آن روز، جبههی جنگ مشخص بود؛ جهاد دشواری هم بود. از همه طرف مشکلات مختلف بر سر ملت میریخت و مظهرش هم جبههی جنگ بود. اگر پدران و مادران، این شجاعت، این فداکاری، این استغناء و این گذشت واقعاً عظیم را به خرج نمیدادند، مگر جهاد ادامه پیدا میکرد!؟
هیچ نفسی جز نفس امام، که گرمترین نفس بعد از معصومین است، نتوانست خیل جوانان و رزمندگان را به جبهه بکشاند. واقعاً هیچ کس بعد از معصومین نتوانست!
حتماً خواندهاید که امیرالمؤمنین یا خود پیغمبر در مراحل اعزام نیرو به جبههها، چه کشیدند! قرآن میگوید: «یقولون ان بیوتنا عورة و ماهی بعورة ان یریدون الّا فرارا (۱)»؛ به آنان میگویی عازم جبههی نبرد شوید، امّا هر کدامشان بهانهای میآورند. میگویند: «خانهمان خراب است. گرفتاری داریم. فصل تابستان است و هنگام چیدن خرما و برداشت محصول. کار و کسبمان کساد میشود.»
بیانات در جمع خانواده های شهدا
۷۱/۱/۲۵
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
.
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
اگر مسلمان واقعی باشیم،
در مواجهه با جنگ و دشمن روحیه تسلیم و ایمان مان بیشتر می شود.
#آیه_نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
طبیعت یک ملّتِ باایمان همین است. بله، حادثه برایش پیش میآید امّا از حادثه که ممکن است تهدید باشد، برای خودش فرصت درست میکند؛ از حادثه، از تهدید برای خودش فرصت درست میکند. تا الان هم این جور بوده؛ از صدر اسلام هم همین جور بوده. همین آیهی شریفهای که این برادرمان تلاوت کردند: وَ لَمّا رَأَءَا المُؤمِنونَ الاَحزابَ قالوا هٰذا ما وَعَدَنَا اللَهُ وَرَسولُهُ وَ صَدَقَ اللَهُ وَرَسولُه. خب جنگ احزاب، جنگ کوچکی نبود؛ تمام طوائف عرب از قریش و طائف و مکّه و همه جا جمع شدند آمدند به جنگ یک شهر مدینه با چند هزار نفر جمعیّت. جنگ احزاب بود، این باید دلها را بلرزاند؛ وقتی که مؤمنین این را دیدند، قالوا هٰذا ما وَعَدَنَا اللَهُ وَ رَسولُه؛ [گفتند] این چیز جدیدی نیست، خدا گفته بود که میآیند، برایتان دشمن هست، دشمنانها میآیند سراغتان، آمدند؛ وَ صَدَقَ اللَهُ وَرَسولُهُ وَ ما زادَهُم اِلّا ایمانًا وَ تَسلیما.(۱) این «وَ ما زادَهُم اِلّا ایمانًا وَ تَسلیما» همان فرصت است؛ تهدید بود، از این تهدید استفاده کردند، ایمانشان بیشتر شد؛ یعنی یک فرصتی برای ازدیاد ایمان پیدا شد.
۱۴۰۱/۰۸/۲۸
بیانات در دیدار مردم اصفهان
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
دیروز صالح الجعفراوی یکی دیگه از خبرنگاران مقاوم و صادق فلسطین هم به شهادت رسید.
ولی کلماتش و تصاویرش هرگز محو نخواهند شد.
وصیتنامهی صالح توسط برادرش منتشر شده، که خلاصهای از داستان فلسطینی هاست.
روح مقاومت، ایمان و پایداری مردمی که هر روز با خون خودشون معنا و جهت زندگی را به مردم جهان یادآوری می کنند.
به قول امام خمینی که گفت هفتاد سال عبادت کرده اید یکبار هم این وصیت ها را بخوانید.
آدم چقدر چیز یاد می گیره از خوندنشون.
حتی از وصیت نامه اش هم امید و شادی می باره!🥲
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از مُنعِم فلسطینی🇵🇸🇮🇷
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین، آنکه فرمود:
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا، بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ.»
من صالح هستم.
این وصیتنامهام را مینویسم، نه به عنوان وداع، بلکه ادامهی راهی که با یقین انتخاب کردهام.
خدا میداند که تمام توان و قدرت خود را به کار بستم تا پشتیبان و صدای فرزندان مردمم باشم. درد و ستم را در تمام جزئیاتش تجربه کردم، بارها طعم فقدان عزیزان را چشیدم، و با این حال هرگز در انتقال حقیقت کوتاهی نکردم؛ حقیقتی که حجتی است بر هر کس که سستی ورزید و سکوت کرد، و افتخاری برای هر کس که یاری نمود و در کنار شریفترین مردان و عزیزترین مردم غزه ایستاد.
اگر شهید شدم، بدانید که غایب نبودم؛
اکنون در بهشت هستم، در کنار رفقایی که پیش از من رفتند؛
با انس، اسماعیل و همهی عزیزانی که به عهدی که با خدا بسته بودند وفادار ماندند.
