🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_پنجاه_و_سه 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨
📖 #در_آغوش_یک_فرشته
📋 #قسمت_پنجاه_و_چهار
📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
° مروا °
با شنیدن سر و صداهای اطرافم یکم هوشیارتر شدم و سعی کردم چشم هام رو باز کنم
حالم بهتر شده بود و سردردم کاملا از بین رفته بود
بلند شدم ، متکا و ملحفه رو جمع کردم و گوشه گذاشتم
بچه ها در حال پهن کردن سفره برای ناهار بودن
مژده سینی بزرگی روی سفره قرار داد و با کمک چند نفر دیگه مشغول پخش غذاها شد
آیه هم گوشه ای ایستاده بود و در حال صحبت کردن با موبایلش بود که به سمتش رفتم
_ سلام
آیه جان کمکی از دست من بر میاد ؟
دست راستش رو به علامت سکوت روبروم قرار داد ...
+ آره آره ...
نه اومدیم دو کوهه
آراد هم حالش خوبه
آره اونم خوبه، اتفاقا الان کنارم ایستاده
مروا ، مامانم سلام میرسونه ...
لبخند گرمی زدم و گفتم
_ همچنین ، سلام برسون
دوباره مشغول صحبت کردن شد
+ نه هنوز مشخص نیست کی بیایم
حالا خودم اطلاع میدم ...
در همین حین آیه خندید و با هیجان زیاد گفت
+واقعااا؟ 😃
مامان ، جونِ من ؟!
واقعا قبول کرد بریم خواستگاریش ؟؟
مامان تو رو خدا شوخی نکنیا !
نه مگه چشه ؟!
دلشم بخاد دختر به اون ماهی به اون خانومی !
نه مامان جان ، این آقا پسرت هر دفعه که بحث خواستگاری پیش میاد یه عیبی رو دختر مردم میگذاره
حالا بگذار بیایم تهران ...
ته دلم یک دفعه کاملا خالی شد...
آیه در مورد کی صحبت می کرد؟!
منظورش خواستگاری برای آراد بود ؟!
نه نه ، امکان نداره ...
با شنیدن کلمه به کلمه از حرفایی که میزد ته دلم بیشتر خالی میشید 😥
با صدای مژده به طرفش برگشتم
سعی کردم صدام نلرزه و با آرامش گفتم
_ جانم مژده
~ جانت سلامت
مروا برو دم در آقای حجتی، سبزی ها رو آورده چند دقیقس منتظره من دستم بنده ، فقط زودتر برو
باشه ای گفتم و به سمت در حرکت کردم
با دیدن آراد، اشک به چشم هام هجوم آورد ولی در برابر اشک ها مقاومت کردم و اجازه باریدن بهشون ندادم
همونطور که سرش پایین بود ، سبد سبزی ها رو به دستم داد و گفت
• بفرمایید خانم محمدی
خانم فرهمند حالشون بهتر نشد ؟!
با همون صدای لرزون و پر از بغضم گفتم
_ فرهمندم...
در کسری از ثانیه سرش رو بالا آورد که چشم تو چشم شدیم، ماتم برد و فقط سکوت کردم ، زبونم بند اومده بود
خجالت زده سرش رو پایین انداخت و همونجور که دستی به لباساش میکشید گفت
• عذر میخوام ، حالتون بهتره ؟!
با یادآوری حرفای آیه ، حس نفرت تمام وجودم رو فرا گرفت و با پروییِ تمام گفتم
_ دونستن حال من چه فایده ای به حال شما داره ؟!
با تعجب نگاهم کرد که به سمت سفره ها برگشتم و اجازه ندادم حرف دیگه ای بزنه...
بعد نماز خواندن و خوردن ناهار ، بچه ها رفتن که استراحت کنند
به سراغ گوشیم رفتم و کلافه، روشنش کردم
رفتم قسمتِ تماس ها ... کلی تماس بی پاسخ از یه شماره ناشناس داشتم! خواستم باهاش تماس بگیرم اما پشیمون شدم ، اگر کار مهمی داشته باشه دوباره خودش تماس میگیره
با چک کردن تلگرام و دیدن پی وی آنالی سریع به یادش افتادم
بهش زنگ زدم ولی تلفنش خاموش بود !
تا حالا سابقه نداشت تلفنش رو خاموش کنه ، آخرین بازدید تلگرامشو چک کردم ساعت ۲۲ دیشب بود...
ولی حدودای ساعت ۴ من باهاش تماس گرفتم و جواب داد !
آخرین بازدید واتساپش رو چک کردم ، اونم مدتی پیش بود
حالا مهم نیست رفتم تهران پولش رو براش کارت به کارت میکنم ، دیشب به لطف آنالی تونستم هزینه ی ترخیص رو بدم وگرنه بازم اون آراد حساب میکرد
خیلی وقت بود گوشیم رو درست حسابی چک نکرده بودم، سراغ اینستاگرام رفتم
مامان استوری گذاشته بود ، استوری ها رو باز کردم...
جاده چالوس یهویی ، اینجا یهویی ، اونجا یهویی ، منو کامرانِ خاله یهویی ...
هوووففف خدای من !
من اینجا تصادف میکنم بستری میشم ، دوباره تا مرز تشنج میرم بعد خانوم خانما رفتن شمال کََکِشون هم نمیگزه! 😒
همینجور که توی اینستا چرخ میزدم ، خیلی اتفاقی چشمم به پیج آیه خورد
خداروشکر پیجش باز بود و نیازی نبود که درخواست بدم ، توی قسمت دنبال شونده هاش رفتم و با دیدنِ پیج آراد چشمام برق عجیبی زد !
با خوشحالی خواستم وارد پیجش بشم که دیدم پیجش قفله ،خدا شانس بده !
چرا آخه ؟!
مگه چی داری که قفل میکنی ؟!
بی خیالِ پیج آراد شدم و به ساعت گوشی نگاهی انداختم ، سه و پنجاه و شش دقیقه ظهر رو نشون میداد
#ادامه_دارد .....
#هرشب_راس_ساعت_نه_باماهمراهباشید⏱
#پاتوق_دختران_مروارید
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_پنجاه_و_چهار 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨
📖 #در_آغوش_یک_فرشته
📋 #قسمت_پنجاه_و_پنج
📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
گوشی رو توی ساک انداختم و کتاب "سلام بر ابراهیم" رو برداشتم
زیپ ساک رو بستم و بعد از درست کردنِ روسری ام و پوشیدنِ کفش هام از چادر بیرون اومدم
روی تپه ی بزرگی نشستم و به روبروم خیره شدم
کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خواندنِ قسمتِ "تفحص" :
📖 : خاک فکه بوی غربت کربلا می دهد
📖 : دیگر شهدا تشنه نیستند . فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه !
📖 : زیاد دنبال ابراهیم نگردید
او میخواسته گمنام باشد . بعید است پیدایش کنید . ابراهیم در فکه مانده تا خورشیدی برای راهیان نور باشد
به اینجا که رسیدم متوجه قطرات اشکی شدم که از چشم هام با سرعت پایین می اومدن
دیگه به آخر خط رسیده بودم ، واقعا خسته شده بودم از خودم !
دوری از خدا ، بیست سال دوری از خدا !!!!
از ادعا ، از غرور خیلی خسته شده بودم 😞
یه جوونی اینجوری میره ملاقات خدا
یه جوونی هم مثل من وسط گناه ! 😭
آخه یه آدم چقدر میتونه زندگیش تباه باشه ؟!😭
هق هقم اوج گرفته بود و صداش بین دوتا دستام که جلوی دهنم گرفته بودم خفه میشد
سرم رو بین زانوهام قایم کردم و بیشتر گریه کردم
توی همون حالتی که سرم پایین بود متوجه دو تا کفش مشکی شدم که روبروم قرار گرفت !
هین بلندی گفتم و با ترس همونجور که روی خاک ها نشسته بودم ؛ به عقب خیز برداشتم و سرم رو بلند کردم 😨
ای بر خرمگس معرکه لعنت !
خدایا چرا هر وقت حال من بده این مثل جن ظاهر میشه ! 😩
مانتوم رو تکوندم و همین که خواستم بلند بشم ، سَرم گیج رفت و دوباره افتادم زمین
سرم رو با دستام گرفتم که آراد جلوم زانو زد و روی دوتاپاش نشست
• خانم فرهمند ، چرا متوجه نیستید ؟!
گرما برای شما سَمه !
اگر اینجا بمونید ممکنه دوباره خون دماغ بشید 😕
دوتا دستام رو ، روی زمین قرار دادم و بالاخره بلند شدم که آراد هم همراه من بلند شد
با صدایی که رگه های عصبانیت توش موج میزد گفتم
_ به شما هیچ ربطی نداره که من خون دماغ بشم یا نشم !
