#والیپࢪ🌸
〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗
❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
هدایت شده از استوری مذهبی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⚘﷽⚘
💌 استوری امروز🌸
سلام زندگی
سلام عشق من...
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#امام_زمان
#جمعه
#کانال_استوری_مذهبی
┏━✨🌹✨🌸✨🌸✨🌸✨━┓
🌸 @storymazhabi1
┗━✨🌸✨🌹✨🌸✨🌸✨━┛
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کاردستے🌻
〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗
❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
『↫כِڂٍٺٍࢪَٵَنݕٍہُݜًٺًےٍ↬』
گل دختر ها از این به بعد هر روز چالش داریمـــــ❤️🌿🦋
به مناسبت ٦۸٥ تایی شدنمونـــ🌹
ماشالله به حمایټـــ😐😂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یـکـے انـگار داره صـدات میـزنـہ 😌
بـرا صـحـبت ڪردن بـاهاش 🌸📿
بـلـنـد شـو بـزرگـوار تـا نـمازت سرد نشـده ❤❤
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ٵݪھے ؏ظݦ أڶݕڵأ...:(:
ڛݪٵݥټے ھمھ ݕێݦأࢪأݩ{ڪࢪونأ} ۆ ٵݩݜأݪݪھ ࢪفع ٵێݩ ٮیݦار ݦڹحۆڛ🤲💔
𝓳𝓸𝓿𝓲𝓷↯
《¤ … ➣‴@dogtaranbehsti‴↻ … ¤》،
♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♧♡♧
♤♡♤
♤
#ࢪݦٵن ٵכݦ ۅ حۅٵ📓
#ٵݦێࢪ مھد - ݦٵࢪٵݪ🎎
#ݐٵࢪٺ ۳۶۶↯↻
نه چشمام میلی به بارش داشت و نه بعضی گلوم رو درگیر کرده بود ! انگار تو زمین های اون پاساژ ، همه ی اشک و آهم رو جا گذاشتم . اون پاساژ نفرین شده بود یا من ؟ سکوت هر سه نفر نشون می داد عمق سنگین حرفم رو درک کردن و یا شاید من اینجور برداشت کردم . مهرداد دست رو لب ، خیره خیره نگاهم می کرد . لبخند بی جونی زدم . اون دیگه چرا انقدر مات بود ؟ حس می کردم چشمام بدون بارش به شدت ورم کرده و شاید اشک های پایین نیومده و به زیر پوست اطراف چشمم نفوذ کرده بودن ؟ حس می کردم نمی تونم چشمام رو بیشتر باز کنم ! حلقم می سوخت ، اما هیچ گرهی اون بين جا خوش نکرده بود ! بدنم مثل آدم های کوه کنده ، کوفته بود . خنده دار نبود ؟ که اعضا و جوارحم در یک حرکت خودجوش ، به جای عکس العمل همیشگی فقط نتیجه ش رو به رخ می کشیدن ؟ نگاهم به مامان افتاد که با حال نزار و بی حس به چهار چوب در آشپز خونه تکیه داده بود و نگاهم می کرد ، این حالش رو خوب می شناختم ، شده بود مثل روزی که بعد از مهمونی خونه ی عمه ، برگشتیم و دیدیم خونه رو دزد زده ، و جز فرش ها و ظرف و ظروفمون ، چیزی باقی نمونده . همونجور در مونده بود . دوباره لبخند بی جونی زدم حال اینا از منم بدتر بود . آروم به سمت اتاقم به راه افتادم . باید از شر مانتو و شالم خلاص می شدم ، به شدت اعصابم رو به هم می ریخت . تأتي تأنی کنان راه افتادم که با حرف مهرداد که عقب عقب رفت و رو میل نشست ، ایستادم . مهرداد - دقیقا چی گفت ؟ نگاهش کردم . مگه قرار بود چی بگه ؟ رابطه ی من و پوریا ........................ به .............. یادم رفته بود . اینا از خیلی چیزها خبر نداشتن ! از جسارت پویا در مونده شدم از پاسخ سوالش ....
