خدا این همه صحنه چیده که به پیامبرش یاد بدهد:
زود قضاوت نکن!
#آیه_نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ثابت قدم در راه حق
نقاشی شهید تهرانی مقدم
@BisimchiMedia
یادمان باشد:
رنج و بلا از شیطان برمی آید
و دعا از بنده
و شفا از خدا
#آیه_نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
شب سوم شعبان به دنیا آمد. اسمش را مادرش «اکبر»گذاشت؛شایدبه عشق علیاکبر(ع).
باهوش بود.یک ضرب درسش را خواند ودیپلمش را گرفت.
وقتی که برای ادامهٔ تحصیل در منچستر انگلیس خانهای کرایه کرد،آتش انقلاب آنقدری شعلهور شده بودکه زبانههایش به چهرهقانِ استان مرکزی هم برسد.
دمِ رفتن،منصرف شد.نمیخواست از دور تماشاچی این دریای موّاج باشد.
گفتهبود:« تا پیروزی انقلاب اسلامی این آب وخاک را ترک نمیکنم.»
انقلاب که پیروز شد راه ادامهٔ تحصیل برایش هموار بودولی باشهید چمرانآشناشد.اصول جنگهای نامنظم وچریکی را یادگرفت.
با خاطر استعدادوتواناییاشمیتوانست فرمانده باشد ولی شیفتهٔ شخصیت شهید چمران شد.نمیخواست از اوجدا شود. وارد تیم حفاظت دفتر نخستوزیری شد.همهجا همراه شهید چمران بود.
از غائلهٔ پاوه و کردستان تا شب آزادسازی سوسنگرد،همپای شهید چمران دوید.آن شب اصرارهای شهید چمران هم برای برگشتن اکبربه عقب بیفایده بود.
شب آزادسازی سوسنگرد که در محاصرهٔ تانکهای بعثی قرار گرفت وبه شهادت رسید،شب تاسوعا بود.اکبر پیش از منچستر به خدا رسید.
#یک_تصمیم
#یک_سرنوشت
#آزادسازی_سوسنگرد
#شهید_اکبر_چهره_قانی
https://ble.ir/yeksarnevesht
هدایت شده از چَمروش؛ راوی اقتدار موشکی
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
خستگیاش در رفت
اولین جلسه خواستگاری بود. بدون این که نگاهش کنم گفتم:«ببخشید شما شغلتون چیه؟»
لبخند زد و گفت: «سرباز امام زمان هستم». هرچه خوشی و شیرینی بود ریخت روی دلم.
همین یک جمله کافی بود تا جواب مثبت را بدهم.
هجده سال بعد از آن جلسه خواستگاری، رفته بود دیدار آقا. صدای زنگ که آمد دیدم تمام صورتش می خندید. جعبه کوچکی را داد توی دستم و گفت:« اینو برای شما آوردم.» انگشتر زیبایی با نگین یاسی و رکاب نقرهایی داخلش بود.
گفتم:« اینو از آقا گرفتی؟» گفت:«بله، بهشون گفتم من از شما انگشتر میخوام، اما نه برای خودم برای همسرم.» خیلی خوشحال شدم. انگار کل خستگی این مدت و نبودنهایش را فراموش کردم.
وقتی خبر شهادتش را دادند یاد زمانی افتادم که یکی از دوستانش در حمله اسراییل به سوریه شهید شده بود. با گریه میگفت:« در شهادت همیشه بازه اما این که به دست شقیترین آدمها شهید بشی توفیق بزرگیه، خوشبحالش!»
همانطور که خودش میخواست رفت، به دست شقیترین آدمها.
خوشحالم که خستگیش در رفت!
راوی: همسر شهید
#شهید_محمدباقرطاهرپور
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
امروز گذرم افتاده بود به انتشارات منادی تربیت و این بسته رو بهم معرفی کردند.
واقعا کیف کردم.
تو مدت کم بعد از جنگ تا اول مهر یک بسته پر از بازی و روزنامه دیواری و کمیک و کتاب نگاره های باکیفیت و تصاویر عالی و متن های جذاب درباره جنگ و اقتدار کشور برای مدارس آماده کرده بودند و تا حالا تو ۲۰۰۰ مدرسه دولتی در سراسر کشور توزیع کرده بودند.
همونجا یکی خریدم و از وقتی برگشتم خونه با بچه ها سر همین بسته ایم.
چند تا بازی رومیزی جذاب و آموزشی داره که فرصت شد معرفی می کنم.
این پست رو فقط برای این نوشتم که بگم آدم هایی هستن که یه گوشه کناری بی صدا دارن کار می کنن و نور اضافه می کنن به اطرافشون.
دم همه شون گرم...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
چهار پنج تا از این پرونده ها داره...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
سابقه تاریخی ایران و دشمن هاش...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
.
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
تقوا یعنی پرهیز با حرکت نه پرهیز با سکون، یک وقت هست شما در حال سکون پرهیز میکنید، یعنی برو در خانهات بنشین و کاری به کار چیزی نداشته باش و با رانندگی نکردن پرهیز کن به این که به کوه نخوری و از دره پرتاپ نشوی، پرهیز از کوهنوردی کردن، حرکت نکردن در خارزارها که خارهای مغیلان دامن شما را نگیرد، این یک جور پرهیز است و اسلام این را به شما توصیه نمیکند. بلکه میگوید در سینهی قضایا و واقعیتها با حوادث روبرو بشوید و در عین حال پرهیز کنید. مثل رانندهای که رانندگی میکند اما پرهیز هم میکند و این پرهیز همان است که گفته شد، مراقبت کردن و مواظب خود بودن.
درسگفتار قرآن کریم روز اول؛ ۱۳۹۱/۴/۳۱
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
.
باهوش و زِبروزرنگ بود.درسخوان و فهمیده.از آن پسربچههایی که داشتنشان آرزوی هر پدرومادری است.
پای جلسهٔ قرآن مادرش،در پنجسالگی قرآن را آموخته بود.
بااینکه به خاطر تبعیدهای مکرر پدرش وزندانی شدن خودش،چندبار در تحصیلاتش وقفه افتادکنکور که داد،رتبهٔ چهارکشوری شد؛قبولی پزشکی شیراز.
ولی انصراف داد ونرفت. گفتهبود:«مغازه پدرم سنگر است و رژیم پهلوی با تبعید پدرم می خواهد، سنگر محکم او خالی بماند، ولی من نمی گذارم این سنگر مبارزه خالی بماند.»
سالهای تبعید در خرمآباد،رونق حزب رستاخیز بود.تمام دانشآموزان مجبور به عضویت شدند.دونفر زیر بار زورنرفتند؛یکی از آنها مهدیزینالدین بود.
اعتصابها که شروع شد،مهدی هم کرکرهٔ مغازهٔ پدرش را پایین کشید وبه ادامه تحصیل فکرکرد.دعوتنامهای از پاریس به دستش رسید.مشغول مکاتبه شد.
دلش میخواست درسش را به جایی برساند.
نظر امام(ره) را دربارهٔ تحصیل در خارج ازکشورکه شنید،تحصیل در خارج از کشور را بوسید وکنار گذاشت:« بهایران برگردید، زیرا ایران به جوانانی مثل شما نیازمند است.»
هوش وپشتکارش نیاز اصلی روزهای جنگ بود.شهید زینالدین هر دو را در طَبَق اخلاص گذاشت وتقدیم انقلاب کرد.
روز۲۷آبان سال۶۳فرماندهٔ لشگر۱۷علیابنابیطالب(ع)به همراه برادرش،شخصاً برای شناسایی منطقه عملیاتی راهی سردشت شد.راننده راهم همراه خودش نَبرد.
رتبهٔ چهارم پزشکی شیراز،جزو نفرات برتر آزمون الهی شد.همانهایی که برای دیدار خود سرشان را جدا میگذارند.
#با_شُهداء
#یک_تصمیم
#یک_سرنوشت
#شهید_مهدی_زینالدین
#شهید_مجید_زینالدین
https://ble.ir/yeksarnevesht