.
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
امام بزرگوار فرمود: آمریکا شیطان بزرگ است؛این «شیطان بزرگ» خیلی حرف پرمغزی است. رئیس همهی شیطانهای عالم، ابلیس است؛ امّا ابلیس بنا به تصریح قرآن، تنها کاری که میتواند بکند این است که انسانها را اغواء میکند؛ بیشتر از اغواء، کاری نمیتواند بکند؛(۱) انسانها را اغواء میکند، فریب میدهد، وسوسه میکند؛ امّا آمریکا، هم اغواء میکند، هم کشتار میکند، هم تحریم میکند، هم فریب میدهد، هم ریاکاری میکند؛ پرچم حقوق بشر را بلند میکند، ادّعای طرفداری از حقوق بشر میکند [امّا] هر چند روز یک بار در خیابانهای شهرهای آمریکا یک بیگناهی، یک بیسلاحی به دست پلیس آمریکا به خاکوخون میغلتد؛ غیر از بقیّهی جنایات و فجایعشان. این هم رفتارشان در ایران در دوران رژیم طاغوت و جنگآفرینیهایشان، جنگافروزیهایشان، به راه انداختن جریانهای جنگافروز از قبیل همینهایی که حالا در عراق و سوریه و بقیّهی جاها مشغول خرابکاری هستند؛ اینها کارهای آمریکا است. حالا بعضیها اصرار دارند این شیطان بزرگ را با این خصوصیّات -که از ابلیس بدتر است- بزک کنند و به شکل فرشته وانمود کنند. چرا؟ دین بهکنار، انقلابیگری بهکنار؛ وفاداری به مصالح کشور چه میشود؟ عقل چه میشود؟ کدام عقلی و کدام وجدانی اجازه میدهد که انسان قدرتی مثل قدرت آمریکا را بهعنوان دوست، بهعنوان مورد اعتماد، بهعنوان فرشتهی نجات انتخاب بکند؟ این[گونه] هستند؛ حقیقت امر این است.
بیانات رهبری در دیدار اقشار مختلف مردم؛ ۱۳۹۴/۶/۱۸
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
.
بله چنین دوستانی داریم
#روضه_خانگی
#دیوار_انگیزه
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
مثلا یه بسته باسلیقه براتون رسیده🌱
روش رو می خونید که ببینید چیه و کی فرستاده. 🤔
نوشته:
این کتاب از طرف خدای عزیز و کاردرست است! 😍🤩🌸🌸
می خونیدش؟
یا می ذاریدش توصف کتابهایی که نخوندید
و هیچ وقت نوبتشون نمی شه بخونید؟
#هفته_کتاب
#آیه_نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «همسفر آتش و برف»
📚 «همسفر آتش و برف»؛ روایت خانم فرحناز رسولی همسر شهید سعید قهاری از زندگی این شهید
ثبت سفارش:
https://manvaketab.com/subhomelist/26/39/
کد تخفیف: ketab24
🛒 مراجعه حضوری: قم خیابان معلم مجتمع ناشران طبقهی همکف فروشگاه نشر شهید کاظمی
⏰ساعت کاری: ۸:۳۰ صبح تا ۸ شب
۰۲۵۳۳۵۵۱۸۱۸
🖼 #قهرمان_بانو
📌 #انتشاراتشهیدکاظمی
🆔https://eitaa.com/joinchat/1573650433C72276e8cc1
امروز اولین بار گذرم به این مسجد افتاد.
بیرونش دلباز و خوب بود ولی قسمت خانوم هاش دلگیر بود. یه اتمسفر خاصی هم داشت. ارتباط نتونستم بگیرم.😬🥲
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
صبح بعد از مشاهده عدد روی ترازو تصمیم گرفتم از امروز کم تر بخورم.
نیم ساعت پس از این تصمیم پسرک برای اینکه خوشحالم کنه رفته بود حلیم خریده بود که بیا قبل دعای ندبه بخوریم!
اومدم مسجد، دوستم زنگ زد کجایی؟ آدرس دادم، یه ظرف کله پاچه ی نذری با مخلفاتش آورد داد رفت!
الانم منتظرم دعای ندبه مسجد تموم شه صبحانه شو بدن یه وقت من از گشنگی هلاک نشم!🥲
به ما نیومده تصمیم نخوردن🫠
خدا یه جوری امتحان می کنه آدم به ضعف های خودش پی ببره😅
شایدم مشکلش این بوده که نگفتم از شنبه کمتر می خورم!
جمعه روز مناسبی برای این تصمیمات نیست!😅
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثلا تو آمده باشی و ...
ما دور تو رو گرفته باشیم و تو امام همه ی مردم دنیا شده باشی و همه جا گل و بلبل شده باشه و دشمنی ها تموم شده باشه و ما همون طور که دور توییم بگیم: وای خدا رو شکر!
#ندبه_های_دلتنگی
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دیگه گرم خوردن شدیم یادم رفت از صبحانه ی مسجد عکس بذارم😂
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از بغض قلم
یهباری گروهی خدمت حضرت آقا بودند، اجازه داشتند که سوال بپرسند. کسی از توی جمع سوالی پرسید که شاید بقیه خجالت میکشیدند بپرسند یا مثلا سخت بود پرسیدن این سوال...
ایشون برگشت گفتش که:«حضرت آقا! اصلا شما فکر میکردید که رهبر بشید؟ مثلاً شما ۱۲/۱۳ سالتون بوده تو مدرسهی علمیهای در مشهد داشتید درس میخوندید و اینا... اصلاً میتونستید تصور کنید یه روزی شما مثلاً بشید رهبر؟»
هدایت شده از بغض قلم
ایشون گفتن:
«من توی مدرسهی _اگر اشتباه نکنم_ سلیمانخانِ مشهد داشتم درس میخوندم، روزا میرفتیم سَرِ درس و شبها طبیعتاً برای درسِ فردا باید درس قبلی رو مباحثه میکردیم و آماده میشدیم. یکی از نکات درس امروز رو من متوجه نشده بودم، هرچی تلاش میکردم متوجه نمیشدم. توی حُجره هِی میرفتم سمت چپ و راست و خلاصه شرق و غرب و هِی میرفتم میاومدم، اینو میخوندم که متوجه بشم و متوجه نمیشدم!
هدایت شده از بغض قلم
همحُجرهایِ ما اون شب نوبتِ شام او
بود _که شام درست کنه_ یکهو عصبانی
شدش و گفتش:
«آسیدعلیآقا! بگیر بشین دیگه...
این املت از دهن افتاد. هِی میری اونور، هی میای اینور. آخه چیکار میخوای بکنی؟ یهدونه چیزی حالا نفهمیدی دیگه! منم نفهمیدم. هیچکی تو کلاس و مدرسه نفهمیده...
چرا اینقدر شما داری اینو میخونی؟ توی این مدرسهی سلیمانخان مگه چندنفر قراره بعد اینجا برن معمم بشن؟ چندتایِ ماها قراره وقتی معمم شدیم تو این لباس باقی بمونیم؟
چندنفرِ ما اگه موندیم قراره بریم امام جماعت این مسجد سَرِ کوچه بشیم؟ چندنفرِ ما اگه امام جماعت مسجد سرِ کوچه شدیم، اصلاً میان ازمون سوال بپرسن؟
آقا کدوم ماها میخوایم مجتهد بشیم؟ تازه اگه مجتهد شدیم، کدوممون میخوایم مرجع بشیم که حالا مسئله رو مثلاً واجب باشه برامون که بدونیم؟ کاری نداره کسی به ما که! شما هِی نشستی اینجا نمیای بشینی سرِ شام...»