#ٵכٵݦھ כٵࢪھ ....🖋
#حٺݦٵ ݕڂۅن ݕٵنۅ🖇
#ݐێݜنھٵכ ۅێڙہ ٵسٺٵכ ✌️😁
ڪݐێ؟!نھ ڄٵنݦ:)
پآࢪت اولمونھ↯↻
[ https://eitaa.com/dogtaranbehsti/13707 ]
〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗
❥ . . 🌱כڂـ🌸ـٺـࢪٵن ݕـ🍓ـــہـــ🍬ـݜٺێ
♢
♧♢♧
♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢
♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♧♢♧♢
♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♧♡♧
♤♡♤
♤
#ࢪݦٵن ٵכݦ ۅ حۅٵ📓
#ٵݦێࢪ مھد - ݦٵࢪٵݪ🎎
#ݐٵࢪٺ ۳۶۷↯↻
کاش کسی یا چیزی بود که شل شدگی و وارفتگی بدنم رو بهش تکیه بدم تا شاید بتونم کمی خودم رو جمع و جور کنم ! اگه جوابش رو نمی دادم عصبانی می شد و با زور و دعوا از هم جواب می گرفت . اگر هم می گفتم ! مگه چی می شد ؟ خونم رو می ریختن ؟ من که چند دقیقه پیش تو ماشین امیر مهدی مرده بودم ! مرگ دوباره که دردناک نیود ، يود ؟ برهوت رو به روی من حتی سرابی هم برای دلخوشیم نداشت . نفهمیدم سکوتم چه برداشتی برای رضوان داشت که شد مانع ادامه ی حرفای مهرداد . رضوان - مارال ؟ خویی ؟ بدون اینکه به سمتش برگردم سر تکون دادم ، من خوبم ، خوب ، خوبم خوبم بی حوصله م ساکتشون کرد و من وارد اتاق شدم . در رو که بستم تاب تحمل پاهام تموم شد و سر خوردم رو زمین . کاش جدایی من و امیر مهدی همون روزا و شبا صورت گرفته بود . همون موقع که هیچ اتفاقی عشقمون رو زیر سوال نبرده بود . همون موقع که نه صبر امیر مهدی تموم شده بود و نه من شخصيتم انقدر خرد و خاکشیر شده بود . کاش در اوج از هم جدا شده بودیم . کاش با دل خوش از هم فاصله می گرفتیم . کاش .. 1 18 صدای بلند تلویزیون و ترانه های شادش اعصابم رو به ریخته بود . هنوز هم نشده بود که اعلام کردن هلال عید رویت شده . این سه روز عید پویا بود و عزای من و شاید برزخ امیرمهدی . تموم این سه روز پیام داده بود و حال خرابم رو بدتر کرده بود , همون شب اول پیام زده بود " خوش می گذره " ؟ انگار با این حرف به تیر برداشته و زده به رگ و پی بدن من . زلزله ی ده ریشتری راه انداخته بود و همه ی زندگیم رو آوار کرده بود و باز هم از خیر پس لرزه هاش نمی گذشت فردا صبحش پیام داد " بی همگان به سر شود . بی تو به سر نمی شد . اخي . تنهات گذاشته ؟...
