوانه و چیزهای دیگر می شد. یک روز حسن مقدم رفت پیش شیخ حسین انصاریان و گفت: می شه از مردم پول جمع کنی برا جبهه؟ می خوایم خودمون کاتیوشا بسازیم! کاتیوشا را برای تقریب ذهن شیخ حسین گفته بود. طرحی که توی مغز حسن اقا وول می خورد ساختن یک جور توپ جنگی شبیه توپ ناواران بود که برد بیشتری داشته باشد. دور و بر شیخ حسین پر از بازاری های دست به خیر بود که به اشاره او پول تولید اولیه توپ اختراعی گروه توپخانه سپاه تامین شد. آن توپ ساخته شد اما کارامد نبود و نتوانستند ازش استفاده کنند. اما گروهی که روی ساخت آن متمرکز شده بودند، بعدها در صنعت توپخانه و موشکی کارهای بزرگی کردند. https://ble.ir/yeksarnevesht
یه چیز عجیب دیگه امروز دیدم: تولد سه تا از فرماندهان اصفهانی اول شهریور بوده! فلذا اول شهریور رو باید در استان اصفهان به نام روز فرمانده پرور نامگذاری کنند😂
💐 ۱ شهریور ماه، سالروز ولادت سرداران شهیدی که هر سه در محله‌های قدیمی اصفهان متولد شدند ... و بعد از عمری مجاهدت در اقصی نقاط عالم، اکنون پیکرهایشان در کنار یکدیگر در گلستان شهدای اصفهان آرمیده است ... 🌹 شهید حاج حسین خرازی 🌹 شهید حاج علی زاهدی 🌹 شهید حاج عباس نیل‌فروشان
تا چند سال پیش تو اینستاگرام من گزارش روزانه داشتم🫢 یعنی جاهایی که رفتم و اتفاقاتی که دیدم و به ندرت چیزایی که خوردم رو می ذاشتم! (البته هدف داشتم از این مدل گزارشگری ولی بعد دیدم حاشیه هاش از حسنش بیشتره. ترک کردم.) حالا نمی دونم چرا وقتی می یام تبریز بازگشت به تنظیمات اولیه می شم!😂😂
صبح توی تراس با حضور نسیم صبحگاهی تبریز و نان روغنی هابی که فقط در تبریز (و ان شالله بهشت) پیدا می شن، همراه پدر و مادر همسرم صبحانه خوردیم و از در و دیوار حرف زدیم. از مصائب تعطیلات تابستانی و عوارض آموزش مجازی و خاطرات معلمی حاج آقا در کنترل چهل تا پسربچه در یک کلاس و خاطرات کلاس اول دبستان خودش و رابطه ش با معلمش تا چیزهای دیگه. بعد از صبحانه همه پراکنده شدند ولی من کمی بیشتر نشستم پیشش. دوست داشت از مرگ حرف بزند. موقعیت غریبی بود. عرف این بود که من بگویم: نه بابا از این حرفا نزنید. ان شالله صدسال زنده و سلامت باشید. ولی حس واقعی ام این بود که دوست داشتم حرف هایش را بشنوم. دانستن احساس های نابی که شخصی مثل او در این سن و سال داشت برایم خیلی مغتنم بود. می خواستم بدانم کسی که گیرنده های معنوی و احساسی اش را تا این سن روشن و فعال نگه داشته و عمرش را طوری که خودش و خدا دوست داشته صرف کرده، در هشتاد و پنج سالگی چه مراوده ای با مرگ دارد. ازش می ترسد یا به استقبالش می رود؟ اما پیرمرد آرام بود. مثل اقیانوس. نه می ترسید و نه عجله داشت. تسلیم بود. مثل تخته پاره ای که روی موج بالا پایین می رود. نه. مثال خوبی نزدم. تخته پاره نه موقعیتش را می فهمد و نه قدرت دست و پا زدن دارد. کسی که کنار من نشسته بود هم مرگ را خوب می شناخت و هم قدرت دست و پا زدن داشت. اما عبد بود. راضی به رضای خدایش و قائل به انجام وظایفش تا آخرین نفس! می گفت صبح به صبح به خودم می گویم: "دیگه فرصت زیادی نداری. ببینم امروز چه می کنی." به شاخه هایی که در نسیم تاب می خوردند نگاه کردم و گفتم: این همان جمله ای است که من هم باید هر صبح به خودم بگویم. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan