✨🍭 #وقت_خوشمزگی 🍭 ✨
🥧آموزش #نان_عسلی🥧
📍مواد لازم:
آرد👈 ۳۰۰ گرم
خمیر مایه👈 ۶گرم
شکر👈 ۲۵ گرم تا ۳۰ گرم
نمک👈 ۶ گرم
آب 👈۱۳۰ میلی لیتر «بسته به آردتون داره، ممکنه کمتر یا بیشتر ببره»
کره برای داخل خمیر👈 ۵۰ گرم
کره برای بین خمیر👈 ۱۰۰ گرم
📌طرز تهیه:
✅همه مواد خشک رو «آرد ، خمیر مایه ، شکر» مخلوط کنید
✅کم کم آب رو بهش اضافه کنید و ورز بدید تا خمیر خودش و جمع کنه
✅ کره رو اضافه کنید و دوباره ورز بدید تا کره به خورد خمیر بره و لطیف بشه
✅ روی خمیر رو بپوشانید و بزارید یک ربع استراحت کنه
از خمیر چونه های ۱۱۰ گرمی بگیرید و بزارید یه ربع دیگه هم استراحت کنه
✅ هر چونه رو با وردنه باز کنید تا نازک بشه
✅کره رو به همه جای خمیر بزنید ( ۱۰۰ گرم کره برای همه چونه استفاده میشه )
✅هر چونه روکه باز میکنید کمی از کره دستور رو بزنید ، و ورقه خمیر رو رول کنید
✅خمیر رول شده رو از وسط به صورت عمودی برش بدید
✅ داخل کاغذ گذاشته و بزارید داخل قالب مافين
✅روی مافینا رو پلاستیک چرب شده بکشید و بزارید برای نیم ساعت تا ۴۰ دقیقه استراحت کنه
✅سپس بزارید داخل فر ۱۹۰ به مدت ۲۰ دقیقه«نیازی به رومال نداره»
✅بعد از پخت با عسل رقيق رومال کنید و کمی پودر پسته بریزید روش
عصرانه به همراه چای یا شیر گرم میل کنید. نوش جان😍
#آموزش #آموزش_آشپزی #خلاقیت #هنر
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_پنجاه_و_یک 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨
📖 #در_آغوش_یک_فرشته
📋 #قسمت_پنجاه_و_دو
📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
° مروا °
با صدای نامفهوم آیه سعی کردم به سمتش برگردم که گردنم بخاطر بد خوابیدنم تیر کشید 😣
دستی به چشمام کشیدم ...
_ جانم 😴
چرا ایستادیم ؟
~ آراد و آقا بنیامین پیاده شدن تا یکم استراحت کنن و یه هوایی بخورن
تو پیاده نمیشی ؟
_ چند دقیقه دیگه میرسیم ؟
~ چیزی نمونده ، حدود بیست دقیقه دیگه
_ آها ، نه من پیاده نمیشم ، اگر میخوای تو برو
~ نه من نمیرم
راستی مروا صبح اصلا چیزی نخوردی ، آب میوه که دیگه گرم شده ، حداقل کیک ات رو بخور 😕
_ خوب شد که گفتی ، اگر چیزی نخورم تا ظهر معده درد ولم نمیکنه
بی زحمت کیک رو میدی؟
از توی کیفش دو تا کیک در آورد و به سمتم گرفت
~ آراد که چیزی نخورد ، سهم کیک اونم بخور تا یکم جون بگیری دختر
لبخندی به روش پاشیدم و بعد از تشکر کردن ،
شروع کردم به خوردنِ کیک های کاکائویی .
با دیدن آراد و بنیامین که داشتن به سمتمون می اومدن ، سریع پوست کیک ها رو جمع کردم و توی پلاستیکی که نزدیکم بود انداختم.
مانتوم رو کمی تکوندم که همزمان با این کارم در های ماشین باز شد و آراد و بنیامین توی ماشین نشستند.
• سلام مروا خانوم ، حالتون بهتره ؟
رو به بنیامینی که تازه از حرفای آیه متوجه شده بودم برادر بهار هست و همون پسریِ که کنار تانک دیدمش کردم و گفتم
_ سلام ، بله خداروشکر الان بهترم
• خداروشکر ، ان شاءالله هرچه زودتر بهبودی کامل رو به دست بیارید
_ متشکرم ، ممنون
اما آراد به همون اخمش اکتفا کرد و چیزی نگفت.. در سکوتِ کامل، ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم
طبق حرفی که آیه زده بود ، تقریبا بعد از گذشتِ بیست دقیقه، به دوکوهه رسیدیم
نگاهی به اطراف انداختم... مثل شلمچه ، سراسر خاک بود و تفاوت چندانی با اونجا نداشت ، البته از نظر من !
آراد و بنیامین از ماشین پیاده شدند و من هم به تَبَع از اونها پیدا شدم
آیه رفت که وسایلش رو از صندوق عقب بیاره..
من هم در این حین به طرف آراد که یکم اون ورتر ایستاده بود رفتم...
_ ببخشید
به عقب برگشت و با دیدن من اخمش یکم غلیظ تر شد و سرش رو پایین انداخت
_ خواستم ازتون تشکر کنم
این مدت زیاد بهتون زحمت دادم
واقعا شرمنده 😓
+ خواهش میکنم 😒
از لحن سردش به شدت جا خوردم 😶
یکم دلخور شدم ولی به روی خودم نیاوردم ...
به سمت آیه رفتم و همراه با اون به طرف چادر ها حرکت کردیم
با دیدن مژده و بهار به سمتشون دویدم
مژده رو در آغوش گرفتم و به خودم فشردمش
به بهار دست دادم و اون رو هم در آغوش گرفتم
بهار با لبخند گرمی گفت
* وای مروا ! میدونی از دیروز تا حالا دلم هزار راه رفت ؟
ترسیدم برات مشکلی پیش بیاد ، ولی خداروشکر انگار چیز مهمی نبوده
حال و احوالت رو مدام از بنیامین میپرسیدم 🙂
خواستم جوابش رو بدم که این بار مژده گفت:
× راست میگه ! مروا خیلی نگرانت شدیم !
از طرفی هیچ شماره ای از خانوادت نداشتیم که بهشون اطلاع بدیم ؛حداقل از نگرانی در بیان
چون گوشیت هم خاموش بود ، گفتم شاید نگران بشن 😢
با خودم گفتم :
خانواده ؟ کدوم خانواده ؟!
ایناهم دلشون خوشِ ها ! 😐
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
نگران نباشید
بادمجون بم آفت نداره😁
بهار با خنده گفت :
* اگه تو بادمجون بمی پس ماچی بگیم دیگه؟!😂
با این حرفش، صدای خنده مون بلند شد
بهار خوب یاد داشت توی هر شرایطی آدم رو بخندونِ...
لحظه ای توی دلم از خدا تشکر کردم برای داشتن شون...🙂
با صدای آیه به خودم اومدم :
~ بچه ها زیر آفتاب نایستید... بیاید بریم داخل چادر، مروا تازه مرخص شده..🤦♀
داشتیم به سمت چادرها حرکت میکردیم که با صدای آراد متوقف شدیم
سر به زیر سلامی به جمع کرد و گفت :
+ خانم محمودی لطفا چند لحظه همراهم بیاید
مژده عذر خواهی از ما کرد و چشمی به اون گفت و همراه آراد به راه افتاد
یعنی با مژده چی کار داره ؟! 🤨
مگه من و آیه مسئول هماهنگی خواهران نشدیم ؟
پس چرا صداش زد ؟
به تو چه مروااااا ، به تو چهههه؟ 😑
اصلا چی کارَتِ ؟!
کلافه سرمو تکون دادم و به راهم ادامه دادم
#ادامه_دارد .....
#هرشب_راس_ساعت_نه_باماهمراهباشید⏱
#پاتوق_دختران_مروارید
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_پنجاه_و_دو 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨
📖 #در_آغوش_یک_فرشته
📋 #قسمت_پنجاه_و_سه
📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
به بهونه استراحت کردن از بچه ها جدا شدم ، ولی خدایش خیلی سردرد داشتم و حسابی خسته شده بودم
به سراغ ساکم رفتم و لباس های خودم رو پوشیدم ، لباس های آیه رو هم توی پلاستیک گذاشتم تا بعدا بهش بدم.
به دنبال گوشیم میگشتم که خیلی اتفاقی کتاب «سلام بر ابراهیم» به چشمم خورد !
کتاب رو از ساک درآوردم و گوشه ای گذاشتم
گوشیم رو هم پیدا کردم
به شارژ زدمش
در همون حالی که درازکشیده بودم ، ملحفه رو روی پاهام کشیدم و شروع کردم به خواندن ادامه کتاب .......
به قسمت "غروب خونین" که رسیدم ، بغض بدی گلوم رو چنگ انداخت...
📖 دیگری گفت : من دیدم که زدنش . با همان انفجار های اول افتاد روی زمین ..."