#ٵכٵݦھ כٵࢪھ ....🖋
#حٺݦٵ ݕڂۅن ݕٵنۅ🖇
#ݐێݜنھٵכ ۅێڙہ ٵسٺٵכ ✌️😁
ڪݐێ؟!نھ ڄٵنݦ:)
پآࢪت اولمونھ↯↻
[ https://eitaa.com/dogtaranbehsti/13707 ]
〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗
❥ . . 🌱כڂـ🌸ـٺـࢪٵن ݕـ🍓ـــہـــ🍬ـݜٺێ
♢
♧♢♧
♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢
♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♧♢♧♢
♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♧♡♧
♤♡♤
♤
#ࢪݦٵن ٵכݦ ۅ حۅٵ📓
#ٵݦێࢪ مھد - ݦٵࢪٵݪ🎎
#ݐٵࢪٺ ۳۶۸↯↻
نیش می زد و دل می سوزوند و نمی دونست هر چیزی تاوانی داره . من اینجوری برای بوسه ای که به خواستم نبود تاوان می دادم ؛ تاوان پویا چی بود ؟ روزای عناب سختی بود . مامان کمتر حرف می زد . کمتر سراغم رو می گرفت . انگار اینجوری دلخوریش رو بهم نشون می داد . تنها چیزی که می گفت صدا زدنم برای غذا بود که گاهی بی خیالش می شدم . غذا به چه کارم می اومد ؟ مگه این گلوی متورم از حجم غم می تونست چیزی فرو بده ؟ بايا اما رفته بود تو سکوت , ته نگاهم می کرد و به باهام حرف می زد . به بدترین شکل تنيبيهم کرده بودم بدتر از اینا بی خبریم از امیر مهدی بود و نه ازش خبر داشتم و نه ازم خیر گرفته بود و حتی دوپاری از رضوان پرسیدم که نرگس ازم خبری گرفته که با " نه " گفتن کورسوی امیدم به احساس امیر مهدی رو کامل از بین برده بود . این بی خبری یعنی حتی دلش نمی خواد چیزی ازم بدونه ، زجر بزرگی بود . اینکه حس کنم دیگه براش ارزشی ندارم ، حس سوزش تو قلبم بی داد می کرد . گاهی حس می کردم برای چند ثانیه قلبم بی حرکت می مونه و بعد دوباره می افته به تپش این سه روز مثل مرغ سر کنده ، نه می تونستم بشینم و نه راه برم . گاهی دور خودم می چرخیدم . گاهی لباس می پوشیدم تا از دیوارهای خونه که حس می کردم به طرفم هجوم میاره فرار کنم و هنوز به در ترسیده پشیمون می شدم بر می گشتم تو اتاقم و لباس هام رو عوض می کردم . تو این سه روز تقریبا پنج بار رفته بودم حمام ، و زیر دوش زل زده بودم به نقطه ای و خاطراتم رو مرور می کردم تا شاید با یاد امیر مهدی کمی اروم شم ، و در عوض بی تاب تر می شدم . چندین بار کامپیوترم رو روشن کردم و بی حوصله و بی توجه به صفحه ی ویندوز بالا نیومده ش ، سیمش رو از برف بیرون می کشیدم . بیش از ده بار ، قرانی که برام هدیه گرفته بود رو بو کردم و به سینه م فشرده . هرچی آرزوی خویه مال تو ... هر چی که خاطره داریم مال من - اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من ........... صدای حرف زدن مامان از بیرون می اومد . از وقتی اعلام کردن عيده تلفن دست گرفته بود و به هر کی می شناخت زنگ زده بود برای تبریک عید ....
#ٵכٵݦھ כٵࢪھ ....🖋
#حٺݦٵ ݕڂۅن ݕٵنۅ🖇
#ݐێݜنھٵכ ۅێڙہ ٵسٺٵכ ✌️😁
ڪݐێ؟!نھ ڄٵنݦ:)
پآࢪت اولمونھ↯↻
[ https://eitaa.com/dogtaranbehsti/13707 ]
〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗
❥ . . 🌱כڂـ🌸ـٺـࢪٵن ݕـ🍓ـــہـــ🍬ـݜٺێ
♢
♧♢♧
♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢
♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♧♢♧♢
♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♧♡♧
♤♡♤
♤
#ࢪݦٵن ٵכݦ ۅ حۅٵ📓
#ٵݦێࢪ مھد - ݦٵࢪٵݪ🎎
#ݐٵࢪٺ ۳۶۹↯↻
دلش خوش بود با خودش رو اینجوری نشون می داد ؟ یعنی نگرانم نبود ؟ ياد پیام سوم پویا افتادم . نوشته بود " این روزا خیلی شادم ؟ " ... خوب می دونست با زندگیم چیکار کرده ! صدای زنگ خونه بلند شد و چند دقیقه بعدش صدای شاد مهرداد و رضوان تو خونه پیچید که بلند بلند عید رو تبریک می گفتن . چرا همه شاد بودن ؟ در اتاقم باز شد و رضوان سریع به طرفم اومد و بغلم کرد و بوسیدم رضوان - عیدت مبارکه . نه دستی دور شونه ش حلقه کردم و نه حسی خرج اون همه احساساتش ، عید کجا بود ؟ بی حوصله ازش جدا شدم . دستم رو گرفت . رضوان – خبری ازش نداری ؟ سری به معنای " نه " تکون دادم . رضوان - ازش بعید بود ! اگر می دونست پویا چی گفته هیچوقت این حرف رو نمی زد . دستم رو از دستش بیرون کشیدم و رفتم نشستم روی اومد کنارم و آروم نشست . رضوان - فردا میای دیگه ؟ اخم کردم - من - کجا ؟ مردد نگاهم کرد و رضوان - نمیای کمکشون ؟ من - نه . کجا می رفتم ؟ وقتی اون نمی خواست من رو ببینه می رفتم جلوش می ایستادم و می گفتم " نگام کن " ؟ رضوان - نرگس امروز پرسید تو هم فردا میای کمک ؟ آخه دست تنهاست . متهم از طرفت گفتم .. يعني فكر کردم شاید امیر مهدی می خواد تو بری خونه شون ... برای همین از طرفت قول دادم . خیلی سرد گفتم . من - کار بدی کردی ....
#ٵכٵݦھ כٵࢪھ ....🖋
#حٺݦٵ ݕڂۅن ݕٵنۅ🖇
#ݐێݜنھٵכ ۅێڙہ ٵسٺٵכ ✌️😁
ڪݐێ؟!نھ ڄٵنݦ:)
پآࢪت اولمونھ↯↻
[ https://eitaa.com/dogtaranbehsti/13707 ]
〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗
❥ . . 🌱כڂـ🌸ـٺـࢪٵن ݕـ🍓ـــہـــ🍬ـݜٺێ
♢
♧♢♧
♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢
♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♧♢♧♢
♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♧♡♧
♤♡♤
♤
#ࢪݦٵن ٵכݦ ۅ حۅٵ📓
#ٵݦێࢪ مھد - ݦٵࢪٵݪ🎎
#ݐٵࢪٺ ۳۷۰↯↻
رضوان - اون عقب کشیده حداقل تو پا جلو بذار . من که چی بشه ؟ رضوان - اون بنده ی خدا این همه از خود گذشتگی کرد . حالا وقتشه .. پریدم وسط حرفش ، من - اون موقع وضع فرق می کرد . هم من و هم اون دلمون می خواست این رابطه ادامه داشته باشه . حالا اون نمی خواد . پوزخند زدم - دستم رو گرفت . رضوان - بگو تا بدونم ملتمس گفتم من نپرس • همون موقع مهرداد وارد اتاق شد . مهرداد - سلام مارال خانوم . الحن صحبتش یعنی تو باید می اومدی بیرون و سلام می کردی ، بلند شد من - سلام .. اشاره کرد به بیرون : مهرداد - بیاین مامان هندونه آورده . قبل از اینکه بگم " من نمیام " رضوان رو به مهرداد گفت . رضوان - میگه فردا نمیاد . من از طرفش قول رفتن دادم . مهرداد نیم نگاهی بهم انداخت و جواب رضوان رو داد . مهرداد - میاد . اخم کردم -...