اصلا چرا هرجا من میرم تو مثل جن ظاهر میشی ؟! 😠
کلافه ادامه دادم
_به خدا دیگه خستم کردی !!
اصلا میخوام خون دماغ بشم و تشنج کنم بمیرم ، تو چه کار داری؟😠
در حالی که از حرف هام جا خورده بود گفت:
• بنده فقط داشتم از اینجا رد میشدم که شما رو دیدم ، از طرفی که دکتر گفته بود گرما براتون سَمه اومدم بگم برید داخل ... 😑
در مقابل بی ادبی که بهش کردم زبونم بند اومده بود و حرفایی که زده بودم رو هیچ جوره نتونستم جمع کنم
چیزی نگفتم و در سکوت به سمت چادر ها حرکت کردم...
برای اینکه سر و صدا نکنم و بچه ها بیدار نشن ، خیلی آروم رفتم داخل ، که با کمال ناباوری دیدم همه بچه ها بیدارن و دور آیه جمع شدند! 😐
بهار با داد گفت
* دختر تو کجایی !؟
بیا زن داداش آیه رو ببین چه خوشگله 😍
بعد از گفتن این حرفِ بهار ، همه شروع کردن به خندیدن
#ادامه_دارد .....
#هرشب_راس_ساعت_نه_باماهمراهباشید⏱
#پاتوق_دختران_مروارید
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
✨✨🦋 #طنین_رهایی🦋✨🌈
#سلامامامزمانم❣
گفتند که تک سوارمان در راه است🌱
از اول صبح چشممان بر راه است
از یازدهم دوازده قرن گذشت...
تا ساعت تو چقدر دیگر راه است؟
"⏰🌹
💛✨اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج✨💛
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
با این وضعیتی که قیمت گاو و گوسفند پیدا کرده،
.
.
.
.
تا چند وقت دیگه جلوی پای عروس و داماد،
تن ماهی باز میکنن !😐😂😂
#عصرونه #لبخند #سرگرمی #لطیفه
😄😉😊 👉 @Dokhtaran_morvarid
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_پنجاه_و_پنج 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨
📖 #در_آغوش_یک_فرشته
📋 #قسمت_پنجاه_و_شش
📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
° مروا °
قلبم فشرده و فشرده تر میشد اما اصلا به روی خودم نمی آوردم که بچه ها متوجه بشن
اصلا به من ربطی نداره که ازدواج کنه یا نکنه !
مگه من دوسش دارم ؟!
بغض حتی یک لحظه هم گلوم رو رها نمی کرد
مروا به خودت بیا !
خودتو که دیگه نمیتونی گول بزنی !!
تو آراد رو دوست داری ، تو اونو دوست داری !!!
و الان هم داری بهش حسادت می کنی !!
نهههه دوسش ندارم !
حالا گیریم که دوسش داشته باشم! مگه اون بین این همه چادری میاد با من ازدواج میکنه !
* مروا بیا دیگه
به اجبار به سمتشون رفتم و بین مژده و بهار نشستم
به زور لبخندی زدم و گفتم
_ ببینم اون عروس خوشگلتون رو ! 🙂
آیه لبخند دندون نمایی زد و عکسش رو بهم نشون داد
یه دختر چادری و خیلی ظریف بود ،
صورت سفید و برفی داشت
چشمای سبز و ابرو های بور!
حتی به عکسشم حسودی میکردم چه برسه بخوام از نزدیک ببینمش 😒
خیلی نگران و بهم ریخته بودم
با صدای آیه تمام حواسمو به سمت اون جمع کردم و با دقت به صحبت هاش گوش کردم
+ بچه ها
این داداشِ ما میگفت که اصلا قصد ازدواج نداره و اگر هم بخواد ازدواج کنه به موقعش خودش زن زندگیشو پیدا میکنه ...
از طرفی همونجور که خودتون در جریانید من هم خواستگار داشتم ، مامانم اینا گفتن اول باید داداشت ازدواج کنه بعد تو !
خلاصه که ما یه شب نشسته بودیم هی میگفتیم دخترِ اون خوبه نه دختر این خوبه ، که داداشم از تو اتاقش اومد بیرون و گفت من خودم اونی که میخوام رو پیدا کردم !
به اینجای حرفش که رسید بهار دستاش رو محکم به هم کوبید و با خنده گفت
* ای جانمممم ، چقدر رمانتیک ، بگو بقیشوووو
اخم مصنوعی کردم و رو به بهار گفتم
_ بهار امون بده ! 😒
آیه چشم غره ای به جمع رفت و گفت
+ داشتم میگفتم...
