صبح توی تراس با حضور نسیم صبحگاهی تبریز و نان روغنی هابی که فقط در تبریز (و ان شالله بهشت) پیدا می شن، همراه پدر و مادر همسرم صبحانه خوردیم و از در و دیوار حرف زدیم. از مصائب تعطیلات تابستانی و عوارض آموزش مجازی و خاطرات معلمی حاج آقا در کنترل چهل تا پسربچه در یک کلاس و خاطرات کلاس اول دبستان خودش و رابطه ش با معلمش تا چیزهای دیگه.
بعد از صبحانه همه پراکنده شدند ولی من کمی بیشتر نشستم پیشش. دوست داشت از مرگ حرف بزند. موقعیت غریبی بود. عرف این بود که من بگویم: نه بابا از این حرفا نزنید. ان شالله صدسال زنده و سلامت باشید. ولی حس واقعی ام این بود که دوست داشتم حرف هایش را بشنوم. دانستن احساس های نابی که شخصی مثل او در این سن و سال داشت برایم خیلی مغتنم بود. می خواستم بدانم کسی که گیرنده های معنوی و احساسی اش را تا این سن روشن و فعال نگه داشته و عمرش را طوری که خودش و خدا دوست داشته صرف کرده، در هشتاد و پنج سالگی چه مراوده ای با مرگ دارد. ازش می ترسد یا به استقبالش می رود؟
اما پیرمرد آرام بود. مثل اقیانوس.
نه می ترسید و نه عجله داشت.
تسلیم بود. مثل تخته پاره ای که روی موج بالا پایین می رود. نه. مثال خوبی نزدم. تخته پاره نه موقعیتش را می فهمد و نه قدرت دست و پا زدن دارد. کسی که کنار من نشسته بود هم مرگ را خوب می شناخت و هم قدرت دست و پا زدن داشت. اما عبد بود. راضی به رضای خدایش و قائل به انجام وظایفش تا آخرین نفس!
می گفت صبح به صبح به خودم می گویم: "دیگه فرصت زیادی نداری. ببینم امروز چه می کنی."
به شاخه هایی که در نسیم تاب می خوردند نگاه کردم و گفتم:
این همان جمله ای است که من هم باید هر صبح به خودم بگویم.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
بعدش رفتم مغازه عینک فروشی ای که پارسال شهریور اپتومتری شدم و عینک گرفتم.
شماره چشمم بیشتر شده بود😐
(البته من همیشه عینک نمی زنم. ولی موقع مطالعه و گوشی اگه نزنم سردرد می شم و زود چشام خسته می شن.)
یه عینک اضافه هم گرفتم که همیشه بمونه تو کیفم.
اینجوری که یه دونه بود و همیشه رو چشمم نبود هی جا می موند تو خونه و بیرون اذیت می شدم.
بعدش زنگ زدم مامانم. گفت منم دوست داشتم برم اپتومتری.
گفتم حاضر شو بیام بیارمت همینجا.
یکی از بهترین لحظات امروز همین لحظه بود که مامانم خواسته ای داشت و من می تونستم برآورده ش کنم. وقتی که همیشه ۶۰۰ کیلومتر بین مون فاصله هست، از این لذت ها محرومم.
هیچی دیگه. گفتم اگه مامانتون نزدیکتونه. و اگه می تونین خواسته ای ازش برآورده کنید بدونین خیلی ها حسرت موقعیت شما رو می خورن.
بعد هم مامان رو آوردم. قبلا یه عینک دوربین داشت که نمی زد.
دکتر براش عینک نزدیک بینی هم تجویز کرد.
گفت خب اینم بگیرم نمی زنم.
بعد گفتیم چه کاریه بگیریم نزنه. بذار نگیریم نزنه! نگرفتیم😂
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
عصری با خواهرشوهرها یه روضه خانگی رفتیم.