#ٵכٵݦھ כٵࢪھ ....🖋
#حٺݦٵ ݕڂۅن ݕٵنۅ🖇
#ݐێݜنھٵכ ۅێڙہ ٵسٺٵכ ✌️😁
ڪݐێ؟!نھ ڄٵنݦ:)
پآࢪت اولمونھ↯↻
[ https://eitaa.com/dogtaranbehsti/13707 ]
〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗
❥ . . 🌱כڂـ🌸ـٺـࢪٵن ݕـ🍓ـــہـــ🍬ـݜٺێ
♢
♧♢♧
♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢
♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♧♢♧♢
•﴾🍇🌸✨﴿•
اعمالقبلازخواب☔️🧡
حضرترسولاکرمفرمودندهرشبپیشازخواب
وضویادتونباشه...🕊🍃؛
۱.قرانراختمکنید
۳بارسورهتوحید..🌿🍄؛
۲.پیامبرانراشفیعخودگردانید🍓🐾:
۱باراللهمصلعلیمحمدوالمحمدعجلفرجهم؛اللهمصلعلیجمیعالانبیاءوالمرسلین...🕊؛
۳.مومنینراازخودراضیکنید💚🖇:
۱باراللهماغفرللمومنینوالمومنات...🖤🌙؛
۴.یکحجویکعمرهبهجااورید🌚✨:
۱بارسبحاناللهوالحمدللهولاالهالااللهواللهاکبر...🕊؛
۵.اقامههزاررکعتنماز⛅️🦋:
۳باریَفْعَلُاللهُمایَشاءُبِقُدْرَتِهِ،وَیَحْكُمُمایُریدُبِعِزَّتِهِ..🐣🖤؛
۶.خواندن آیت الکرسی💫
ایاحیفنیست؟!هرشببهاینسادگیازچنینخیرپربرکتی
محرومشوید...🌱🎋
|•°~@dogtaranbehsti~°•|
ٺۅ ٵێن ݜݕ زێݕٵ
ٵࢪزۅ ݦێڪنݦ…😍
ݦࢪڠ ٵݦێن ݕہ ٵࢪزۅہٵٺۅن🕊
ٵݦێن ݕڱہ…🤲
ٺٵ כݪۅٵݐسێ ٺۅۅ ڂێٵݪٺۅن نݦۅنہ😌
ۅ ڇـہ ڇێزێ ٵز🖐
ٵࢪٵݦݜ نٵݕ ڂۅݜٺࢪ…! :)
#نێٵێݜ ݜݕٵنھ🖇
|•°~@dogtaranbehsti~°•|
این پیام از من خوابالو ! 😴
برای یک آدم خوابالو!!😴
در زمان خوابالودگی!!!💤
ارسال شده است !!!!↯
لطفا خوب بخوابید 😁😌
اعضا جدید خوش اومدید🎉
اعضا قدیمے بمونید برامون🍬
|•°~@dogtaranbehsti~°•|
『↫כِڂٍٺٍࢪَٵَنݕٍہُݜًٺًےٍ↬』
|°بِھنٰامِحٰاڪِمےڪھ°| |°ڪھاَگــࢪحُڪمڪُنَد°| |°همھمٰامَحڪۅمیــم°|
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 『↫כِڂٍٺٍࢪَٵَنݕٍہُݜًٺًےٍ↬』
حࢪفامۅنھ↻
چنݪاصݪیمۅنھ↯↻
[ @dogtaranbehsti ]
ݪینڪناشناسمۅنھ↯↻
[ http://unknownchat.b6b.ir/3087 ]
چنݪناشناسۅشࢪۅطمۅنھ↯↻
[ @OostadO ]
آیدےبندھ↯↻
[ @OostadO19 ]
+چـرا حجابت رو رعایت نمیڪنے؟!
-چـون هنوز بچہ ام و تنها ۱۸ سالمہ...!😁
+چـرا نماز نمیخونے؟!❌
-چـون هنوز بچہ ام و تنها ۱۸ سالمہ...!😁
+چـرا با نامحرم حرف مےزنے؟!😐
-چـون بچہ ام و تنها ۱۸ سالمہ...!😁
چـرا و چـون هاےِ زیادے🤞🏻🌙
•|ولے یادمان باشد ڪہ فاطمہ هم تنها ۱۸ سال داشت|•🙂✨
〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗
❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی
یاصاحب الزمان ✋🏻
خودت
ما را دریاب🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻
💔💔💔💔💔💔💔
دعای عهد بعد از نماز صبح فراموش نکنید🤲🏻
مارو هم دعا کنید😅
🌈🌈🌈🌸🌈🌈🌈
〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗
❥ . . 🌱دخـ🌸ـتـران بـ🍓ـــهـــ🍬ـشتی