گفت من به جز کوثر خواستگاری هیچ کس دیگه ای نمیرم !
کوثر دختر عمه ام هست...
حالا نمیدونم چش شده ، دختره قبول کرده و قرار خواستگاری رو گذاشتیم !
آر....
سعی کردم نسبت به این موضوع بی اعتنا باشم
با اینکه خیلی سخت بود، ولی گفتم
_ان شاءالله که خوشبخت بشن، اتفاقا آقا آراد و کوثر جان خیلی به هم میان 🙂
چشم های همه گرد شده بود
آیه خواست حرفی بزنه که گفتم :
_این بحث ازدواج رو جمع کنید...
مثلا مجرد اینجا نشسته ها 🙄
دیگه کسی درباره کوثر و آراد حرفی نزد و مشغول حرف زدن از هر دری شدیم...
رو به بچه ها گفتم
_ دخترااااا ، همه حواسا اینجا ...
سَرها همه به طرف من چرخید
_ مدتی بود میخواستم یه چیزی رو بهتون بگم ولی دودل بودم
یعنی نمی دونستم چه جوری بگم !
بهار همونطور که داشت انواع و اقسام سلفی ها رو با مژده میگرفت، گفت
* بگو ای دختر ! بگو و ........
تو همین حین مژده پس سری بهش زد و رو بهش گفت
~گوش کن ببین چی میگه... 😐
*چشـــم قربان 😂
گوشی رو خاموش کرد و گذاشت کنارش
خنده ای کردم و گفتم
_ خب بگذارید از اولش بگم ...
بچه ها اومدن من به راهیان نور خیلی اتفاقی شد ، قبل از سفرم یه خوابی از شهدا دیدم که باعث شد یکم متحول بشم ، البته روز های اول فقط برای خوشگذرونی اومده بودم
به خوابی که قبلا دیده بودم اصلا توجهی نداشتم تا اینکه دیروز که بیهوش شدم...
دخترا میدونم شاید خنده دار به نظر برسه ، من خودم اعتقاد ندارم به این جور چیزا ولی ...
ولی اگر نگم ممکنه برام عذاب وجدان بشه !
اون روز توی خواب و بیداری بودم که .........
کل ماجرا و تمام حرفایی که اون آقا بهم زده بود رو با بچه ها درمیون گذاشتم
همه توی شُک بودن !
بهار یکم سرش رو خاروند و رو به آیه و مژده گفت
* خواهرا نظرتون چیه به آقای حجتی و بنیامین بگیم ببینیم نظر اونها چیه ؟!
احتمال اینکه یه خواب ساده باشه خیلی کمه ها !
آیه، گُنگ نگاهش رو بین جمع رد و بدل کرد و گفت
+ والا نمیدونم !
من نمیگم که باور نکردم ، نه !
ببینید مروا اون روز حالش بد بوده ، شاید به خیالش اومده !
مژده که سکوت کرده بود ، لب زد
~ حالا ما به آقا آراد و آقا بنیامین بگیم ببینیم چی میشه !
به قول بهار ، بعید میدونم یه خواب ساده باشه !
بگذارید به مرتضی هم بگم
همه بلند شدن و به طرف چادر برادران لشکر کشی کردن
#ادامه_دارد .....
#هرشب_راس_ساعت_نه_باماهمراهباشید⏱
#پاتوق_دختران_مروارید
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_پنجاه_و_شش 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨
📖 #در_آغوش_یک_فرشته
📋 #قسمت_پنجاه_و_هفت
📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
بعد از رفتن بچه ها، به سمت گوشیم رفتم و دوباره با آنالی تماس گرفتم
اما باز هم جواب نداد ...
خیلی نگرانش شدم ، اصلا سابقه نداشت که جواب تلفنش رو نده ! 😥
من فقط میخواستم ازش تشکر کنم!
نگاهم به شماره ناشناسی افتاد که دوباره باهام تماس گرفته بود ، همون شماره قبلی بود
مردد بودم برای تماس گرفتن باهاش !
افکار منفی رو کنار گذاشتم و باهاش تماس گرفتم
بعد از سه ، چهار تا بوق جوابمو داد
صدای خانم مسن که رگه های بغض به راحتی تشخیص داده میشد، توی گوشم پیچید...
× الو
سلام مروا جان خوبی دخترم ؟!
_ س...سلام ، تشکر ، ببخشید شما !؟
× مهتابم عزیزم ، مامانِ آنالی
چشمام گرد شد !