از شما میخواهم که در دعاهایتان مرا یاد کنید و راه را پس از من ادامه دهید.
مرا با صدقات جاری یاد کنید، و هرگاه اذان شنیدید یا نوری را دیدید که شب غزه را میشکافد، به یاد من باشید.
شما را به مقاومت سفارش میکنم؛
به راهی که پیمودیم و به باوری که بر آن استوار ماندیم.
ما راهی جز آن برای خود نشناختیم و معنای زندگی را جز در پایداری بر آن نیافتیم.
شما را به پدرم سفارش میکنم،
عزیز دل و الگوی من، کسی که خود را در او میدیدم و او خود را در من میدید.
ای کسی که در روزهای سخت جنگ، با تمام مشقتهایش همراه من بودی؛
از خدا میخواهم که در بهشت با هم ملاقات کنیم و تو از من راضی باشی، ای تاج سرم.
شما را به برادرم، معلمم و همراه راهم ناجی سفارش میکنم.
ای ناجی، پیش از آنکه از زندان رهایی یابی، من به سوی پروردگارم رفتم.
بدان که این سرنوشتی است که خداوند مقدر کرده است.
دلتنگی برای تو در وجودم مانده است؛
آرزو داشتم تو را ببینم، در آغوش بگیرم، با تو ملاقات کنم،
اما وعدهی خدا حق است و دیدار ما در بهشت نزدیکتر از آن است که میپنداری.
شما را به مادرم سفارش میکنم.
ای مادرم، زندگی بدون تو هیچ است.
تو دعایی بودی که هرگز قطع نشد و آرزویی که نمیمیرد.
از خدا خواستم که تو را شفا دهد و بهبود بخشد،
و چقدر آرزو داشتم که ببینم برای درمان سفر میکنی و با لبخند بازمیگردی.
شما را به برادران و خواهرانم سفارش میکنم.
رضایت خدا و سپس رضایت شما هدف من بود.
از خدا میخواهم که شما را خوشحال کند و زندگیتان را نیکو گرداند،
چنانکه دلهای مهربانتان را که همیشه میکوشیدم منبع شادی برای آنها باشم.
همیشه میگفتم:
کلمه سقوط نمیکند و تصویر نیز سقوط نمیکند.
کلمه امانت است و تصویر پیام؛
آن را به جهان برسانید، همانگونه که ما رساندیم.
گمان نکنید که شهادتم پایان است؛
بلکه آغاز راهی طولانی به سوی آزادی است.
من پیامآوری هستم که میخواستم پیامم به جهانی برسد که چشمهایش را بسته است،
و به کسانی که در برابر حق سکوت کردهاند.
و اگر خبری از شهادتم شنیدید، برایم گریه نکنید؛
مدتهاست که این لحظه را آرزو میکردم و از خدا خواستم آن را به من عطا کند.
پس حمد و سپاس خدای را که مرا برای آنچه دوست داشت برگزید.
و به هر کس که در زندگیام به من بدی گفت یا دروغ و تهمت روا داشت،
میگویم که من به اذن خدا به شهادت میرسم،
و نزد خداوند است که دشمنان گرد هم میآیند.
شما را به فلسطین سفارش میکنم،
به مسجدالاقصی.
آرزو داشتم به صحن آن برسم، در آن نماز بگزارم و خاکش را لمس کنم.
اگر در دنیا به آن نرسیدم،
از خدا میخواهم که همهی ما را در بهشتهای جاودان کنار هم جمع کند.
خدایا، مرا در شمار شهدا بپذیر،
گناهان گذشته و آیندهام را ببخش،
و خونم را نوری قرار ده که راه آزادی را برای مردم و خانوادهام روشن کند.
اگر کوتاهی کردهام، مرا ببخشید و برایم دعا کنید که رحمت و مغفرت الهی شامل حالم شود،
زیرا من به عهد خود وفا کردم و آن را تغییر ندادم.
و سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد.
برادرتان، شهید به اذن خدا
صالح عامر فؤاد الجعفراوى.
شهادت: ۱۲ اکتبر ۲۰۲۵.
@monem_ps
هدایت شده از چَمروش؛ راوی اقتدار موشکی
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
دست و صورتم را میبوسید. مثل بچهها التماس میکرد که برای شهادتش دعا کنم.
میگفتم:« دعا میکنم اما بعد از مرگ خودم. من تحمل داغ تو رو ندارم. تو هم پدرم هستی، هم مادرم، هم پسرم...» کف پایم را میبوسید و میگفت:« نه مامان، میخوام اجر مادر شهید شدن رو ببری قربونت برم. دعا کن تا زندهای من شهید بشم.» حالا آرزویم این است یکبار دیگر تلفن کنار عکسش زنگ بخورد و صدای محمود را بشنوم.
#تلفنهاییکهدیگرزنگنمیخورند
#پسرهاییکهبهآرزویشانرسیدهاند
#مادرهاییکهدلتنگولیسرافرازند
#سردار_محمودباقری
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran