نوشته های یک طلبه
#کله_بند #قسمت_دوم دود را با تندی بیرون می دهم! اما بهجای اینکه سیگار آرامم کند! بدترم کرده است؛
#کله_بند
#قسمت_سوم
آنقدر غرق خاطرات می شوم که بعضی وقت ها نمی فهمم سیگار در دستم است.
سیگار ذره ذره می سوزد و من هم با خاطراتم می سوزم!
فکر همه چیز قصه عاشقی را کرده بودم به غیر از بدبختی و بی آبرویی و بی خانواده شدنم را!
از آن بدتر آن سه حرف مزخرف زندگی ام را به آتش کشید!
که هنوز خیلی ها حاضرند به خاطر آن جان بدهند!
عشق! کلمه سه حرفی که زندگی مرا به آتش کشید!
ای کاش مرده بودم و عاشق نشده بودم!
ادامه دارد
#کله_بند
#قسمت_چهارم
تنها چیزی که میتواند مرا در این افکار بیرون بیاورد آمدن مشتری است!
پلیسی چاق که در لباس سبز کم رنگش دیگر جایی برای شکمش نبود، سراغم آمد و گفت: سلام! لطفا واکس بزنید.
لبخندی زدم و حسابی کفشش را سیاه کردم!
بجای دستمزد دستبندش را بیرون آورد!
_ایشالا توی بازداشتگاه حساب میکنم!
دهانم باز شد از این همه پر رویی، خیره شدم و با بی تفاوتی گفتم: جرمی ندارم که بیام!
سرهنگ نگاهش به کفشش بود و گفت: چرا داری! خوبم داری! شما بازداشتی به جرم سد معبر! بازداشتی به جرم اینکه زمین پیاده رو را ملک شخصی کرده ای!
بازداشتی به جرم اینکه که کسبه خیابان نمی خواهند ریخت تو را ببینند!
از جیبش کاغذ تا شده ای را بیرون آورد و ادامه داد: این هم شکایت نامشون!
بازداشتی به جرم اینکه مدتها روبروی یک بانک مهم پاتوق کرده ای و معلوم نیست کی آنجا را خالی کنی!
ادامه دارد...
داستان جنجالی #کله_بند رو از دست ندید😉
به آقای مظفر سالاری گفتم: استاد ما اگه مثل شما رمان عاشقانه بنویسیم
پدرمون با تیپا از خونه بیرونمون میکنه😂😂😂
حالا ان شاءالله به اون حد تیپا نرسه😁
@Mohmmadmahdipiri
نوشته های یک طلبه
#کله_بند #قسمت_چهارم تنها چیزی که میتواند مرا در این افکار بیرون بیاورد آمدن مشتری است! پلیسی چاق ک
#کله_بند
#قسمت_پنجم
ماشین پلیس آهسته روانه کلانتری شد!
اشک در چشمانم جمع شده بود. کنارم سربازی لاغر نشسته بود.
به سرهنگ که در صندلی جلو لمیده بود گفتم: تاکی طول می کشد کل این ماجرا!
سری خواراند و گفت: بستگی به خودت دارد! اگر زود اعتراف کنی و تبرئه بشوی نهایتا دو روز؛
بالاخره رسیدیم. بازداشتگاه اتاقی پنج در سه بود و تاریک! دیوار ها با رنگ خاکستری پوشیده شده بود.
پنج نفر در بازداشتگاه بودند؛ یکی از آنها مشغول خواندن بود؛
عجب صدایی داشت؛
میخواند و من هم اشک می ریختم!
گل پونه های وحشیه ....
من مانده ام تنهای تنها...
ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#کله_بند #قسمت_پنجم ماشین پلیس آهسته روانه کلانتری شد! اشک در چشمانم جمع شده بود. کنارم سربازی لاغر
#کله_بند
#قسمت_ششم
مردی هیکلی در کنج بازداشتگاه نشسته بود! به نظر می رسید که اشک های مرا دیده!
بلند گفت: هوشنگ خفه! این بچه دلش برای مامانش تنگ شده!
همه شان زدند زیر خنده!
یکی شان که معلوم بود معتاد است آمد
جلو و گفت: گریه نکن مامانت الان میاد!
آن مرد هیکلی گفت: ببینم جوجه جرمت چیه؟
با آه و اشک گفتم: عاشقی!
گفت: پس هم جرم هستیم! منم عاشق شدم! و افتادم توی هلفدونی!
ادامه دارد...
#کله_بند
#قسمت_هفتم
سبیل های کلفتش نمایان شد!
گفتم: پس من تنها قربانی نیستم!
_نه! داش البته من مثل شما ها عاشق چهارتا قرتی پرتی نمی شم! من عاشق تیزی و زد و خوردم که آخرش تاوان عشقم رو دارم میدم!
سرباز گفت: حسین صلاحی بیاد بیرون برای بازجویی!
مرد هیکلی گفت: برو جوون تو هنوز زودته آب خنک بنوشی!
هوشنگ شروع کرد به آهنگ شاد خواندن: واویلا لیلی ...
ادامه دارد...