خدایا چه اتفاقی افتاده که مامانِ آنالی به من زنگ زده! 😳
یعنی...
یعنی برای آنالی اتفاق بدی افتاده؟
نه نه امکان نداره...
سعی کردم صدام نلرزه و با آرامش گفتم
_ ای وای خاله مهتاب ! خوب هستید ؟
شرمنده نشناختم
× ممنون دخترم
میگم مروا جان از آنالی خبری نداری ؟ 😰
دی...دیشب ، یعنی تا صبح خونه بود
من حدودای ساعت ده اومدم خونه، دیدم تمام کمدهاش خالیه و وسایل ضروریش هم توی اتاقش نیست !
میخواستم ببینم خونه شما نیست ؟
با مامانت تماس گرفتم گفت ما شمالیم
در حالی که سعی داشتم آرومش کنم گفتم :
_خاله جان آنالی بچه نیست !
حتما دلیلی داشته !
من یه مدته که خوزستانم خبری ازش ندارم
دیشب ساعت چهار باهاش صحبت کردم ولی بعد از اون دیگه خبری ازش ندارم 😢
× درسته ، ممنون عزیزم
کاری نداری ؟!
_ نه ممنون ، فقط اگر خبری ازش شد به منم اطلاع بدید ...
× چشم ، خداحافظ
بعد از خداحافظی گوشه ای نشستم
یعنی کجا میتونست رفته باشه ! 😟
در حال فکر کردن بودم که بهار، نفس نفس زنان وارد چادر شد و به طرفم اومد
هراسون بلند شدم
_ چی شده بهار ؟!
دستشو روی قفسه سینش گذاشت و همونطور که نفس نفس میزد گفت
* ه...هوو...هوف
از اونجا تا اینجا دویدم ...
از پارچی که روی میز بود لیوان آبی براش ریختم و به دستش دادم
بعد از خوردن آب نفس راحتی کشید و شروع کرد به صحبت کردن
* ببین مروا جون
ماجرا رو به بنیامین و آقا آراد گفتم ، بنیامین یه جورایی باور کرد ... البته فکر کنم هنوز خوب هضمش نکرده !
آقا آراد هم گفتن که تو هذیون میگی ...😂
بلند بلند شروع کرد به خندیدن که با تعجب نگاهی بهش انداختم
خندش که تموم شد ، ادامه داد
* خدمتتون عرض میکردم که آقا آراد گفتند که تو هذیون میگی و بخاطر تب زیاد دچار تخیلاتِ اینجوری شدی... چون عذاب وجدان داری که مدتی از خدا دور بودی ، همین بود دیگه
هوووف ، نفس کم آوردم دختر
با عصبانیت گفتم
_ بیخود کرده همچین حرفی زده ! 😠
بهار با تعجب سرش رو به سمتم چرخوند که بلند شدم..
* کجا میری تو ؟!
_ پیش آقا آرادتون !
* آرادمون ؟! 😐
_آره 😒
وقتی یه تهمتی میزنه و یه قضاوتی میکنه،باید تاوانش رو پس بده...
*چطوری؟
_با معامله
*معامله؟
چی داری میگی مروا؟
_میام بهت میگم بهار
مژده و آیه کجا رفتن؟
بهار چادرشو از سرش در آورد و در حالی که داشت جایِ خوابشو آماده میکرد گفت
* رفتن چادر اون یکی پیش راحیل
من یکم استراحت میکنم تو هم جای دوری نری ها !
زیادم تو گرما نپلک دوباره خون دماغ میشی !
_باشه
موبایلم رو توی جیبم انداختم و روسریم رو جلو آوردم ، کفش هامم پوشیدم و به سمت چادری که آراد اونجا بود حرکت کردم
#ادامه_دارد .....
#هرشب_راس_ساعت_نه_باماهمراهباشید⏱
#پاتوق_دختران_مروارید
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
5.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 #کتاب_پارک
اینقسمت: #معرفی_کتاب ❓❓❓❓❓❓❓❓❓❓❓❓❓❓❓❓❓❓❓
سلام به دوستان نوجوانی که به کتاب های طنز علاقه مند هستند🙃🙃🙃😉😉😉😉
امروز معرفی چند کتاب طنز و در عین حال سودمند، رو داریم از زبان یک نویسنده و مترجم حوزه ی نوجوانان.
این کلیپ رو ببینید و با کتابهای طنز خودتون آشنا بشید😊😊
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─