جمله به جمله رو با بغض میخواندم 😢
📖 خیلی ها رفقایشان را جا گذاشته بودند.وقتی وارد دوکوهه شدیم؛صدای حاج صادق آهنگران در حال پخش بود که میگفت :
⊱ ای از سفر برگشتگان
کو شهیدان ما ،کو شهیدان ما⊰
با همون بغضِ خفه کننده، سریع گوشیم رو روشن کردم و توی اینترنت به دنبال همين مداحی گشتم
بعد از چند دقیقه پیداش کردم
منتظر بودم دانلود شه تا گوش بدمش
دوباره دراز کشیدم و به بیرونِ چادر خیره شدم
با شنیدن صدایِ محزونش، بغضم شکست
اشک میریختم و همراه با اون صداهای قدیمی زمزمه میکردم :
ای از سفر برگشتگان... 😭
بین گریه هام با خودم میگفتم :
اونها برای ما از جون خودشون گذشتن ، اما م چی؟ 😭
در برابر شهدا شرمنده بودم
این همه سال، راهو اشتباه رفتم.. 😓
دیگه جواب خیلی از سوالام رو پیدا کرده بودم
یادمه صبح ، موقع پوشیدن لباسها، گفتم مگه شهدا رو مجبور کردن که برن ، خب خون نمیدادن ؟!
اما تازه درک میکنم که همه شهدا رفتن تا اسلام بمونه ... پس وظیفه ما هست که از دین مون نگهداری کنیم
هر خطی از وصیت نامه شهدا میتونه به ما کمک کنه ، میتونه چراغی باشه برای هدایت همه ما
شهدا جون خودشون رو برای حفظ اسلام دادن.. مثل اون خانمی که همیشه معلم هامون توی دبستان ازش میگفتن :
پشت در چادرش سوخت ولی از سرش نیفتاد !
اسمش چی بود ؟! آها حضرت فاطمه ، دختر پیامبر 🙂
ما با حفظ چادر میتونیم ادامه رو راهِ حضرت فاطمه باشیم ...
پس اگه شهدا وصیت به حجاب ما کردن ، حجاب ما فقط برای به کمال رسیدن خودِ ماست و کمک میکنه به زنده نگه داشتن اسلام
کسی شهدا رو مجبور نکرد که بِرَن ، اینها خودشون برای حفظ خاکمون و نگه داشتن حرمت دختران ، داوطلبانه رفتن و با عشق جنگیدن و شهید شدن
دیگه کلافه شده بودم
به یاد حرف محمود دولت آبادی افتادم که میگفت :
مغزم ، مغزم ، درد میکند از حرف زدن
چقدر حرف زده ام
چقدر در ذهنم حرف زده ام !...😢
کتاب رو توی ساک گذاشتم تا توی فرصت مناسبی به حجتی بدمش
چشم هام رو بستم و از شدت خستگی به سرعت خوابم برد
#ادامه_دارد .....
#هرشب_راس_ساعت_نه_باماهمراهباشید⏱
#پاتوق_دختران_مروارید
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
کو شهیدان ما.mp3
707.1K
🥀💔
⊱ ای از سفر برگشتگان
کو شهیدانِ ما ،کو شهیدانِ ما ⊰
#در_آغوش_یک_فرشته 😇
#نواهنگ
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
17.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#من_ارزشمندم 😉🤚
✨فقط و فقط زمانی می تونی👇
👈زندگیتو متحول کنی 👉
که 💦تشنه باشی🤔
👈تشنه تحول😓
🎞 با ماه همراه باشید😉
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
نحوه دعا کردن من در اوج گرفتاری:
خدایا... تو رو خدا 😩🙄😂😂
#عصرونه #لبخند #سرگرمی #لطیفه
😄😉😊 👉 @Dokhtaran_morvarid
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_پنجاه_و_سه 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨
📖 #در_آغوش_یک_فرشته
📋 #قسمت_پنجاه_و_چهار
📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
° مروا °
با شنیدن سر و صداهای اطرافم یکم هوشیارتر شدم و سعی کردم چشم هام رو باز کنم
حالم بهتر شده بود و سردردم کاملا از بین رفته بود
بلند شدم ، متکا و ملحفه رو جمع کردم و گوشه گذاشتم
بچه ها در حال پهن کردن سفره برای ناهار بودن
مژده سینی بزرگی روی سفره قرار داد و با کمک چند نفر دیگه مشغول پخش غذاها شد
آیه هم گوشه ای ایستاده بود و در حال صحبت کردن با موبایلش بود که به سمتش رفتم
_ سلام
آیه جان کمکی از دست من بر میاد ؟
دست راستش رو به علامت سکوت روبروم قرار داد ...
+ آره آره ...
نه اومدیم دو کوهه
آراد هم حالش خوبه
آره اونم خوبه، اتفاقا الان کنارم ایستاده
مروا ، مامانم سلام میرسونه ...
لبخند گرمی زدم و گفتم
_ همچنین ، سلام برسون
دوباره مشغول صحبت کردن شد
+ نه هنوز مشخص نیست کی بیایم
حالا خودم اطلاع میدم ...
در همین حین آیه خندید و با هیجان زیاد گفت
+واقعااا؟ 😃
مامان ، جونِ من ؟!