همچنان حضور دختربچه ها برام جذاب بود. هرچند دستشون گوشی باشه.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
بعد که برگشتم باباجان با یک سورپرایز منتظرم بود.
ببینید آخه!
لیست حوادث صد سال پیش!
از تورقش بسیار مشعوف شدیم.
برای بچه ها خیلی جالب بود.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دردسرهای چاپ روزنامه در صد سال پیش!
عدد ها رو دنبال کنید.
فقط عکس اون جدیدترین دستگاه هاشون!
مقایسه کنید با تولید و پخش خبر در حال حاضر!
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
خیلی هیجان انگیزه!
یه هو همین چیز معمولی ای که دستشونه، جلوی دشمن یه کارهای ویژه می کنه!
آی می چسبه دیدن چشمک خدا!
(و کاش بدونیم که خدا اخلاقاشو تغییر نمی ده!)
#آیه_نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
به گفته موسی، آنچه در دست اوست، چوب دستی بیش نیست. موسی بر آن چوب دستی تکیه میکند، برای گوسفندانش برگ درختان را میریزد و کارهای روزمره زندگی را انجام میدهد.
خداوند سادهترین وسیلهها را به بزرگترین معجزهها و نشانهها تبدیل میکند و همانها را ابزاری برای پیروزی مؤمنان و شکست دشمنان قرار میدهد. فرعون را به خدا دعوت میکند، ساحران را شکست میدهد، بنیاسرائیل را از رود بزرگ نیل نجات میدهد و نیازهای زندگی مردم بنیاسرائیل را پاسخ میدهد.
این قانون الهی است هر چیزی که به قدرت خداوند متصل شد، به معجزهای بزرگ تبدیل میشود؛ خواه مانند دوران انقلاب، مُشتی باشد در برابر توپ و تانک یا مانند دوران جنگ تحمیلی، سلاحی باشد در برابر موشک دشمن و خواه موشکی باشد در برابر گنبد آهنین!
حضرت آیت الله خامنه ای، تفسیر سوره جمعه، ص١۴
#سخن_بزرگان_طورش
مدتی بعد از اینکه برادرش را به قتل رساند، تصمیمش را گرفت.
باید برای کنترل عموزاده اش او را ولیعهد خود می کرد.
این تصمیم خیلی چیزها را تغییر داد.
اما نه آن طور که او انتظارش را داشت.
اگر امام رضا به ایران نمی آمدند شاید....
#مامون
#یک_تصمیم_یک_سرنوشت
https://ble.ir/yeksarnevesht
ماشین اصلی به همراه ماشینهای همراهش نزدیک شدند و او مانند یک عابر نادیده از وسط آسمان و زمین خود را به جلوی ماشین اول انداخت، همهمه و شلوغی شروع شد، حسنعلی منصور از ماشین پیاده شد و به سمت مجلس رفت، در همین زمان توسط بخارایی مورد شلیک قرار گرفت.
و آن عابر نادیده جهت اطمینان از کامل شدن ماموریت مجدد بالای سر منصور رفت و به سرش شلیک کرد.
بعد از این ماجرا بخارایی دستگیر شد و زندگی مخفی اندرزگو شروع شد.
نامش علی بود ولی دو دهه از زندگیش را در قالب شخصیتهای مختلف زندگی کرد تا شناسایی نشود و بتواند به وظایف انقلابی اش برسد.
ابوالحسن سپهرنیا، دکتر حسینی، شیخ عباس تهرانی، ابوالحسن نحوی، سید ابوالقاسم واسعی، محمد حسین جوهرچی فقط تعدادی از اسامی مستعار او بود.
او به تنهایی ۲۴ شناسنامه و گذرنامه داشت و دستگاههای اطلاعاتی ـ امنیتی رژیم پهلوی را برای سالها مستأصل کرده بود.
#شهید_سیدعلی_اندرزگو
#یک_تصمیم_یک_سرنوشت
https://ble.ir/yeksarnevesht