واقعا قبول کرد بریم خواستگاریش ؟؟
مامان تو رو خدا شوخی نکنیا !
نه مگه چشه ؟!
دلشم بخاد دختر به اون ماهی به اون خانومی !
نه مامان جان ، این آقا پسرت هر دفعه که بحث خواستگاری پیش میاد یه عیبی رو دختر مردم میگذاره
حالا بگذار بیایم تهران ...
ته دلم یک دفعه کاملا خالی شد...
آیه در مورد کی صحبت می کرد؟!
منظورش خواستگاری برای آراد بود ؟!
نه نه ، امکان نداره ...
با شنیدن کلمه به کلمه از حرفایی که میزد ته دلم بیشتر خالی میشید 😥
با صدای مژده به طرفش برگشتم
سعی کردم صدام نلرزه و با آرامش گفتم
_ جانم مژده
~ جانت سلامت
مروا برو دم در آقای حجتی، سبزی ها رو آورده چند دقیقس منتظره من دستم بنده ، فقط زودتر برو
باشه ای گفتم و به سمت در حرکت کردم
با دیدن آراد، اشک به چشم هام هجوم آورد ولی در برابر اشک ها مقاومت کردم و اجازه باریدن بهشون ندادم
همونطور که سرش پایین بود ، سبد سبزی ها رو به دستم داد و گفت
• بفرمایید خانم محمدی
خانم فرهمند حالشون بهتر نشد ؟!
با همون صدای لرزون و پر از بغضم گفتم
_ فرهمندم...
در کسری از ثانیه سرش رو بالا آورد که چشم تو چشم شدیم، ماتم برد و فقط سکوت کردم ، زبونم بند اومده بود
خجالت زده سرش رو پایین انداخت و همونجور که دستی به لباساش میکشید گفت
• عذر میخوام ، حالتون بهتره ؟!
با یادآوری حرفای آیه ، حس نفرت تمام وجودم رو فرا گرفت و با پروییِ تمام گفتم
_ دونستن حال من چه فایده ای به حال شما داره ؟!
با تعجب نگاهم کرد که به سمت سفره ها برگشتم و اجازه ندادم حرف دیگه ای بزنه...
بعد نماز خواندن و خوردن ناهار ، بچه ها رفتن که استراحت کنند
به سراغ گوشیم رفتم و کلافه، روشنش کردم
رفتم قسمتِ تماس ها ... کلی تماس بی پاسخ از یه شماره ناشناس داشتم! خواستم باهاش تماس بگیرم اما پشیمون شدم ، اگر کار مهمی داشته باشه دوباره خودش تماس میگیره
با چک کردن تلگرام و دیدن پی وی آنالی سریع به یادش افتادم
بهش زنگ زدم ولی تلفنش خاموش بود !
تا حالا سابقه نداشت تلفنش رو خاموش کنه ، آخرین بازدید تلگرامشو چک کردم ساعت ۲۲ دیشب بود...
ولی حدودای ساعت ۴ من باهاش تماس گرفتم و جواب داد !
آخرین بازدید واتساپش رو چک کردم ، اونم مدتی پیش بود
حالا مهم نیست رفتم تهران پولش رو براش کارت به کارت میکنم ، دیشب به لطف آنالی تونستم هزینه ی ترخیص رو بدم وگرنه بازم اون آراد حساب میکرد
خیلی وقت بود گوشیم رو درست حسابی چک نکرده بودم، سراغ اینستاگرام رفتم
مامان استوری گذاشته بود ، استوری ها رو باز کردم...
جاده چالوس یهویی ، اینجا یهویی ، اونجا یهویی ، منو کامرانِ خاله یهویی ...
هوووففف خدای من !
من اینجا تصادف میکنم بستری میشم ، دوباره تا مرز تشنج میرم بعد خانوم خانما رفتن شمال کََکِشون هم نمیگزه! 😒
همینجور که توی اینستا چرخ میزدم ، خیلی اتفاقی چشمم به پیج آیه خورد
خداروشکر پیجش باز بود و نیازی نبود که درخواست بدم ، توی قسمت دنبال شونده هاش رفتم و با دیدنِ پیج آراد چشمام برق عجیبی زد !
با خوشحالی خواستم وارد پیجش بشم که دیدم پیجش قفله ،خدا شانس بده !
چرا آخه ؟!
مگه چی داری که قفل میکنی ؟!
بی خیالِ پیج آراد شدم و به ساعت گوشی نگاهی انداختم ، سه و پنجاه و شش دقیقه ظهر رو نشون میداد
#ادامه_دارد .....
#هرشب_راس_ساعت_نه_باماهمراهباشید⏱
#پاتوق_دختران_مروارید
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─